|
|
|
|
براي ادريس يحيي...و اين همه نور كه در گريبان زندگي مي ريزد.
خواستم بگويم
آسمان آبي مي شود
اگر يك بار ديگر
مرا به نام بخواني.
اما حالا
باران مي بارد.
خواستم بگويم
با چشمان عاشق اگر
به آسمان نگاه كني
پر از ستاره هاست.
سر بالا مي كنم
و نگاهم در به در ستاره هاست.
خواستم بگويم
دستهايت را اگر كنار هم بگذاري
شهابي در ميانشان خواهد نشست.
اما امروز دستهايم هم مي لرزند و
از هم مي گريزند.
|
|
صدايم كردي و ندانستم
صدايت مي رود
تا آخر جهان و
من مي مانم
گنگ.
|
|
آب زنيد راه را...
آهاي...
پز نداره...مهمون من هم شش ساعت ديگه مي ياد.
تازه از ايران هم مي ياد. از مازندران.
راستي من از اين رزها مي برم فرودگاه, تو چه گلي بردي؟
|
|
اين را مي شود خواند و خنديد.
مي شود خواند و گريست.
مي شود خواند و بهت زده برجا ماند.
نمي دانم.
هر چه هست, اين را بايد خواند.
امشب شب قدر من است شايد هم شب قبر . فرقشان زياد نيست ، به اندازهء يک سر سوزن. جوک پيرزن را شنيدي، وقتي که مرد و نکير و منکر آمدند سر قبرش . يارو گفت من نکيرم . گفت خدايا اون دنيا نکير اين دنيا هم نکير. حالا نونش رو بردار لابد مي شود حکايت من. اگه دلت بخواهد هم حکايت تو . رحمت که مي گويي مي شود شقوت يا نکبت. زندگي همين هاست ديگر. زندگاني زيباست زندگاني. خواهر مادرشو صلوات . رحمت مرد و رفت . حالا تو بگو راحت شد. دو تا بچه يتيم موندن با يه عمر نکبت ديگه.
هاي قرتي قرتي قرتي
سلام
تو خوبي ؟؟
اگر از احوال اين بندهء کمترين مي پرسيد ، خوبم الحمدلله و منه . ملالي نيست جز دوري شما . کمي افه کم دارم . کمي هم کلاس و قيافه. کمي هم بزک و دوزک تا نشان بدهم که من سخت آدم محترم و معقولي هستم . صبحها به موقع بيدار مي شوم و شبها سروقت مي خوابم . دندانهايم را روزي سه وعده مسواک مي زنم. غذا را نرم و آهسته مي جوم . پياده روي و دوچرخه سواري هم مي کنم .
اگه مي خواي گير بدي بگي که آدم نمي شم . خيالت تخت ، خيال من هم آفتابه لگن هفت دست.
نه به جان عزيز خودت که هيچ خوب نيست .
"در زندگي زخمهاييست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد. "
دو دوتا چهارتا ؟؟ شايد هم پنج تا ؟؟ در اصل قضيه هيچ فرقي نمي کنه . بي خيال اصلن سه سه تا رو بچسب . سه شد ؟ بشه فداي يه تار موت. دردهاي معنوي تمامشان ريشه در رنجهاي مادي و ظاهري دارند . باور نمي کني ؟؟ از عمه ات بپرس.
اي رنجهاي عظيم ، اي دردهاي گران مرا دريابيد . اونجاي آدم دروغگو.
يادم رفت ، داشتم چيز ديگه مي گفتم اصلن.
اينجا همه خوبند و جوياي احوال شريف. نگرانيها همچنان پابرجاست و مشاکل هم همچنان از آسمان نزول اجلال فرموده اند در پس يقهء ما. اما بيدي نيستيم که با اين بادها بلرزيم ،َ شايد هم بادي نيستيم که با اين بيدها در برويم. سابق بر اين هم همينقدر حالمان تخمي بود . کمکي بيشتر ، بعضن هم کمتر. رو که نيست سنگ پاي قزوينه. کي خسته است ؟؟ دشمن . بشمار ، هزار تا.
زندگي رسم خوشايندي است.
، زندگي چيزي نيست که لب طاقچه ء عادت فراموش کند که در پاچهء ما برود.
و من يکه و تنها ، سنگين و کند ، تمامي راه را خلاف جريان آب غوطه ور بودم . تا به سر حد هيچ .
يکي از همين روزها برايت مي گويم، شايد هم روزي ديگر از نوعي ديگر. حالا باشد وقتي ديگر.
فردا روز ديگري خواهد بود . امروز هم همان فرداييست که ديروز به انتظارش بوديم .
تو خوبي ؟؟
نوشته شده در ساعت 12:06 AM توسط محمد
دوشنبه بيست و ششم ماه مه
پي نوشت: اين همه فك زديم يادم رفت ازت بپرسم اجازه هست اين نوشته را بگذارم اين جا يا نه؟
حالا اجازه هست ديگه...بگو بله و خلاص.
|
|
خواستم بگويم
آسمان آبي مي شود
اگر يك بار ديگر
مرا به نام بخواني.
اما حالا
باران مي بارد.
|
|
فقط كاش مي دانستم به چه فكر كردي و اين را برايم فرستادي...
يا كاش مي دانستم مرا به ياد داشتي و اين را برايم فرستادي...
.....
اي ي ي ي...خوب است ديگر.
سهم ما هم اين شد.
|
|
ت مثل تو
تر نه مثل ترانه
مثل توفان
تند نه مثل تگرگ
مثل تهاجم
تيره نه مثل تحمل
مثل ترس
تلخ نه مثل تصاحب
مثل تسليم
رفتنت هم مثل
تو بود.
ترانهُ عشق تو نمي ميرد
با صداي عارف
براي شنيدن ترانه دستي به سوي دست تو بايد دراز كرد.
|
|
از عاشقانه ها
محمود فلكي
گفتم اگر بيايي
خوابم را با تو تقسيم مي كنم
نيامدي و ديگر خواب هم نمي بينم .
|
|
حسين درخشان مرد جوان هوشمندي ست كه جدي تر و كم ادعاتر از نوشته هايش به نظر مي رسد. دقيق و شوخ است.
زياد مي پرسد, تا بخواهي ايده و پيشنهاد دارد ولي سيگار نمي كشد. به چهار سيگاري همراهش در جمع از جمله من هم غر نمي زند.
پس نوشت : با گراناز موسوي و حسين درخشان ديداري داشتيم و گپ زديم و خنديديم.
پيش نوشت : كي بود؟ كي بود؟ من نبودم.
پانوشت : شب بسيار دلپذيري بود. هوا هم آبروداري كرد. جاي شما خالي.
|
|
ناسيوناليسم توپ :
سپاهان اصفهان قهرمان ليگ برتر فوتبال ايران شد
خلاصه ما خواسيم بگيم اينجورياس...
ما اينيم و اينا...
لُنگيا و كاجيا حواسشون به كارشون باشه...
زردته...زردته...
سپاهانته...
اصفهانته...
پي نوشت:
قضيه را جدي نگيريد. يك جور شووينيسم دوره اي است. من دو زار فوتبال حاليم نيست, فقط كُري خوني عليه قرمزته و آبيته مي كنم.
|
|
هميشه شعبون يه بار هم رمضون يا دوستان فرهيخته چشم بر هم بگذارند :
اولندش بادمجان كشك بادمجان را سرخ نكنيد.راههاي ديگر هم دارد.باور بفرماييد اين طور كه ملت مي پزند اين قدر روغن مي اندازد كه خوردنش كفاره دارد.
دومندش زرشك را كه نمي گذارند با برنج دم بكشد. زعفران و كره و شكر و زرشك و يك قاشق آب و خلاص.
سومندش سبزي قورمه سبزي را درست سرخ كنيد. مرديم از اين سوپ هاي سبزي كه به ناف مردم مي بندند با لوبيا چيتي و زير علم قورمه سبزي.
چهارمندش مرصع پلو اسمش مثل سلالهُ ما شازده هاست. پر طمطراق است ولي همچين خبري هم نيست. با خلال بادام و پسته و پوست پرتقال و زرشك هم مي شود سر و ته قضيه را هم آورد.
پنجمندش فسنجان بايد رب انارش به قاعده باشد. فسنجان كمرنگ كه فايده ندارد. در ضمن اين آلويي كه بعضي ها به فسنجان مي افزايند حال من يكي را كه اخذ مي كند يعني مي گيرد. شما را نمي دانم.
ششمندش چاشني خورش كرفس يا آبغوره ست يا آبليمو, البته تا آن جايي كه سواد ما قد مي دهد. چه با رب گوجه فرنگي مي پزيد چه بدون آن, سر جدتان ليمو عماني را قلم بگيريد.
هفتمندش ته ديگ سبزي پلو و شويد پلو برگهاي سبز و بزرگ كاهوست. براي ته ديگ كلم پلو و زيره پلو برشهاي بزرگ پياز هم بد نيست. نان لواش و سيب زميني را هم كه همهُ عالم و آدم بلدند.اگر حوصله كرديد ته قابلمه سبزي پلو سه رديف پهلوي هم نان و سيب زميني و كاهو بچينيد.لابلاي برنج هم سير تازه بگذاريد. گارانتي با من كه خوب از آب در مي آيد.
هشتمندش ته ديگ لبو را من امتحان كرده ام. قيامت است.حواستان ولي بايد به شعلهُ گاز باشد .
نهمندش آب كه جوش مي آوريد تا عدس پلو و يا سبزي پلو يا شويد پلو بپزيد يك ريزه زردچوبه در آب برنج بريزيد. رنگ برنج معركه مي شود.
دهمندش اينها كه من نوشتم توصيه بود. من در آشپزي يكي هستم از هزاران. ولي به جان عزيزتان مرديم از بس در اين مهاجرت پاي ميز غذا چشم و زبانمان مرارت كشيد.
پي نوشت:
من طرفدار پر و پا قرص آشپزي سريع هستم. هميشه بايد به فكر كتابها و مقاله هاي ناخوانده و فيلمهاي ناديده هم بود.
|
|
انگار من بودم
عادل بيابانگرد جوان
انگار من بودم
كه به خاطر تو
ابتداي جهان را ديدم
و تو نبودي
انگار من بودم
كه به خاطر تو
تمام قطارها را شمردم
كوپه به كوپه
و تو نبودي
انگار من بودم
كه قرن ها دوستت مي داشتم
بيش از آن كه آدم
جغرافياي هوا را كشف كند
و تو نبودي
انگار من بودم
پشت درختان نزديك
كه استخوانهايم
ترك برمي داشت
و تو نبودي
انگار...
انگار من نبودم
و اين همه انگار بود
كه به شط شكي مدام مي پيوست
و باز هم تو نبودي.
|
|
|
|
چقدر حرف دارم من. دلم مي خواهد فرياد بزنم.
حالا هي عصر مي شود. عصر ارديبهشت مي شود. عصر ارديبهشت مي شود و من در مسير اين باد نشسته ام كه كاغذهايم را پريشان مي كند و موهايم را پريشان مي كند و اشكهايم را بر گونه مي خشكاند.
عصرها را يادت مي آيد؟ ارديبهشت را چه؟
بگو ببينم اصلآ چيزي يادت مي آيد؟ به ياد داري؟
ياد داري؟
چقدر حرف دارم من.
دلم مي خواهد بپرسم چقدر طول كشيد تا مرا رساندي به اينجا كه امروز ايستاده ام؟ به گمانم تو يك مژه بر هم زدي و يك جمله نوشتي و آسمان باريد بر سر ارديبهشت من.
آسمان باريد و بهار من متروك شد. گم شد. فراموش شد.
حالا هي بهار مي شود. بهار برفي مي شود. بهار برفي مي شود و من پشت به باد ايستاده ام تا كاغذهاي پريشان را نگاه كنم و دست در موهاي كوتاه جوگندمي ام بكشم و آرزو كنم كه كاش اشكي داشتم.
چقدر حرف...
دلم مي خواهد بپرسم تا اين تاريكي كه مرا به آن راندي چند دست فاصله بود؟ چند مشت؟ چند پنجه؟ به گمانم سرت را برگرداندي و پشت به ماه كردي و دوزخ شد بهشت من.
بهشت من دوزخ شد و شعله سركشيد. سوخت.سوزاند.
حالا هي تاريك مي شود. روز تاريك مي شود. روز بهار برفي متروك و گم شدهُ من تاريك و فراموش مي شود.
حرف...
دلم مي خواهد بپرسم...
نه.
از تو چيزي نمي خواهم.
خسته نباشي. مرا رساندي به آنجا كه مي خواستي.
حالا خم شو و نام پنج حرفي مرا با پنجه هايت بر خاك بنويس.
|
|
گم شده بودم
كه پيدات نمي كردم.
حالا همه راه خانه ات را مي دانند.
در بگشا بي هراس...
من از كنار همه گذشته ام
تا مرا ديگر هرگز نبيني.
|
|
آهاي!
با توام...
ماه پشت ابرها مرده و بانو در باد گم شده است.
كبريت بكش!
مي خواهم سيگاري روشن كنم
تا در اين تاريكي تنها نماني!
|
|
پنج پنجه از سفر به ارمغان آوردم.
پنج شاخه گل پرپر كرده بودي.
بازي واژه ها بود.
تو هم توهم بودي.
|
|
خواستم بگويم...
نه.
حالا سكوت مي كنم.
اين را از تو آموخته ام.
|
|
آخرين تصوير از شيشهُ هواپيما چهرهُ كسي نبود كه بدرقه ام مي كرد.
آخرين تصوير چهرهُ گريان خودم بود كه تلاش مي كرد همه چيز را زير غبار يك لبخند بپوشاند.
|
|
براي ادريس يحيي كه از دوري ستاره هايش تب كرده است.
ببين يكي نيست به اين غريبه بگويد ديگر براي من چيزي ننويسد؟ خواهش ساده اي است. باور كن. فقط ننويسد. من هي اين واژه ها را از اول به آخر و از آخر به اول مي خوانم. من هي اين سطرها را از سر به ته و ته به سر دوره مي كنم. هي مي خوانم و هر چه بيشتر مي خوانم كمتر مي فهمم.
يكي بگويد من هي چرخيده ام در اين چرخي كه از چرخش باز نمي ماند و حالا خسته ام. سرم گيج مي رود. بگويد كه من هي راه رفته ام در كوچه هايي كه ابتدا و انتها نداشته اند و حالا از پا مانده ام. پاهايم تاول زده اند.بگويد كه من هي دستم را دراز كرده ام به سوي دستي كه نمي خواسته ياريم بدهد و حالا دلزده ام.دستم خواب رفته است.
اين اشكها كه از چشمانم مي ريزد از درد نيست. از خيره شدن مدام به سوي آن نوري ست كه شب ديگري را روشن مي كند. من با چشمان باز خيره شده ام به سوي آن منبع نور و هي چرخيده ام در كوچه ها و دستم را دراز كرده ام تا مگر نور را لمس كنم.
يكي به اين غريبه بگويد من با سر منگ و پاهاي زخمي و دستان سنگين و چشمان خيس مي گويم ننويس.
براي من به زباني كه نمي دانم و با واژه هايي كه نمي شناسم و خطي كه نمي خوانم ننويسد.
من از بيداري خسته ام.
هر چه بيشتر بنويسد و من بيشتر بخوانم, خواب از من دورتر مي شود.
بكي بگويد براي من ننويسد.
دلم مي خواهد خواب را جار بزنم.
دلم مي خواهد در كوچه هاي بي انتها با دستهاي گشوده و چشمان باز بچرخم و خواب را جار بزنم.
يكي به اين غريبه بگويد من آشنايش نيستم.
بگذارد من بخوابم.
|
|
نازيباي من, دوستت دارم به خاطر زرينه گي ات,
زيباي من, دوستت دارم به خاطر شيار پيشاني ات,
اي يار, دوستت دارم چون كه روشني, چون كه تاريكي.
پاره اي از يك غزل عاشقانه
پابلو نرودا
برگردان از زهرا رهباني
|
|
مي دانستي نام كوچك من پنج حرفي است؟
مي دانستي شمعداني هاي مهتابي من برگهاي پنج پر دارند؟
مي دانستي همهُ روزهاي هفته پنج شنبه شده اند؟
مي دانستي؟
نه.
اگر مي دانستي شايد ديگر پنجه بر جانم نمي كشيدي.
|
|
شراب سرخ.
گياه سبز.
شب اما بي تو, سحر مي شود.
سپيد نمي شود.
|
|
سبك...نرم...دلنواز...چنان خيال...
هي دست دست كردم
تا
از ميان انگشتانم سريدي.
حالا ده انگشت سر گردان.
|
|
اعجاز...
ديباچه:
در دهكده ي كوچك كيش كه در كوه نزديك به ارباب نشين شكي در كازاخستان بزرگ واقع شده است، كليساي پر راز و رمزي قرار دارد. اين كليسا احتمالا در قرن ششم ميلادي بر روي پرستشگاه قديمي تري بنا شده است. آن كليساي قديمي تر احتمالا بوسيله ي الياس كه ازجانب تئودوس بعنوان ميسيونر به كازاخستان فرستاده شده بود،بنا شده است.
گفته مي شود كه تراشه اي از صليب مسيح درزير نمازخانه ي كليسا جاي داده شده است.
برگردان بخش نروژي ترانه ( همخواني ):
زن در كيش
آنجا كه لبخند در چشم مي شكفد
او ايستاده است همانند خورشيد در آسمان.
پوشيده از جامه ي آسمان
شهر را به آرامش شبانه مي خواند.
با چراغي و كليدي در دست ايستاده است او
در برابر كليساي كيش.
مثل فرشته اي با جامه ي زميني
ايستاده است او با ابهت و ظريف
در كنار آن در قديمي.
او صداها يي شنيد، به درون چشم دوخت
به زمان سپري شده
آنگاه كه اعجاز ها پديدار شدند
در درخشش يك چراغ طلايي هربار كه جام سرريز مي شد. (اشاره به جام مسيح. مترجم)
او گفت: فرزند من عشق اولينت را ترك نكن
كه آن جايگاه مقدسي است
پشت يك ديوار و زير يك برج.
تو خود ديوار و برجي هستي
ساخته شده از يك مشت خاك سوخته
با مشتي از عشق خداوند
كه وجود تمامي هستي در آن است.
و مانند فرشته اي با صداي زميني
گذاشت تا اسطوره به آواز تبديل شود
آنگاه كه الياس به شرق رفت
و كليسا را ساخت.
او اشاره كرد به آنجا كه ما ايستاده بوديم:
زمين گنجي را در خود پنهان كرده است.
ميخها هستند يا خون؟
يا كه شب رنج؟
او گفت: فرزندم، عشق نخستينت را ترك نكن
كه آن جايگاه مقدسي است
ميان ديوار آماس كرده
زير سقف كماني و برج ناقوس.
تو خود ديوار و برج هستي
ساخته شده از يك مشت خاك سوخته
و مشتي از عشق خداوند
كه وجود تمامي هستي در آن است.
پوشيده از جامه ي آسمان
شهر را به آرامش شبانه مي خواند او
اما وقتي لبخند در چشمش مي شكفد
مانند خورشيد در آسمان ايستاده است.
برگردان بخش آذري ترانه (تك خواني ) :
يک بار ديگر جلوه گر شد و از برابرم گذشت
ندانستم که آهوييست يا فرشته ای يا چيز ديگری
گيسوان بهاريش عقل و هوش از سرم ربوده است
هيچ ندانستم که سبزه هست يا چيز ديگری
هر گنجي همراه با آرزو و سوداييست
که تنها يک مشت از آن در قلبم برابر با
دنياييست
آن پريشان زلف و کمان ابرو
زمانی سوگند خورد به قولی که داده بود
آه ، می گويند که هنوز به چنين عشقی ميتوان باور داشت
نمی دانم ، اين سخن حقيقت است يا نه ؟
هيچ نمي دانم چون اين حرفها حرفهای ديگريست
در هر نگاه گذرايی هزاران معني نهفته است
که تنها مشتي از آن در قلب من برابر با دنيايست
ديباچه و برگردان ترانه ها از سه دوست مهربان است كه زبانهاي نروژي و آذري را خوب مي دانند. من امانتدار بودم. در ترجمه ها دست نبرده ام.
|
|
خيال در خانهُ سپيد نوشته است:
همينجوري...
يكي از اين دل ها براي سپيد و يكي براي قاصدك.
ادريس هم كه دنبال ستاره هايش مي گردد...
من هم كه هي يادم مي رود سلام كنم.
سلام.
...
من مي نويسم :
همينجوري...
اگر دستي به سوي دلها دراز كردي, يادي از دل من كن كه رفت و سوخت و گم شد.
|
|
با تو گفته بودند...
بايد از چشم شور دوري كرد.
و تو دور شدي از پيش من و نگاه من.
دور شدي.
بي آنكه بداني چشمان من از اشك شور است.
|
|
دريا 1
آزيتا قهرمان
يكي بيايد علامتي بگذارد
روي اين ساحل
و بگويد اينجا آخر دنياست
مي خواهم بخوابم
بر شانهُ كلماتي از دريا
روي نقطه ها, شن ها
يكي بيايد اين ها را برچيند
تنديس آن ها كه برگشته اند
تا نگاهي بياندازند
به ساحتي غيبي
پرده ها و هوا را بتكاند از نگاه
كمي برهنه ام
مي خواهم خواب شوم
در همهمهُ پرندگانش
و درياهايي كه بيدار مي شوند با دست هاي او
حالا يكي بيايد صداي دنيا را كمتر كند
|
|
گل يا پوچ...
بازي بود اما من نمي دانستم.
مشت وا كردم.
گل شد. بهار شد.
مشت وا كردي.
پوچ شد. پاييز شد.
بازي بود.
حالا دستهايم خالي خالي ست.
|
|
گوش كن!
من و تو شريك بوديم.
در درد.
تو آفريدي.
من تاب آوردم.
گوش كن!
حالا بي حسابيم.
|
|
با لبخند به سويم آمد. سلام كرد و بدون مقدمه شروع كرد به توضيح دادن. نه اينكه خودم متوجه نشده باشم ولي تلاش كرده بودم خودم را به نديدن بزنم. به نفهميدن. اما حالا ديگر چاره اي نداشتم. ايستاده بودم و گوش مي دادم. برايم توضيح مي داد كه كاري كه كرده اند كاملآ منطقي و علمي ست. كه اگر خلاف اين باشد حتمآ به ضرر همگي ماست.
او حرف مي زد و من حواسم جاي ديگري بود.
مثل خيلي وقتهاي ديگر. او از بركهُ ميان حياط مي گفت كه حالا لايروبي شده بود و سنگهايش براق بودند. از ني هايي كه كوتاه شده بودند و خزه هايي كه ديگر ديده نمي شدند. او حرف مي زد و من خودم را مي زدم به نديدن. به نفهميدن.
تا شايد او نفهمد كه من دل نگران آن لكه هاي صورتي و سپيدم كه ديگر پيدا نيستند.
او حرف مي زد و من حواسم جاي ديگري بود.
مثل آن روزها كه مرگ را برايم معني مي كردند و من حواسم به رنگ چهره اي بود كه در خاكستر خواب فرو رفته بود بي آنكه مرده باشد. مثل آن روزها كه برايم از بلوغ مي گفتند و من حواسم به آن غنچهُ كوچك بود كه به گل نشسته بود بي آنكه كاسبرگهاي را دريده باشند. مثل آن روزها كه برايم از ماندن مي گفتند و من حواسم به آنها بود كه رفته بودند بي آنكه كسي به بدرقه شان شتافته باشد.
او حرف مي زد. مي گفت كه امسال بركه بدون نيلوفر خواهد بود اما سال ديگر نيلوفرهاي رنگارنگ و درشت تري خواهيم داشت.
من حواسم جاي ديگري بود. هي اين پا و آن پا مي كردم. مثل همهُ فرنگي ها بي قراريم را گذاشت به پاي التهاب و گفت كه توضيح ديگري ندارد. يك لحظه دلم خواست بگويم كه حواسم جاي ديگري ست. جايي كه او نمي شناسد. پيش كساني كه او زبانشان را نمي داند.
اصلآ خواستم بگويم آن چه من ندارم قرار است.اين كه من دارم بي قراري ست. خواستم بگويم من نااميد هم نيستم. اگر بودم كه دلم تنگ نيلوفرها نمي شد. اصلآ نيلوفرها را نمي شمردم. من نااميد نيستم. من تلخم.
ديگر حرف نمي زد. بايد مي رفت و به همسايه هاي ديگر هم توضيح مي داد. آنها هم حتمآ هزار سوال براي پرسيدن داشتند. اما بعيد مي دانم كسي دل نگران نيلوفرها باشد و به روي خودش بياورد.غير از من كه در بيقراريها و تلخيهايم حتي از دلتنگي براي لكه هاي رنگ مي نالم.
باز حواسم رفت جاي ديگري.
مثل آن روزها كه بايد خانه و هر چه در او بود را مي گذاشتم و مي رفتم و هيچ كس نبود كه برايم رفتن بي خواستن را معني كند. مثل آن روزها كه هر كه داشتم رفته بود و هيچ كس نبود كه برايم رفتن بي بازگشت را معني كند. مثل آن روزها كه من هي مي گشتم و هيچ چيز معني نمي شد.
آن روز هم حواسم رفته بود جاي ديگري.
آن روز در فرودگاه كه اشكهايم را پاك كردي, با دو دستت شانه هايم را گرفتي, فشردي و آرام گفتي :
يك روزي, يك جايي همديگر را پيدا خواهيم كرد.
مي داني...
حالا حواسم جمع است.
من از گم كردن خسته ام و از گشتن بيزار.
شايد براي اين است كه مي دانم آن روز هرگز نخواهد رسيد.
ترانهُ ليلا با صداي سيما بينا
براي شنيدن ترانه دستي به سوي بركهُ بي گلبرگ دراز كنيد.
|
|
از
يادم
اگر
بروي
يادم به كجا خواهد رفت؟
|
|
با توام باران!
ببار...
ببار و بشور و ببر...
ببار...
تا از اين كهنه پارهُ خاكستري سرد و نمبار و بي جان برايم چيزي بماند به سان آن ابريشم نرم و لغزان و شبرنگ و براقي كه دانه دانه ستاره هايش را بر رويش چيده بود.
ببار...
تا از اين نفس خسته و گرفته و خشدار و بغض آلود برايم چيزي بماند به سان آن صداي گرم و مهربان و آرام و عاشقش كه لحظه به لحظه مرا به نام مي خواند.
ببار...
تا از اين كه نمانده است برايم چيزي بماند كه رفته است.
تصوير از فيلم سكوت اثر محسن مخملباف
ترانهُ غربت با صداي سياوش قميشي
|
|
گوش كن !
اين كه من مي كشم
درد بي تو بودن نيست.
تاوان با تو بودن است.
تصوير از فيلم گبه به كارگرداني محسن مخلمباف
ترانهُ آدما با صداي گوگوش
|
|
ما را غبار
بر شانه ها ز آبي درياست
پاداش چشمه اي كه به ساحل گريستم.
اسماعيل رها
|
|
اين جاست.
مي بيني؟
اين جا من تن به باد و آب سپرده ام.
دوري كن.
اين جا ديگر كسي خواب آمدنت را نمي بيند.
توجه:
ترانه را عوض كردم. عاطفه خانم حتمآ بكليكند.
|
|
تو رفته اي.
من كنار دنيا نشسته ام و نامت را بر شن مي نويسم.
هر سال.
هر بهار.
هر ارديبهشت.
تو رفته اي.
از سوي ساحلي كه در كنارش خانه داري, باد مي آيد تا شن ها را با خود ببرد.
هر نفس.
هر لحظه.
هر آن.
|
|
گفته ها
از آمدن و رفتنت نبود
از ماندگاريت مانده
كجا نبودي ؟
شعر از: جعفر جعفري
ترانهُ سفر با صداي زيبا شيرازي
|
|
سلام.
ديدي؟
من مثل هميشه از سفر باز گشتم.
سفر از من باز نمي گردد.
تو با سفر آمدي. تو با سفر رفتي.
سفر ماند. من ماندم.
اما تو باز نمي گردي.
|
|
با اجازه من سه چهار ساعت ديگر راهي سفر مي شوم.
مي روم خارج!
سفر ادراي ست.مفت نمي ارزد.
خلاصه تا من برمي گردم به قول اصفهانيها...
ما كه رفتيم صابخونه
جوني تو و جوني خونه
اين ترانه هم محض گل روي شورين خانم و نيز رفيق بامداد و آن گوشي نو كه خريده است.
|
|
نيما نوشته است :
يکی امروز می گفت : هرکس کنارش می نشيند عاشق می شود، بيچاره ! او هم بزرگ و مهربان همه را ، دوست، نگه می دارد و انگار نه انگار...
فکر می کنم دير رسيدم دير دير... آن موقع می شد خجالت نکشيد وقتی حرفهايت را پشت تلفن تکرار می کند...خيلی حرفها را نبايد زد، مگرنه ؟
***
وقتی می دانی قرار است باد ببردت، قرار است بازی نکرده ببازی، بگذار حداقل طعم گس سکوت مزهء دهانت نباشد، ترجيح می دهم طعم ملس چيزی به اسم کودکی که معنی اش نفهميدن قواعد بازی است مستم کند...
***
پشت ديوار خواهم ايستاد و
دوست خواهم داشت تا باد بيايد و ببردم...
قصه ها پر از عشق به چشم هايی است که شيدايی در آنها موج زند.
من هم به قصه ها می پيوندم.
***
....
من مي نويسم :
آهاي نيما جانم...
مبادا فكر كني تنهايي...
اين بار كه بيايم قرارست همه با هم برويم امزاده داوود...پياده...قرارست پيش از سحر برسيم.
دير نرسيم. يك بار هم كه شده دير نرسيم...
باور نمي كني؟
خاتون و ليلا و بانو و عليرضا و رامين و ادريس يحيي و پارسا و تو و من...
اينها همه قول داده اند كه مي آيند.
ببين كه تنها نيستيم...با اين همه يار بي گمان دير نمي رسيم.
نه.
اگر يك بار هم شده, اين بار دير نمي رسيم.
تصوير : بلنديهاي امامزاده داوود در نزديكي تهران
ترانه الا اي پير فرزانه با صداي پريسا
موسيقي متن سكانس پاياني فيلم سوته دلان
|
|
از مهتابي خانهُ من
تا آفتابي خانهُ تو
يك دست فاصله ست.
دستت را
دراز كن
تا
مهتابي
آفتابي شود.
غزل گريه / درخت بي زمين / شهيار قنبري
ترانه: اگر چه نيست / زيبا شيرازي
براي شنيدن ترانه دستي دراز كنيد به سوي دستش...اگر چه نيست.
|
|
كمي پُز...
از توي مهتابي هم پيداست.
ده دقيقه پياده روي مي خواهد تا برسي اين جا كه مي بيني...
برويم ؟
|
|
همه مي دانند, شما هم بدانيد كه من اينجا تنها حديث دل مي نويسم.
كمتر شده است كه از زندگي روزانه و كار و دلمشغوليهايم چيزي بگويم. از اينكه چه مي كنم يا چه مي خوانم يا چه مي بينم و چه مي شنوم....
از اين بابت رفيق بامداد هم كلي ملامتم مي كند. حالا بماند.
مي دانيدكه من اصفهاني هم هستم... من و همشهريهايم به نشاني غلط دادن شهرهُ آفاقيم. تازه من ميگرن هم دارم, تمركزم در هنگام سردرد كم مي شود و راه و چاه را از هم تشخيص نمي دهم.
القصه, اين همه صغري و كبري چيدم كه بگويم كمتر شده است به صفحهُ كسي كه نمي شناسم لينك بدهم.
اما اين را حيفم آمد از دست بدهيد.
زيبايي را بايد تقسيم كرد.
هر كه هست آدم غريبي ست. غريب و آشنا...
حيفم آمد تنها خودم آشنايش باشم.
|
|
ابديت خطي بود ميان پنج و پانزده دقيقه يك عصر بهاري تا هشت و بيست و پنج دقيقهُ يك شب بهاري كه پنج روز پس از آن مي رسيد.
حالا روي همه چيز خط كشيده شده است...نه, همه چيز خط خطي ست.
كاش مي شد بوسه هايم را پس بگيرم, آن وقت يك خط روي تو مي كشيدم موازي با ابديت.
|
|
اوسا... جناب... آخدا...
قربون دس و پنجولت...
مي شه علي الحساب يه چند روزي در اين دنيا رو گل بگيري؟
دمت گرم.
|
|
پيشكش صداي ليلا و خنده هاي شيرين...
كه رنگين كمان رنگهاي گم شده اند.
مي داني...
دلم مي خواست اسمي داشتي تا تو را به نام مي خواندم و بلند صدايت مي كردم. تا تو رويت را برمي گرداني , با چشمهاي مهربانت به من خيره مي شدي و با لبخندي بر لب به حرفهايم گوش مي دادي...
دلم مي خواست نامي بود و نشاني...
اما نيست و همين خوب است. گله اي ندارم, اگر هم داشتم جاي گله اي نمانده است.
براي همين است كه خطاب به تو مي نويسم كه نيستي, كه هرگز نبوده اي. تو كه گم شده اي چنان كه نه ابتدا و نه انتهايي از تو برجا مانده ست.
مي فهمي چه مي گويم؟
مثل آن خلوت خالي كه ديگر هيچ چيزي در آن جريان نمي يابد. مثل رگبار بهاري كه مي داني مي شويد اما مي رود. مثل فرداي سفر, سفري كه تو مسافرش نبوده اي, تو از راه مانده ي آن بوده اي.
دلم مي خواست...
برايت از روز بگويم كه پر مي شود از رفت و آمد و گفت و گو و نشست و برخاست...پر مي شود از همهُ آنچه ديگران زندگي ش مي خوانند و من در آن زنده ام.
مي داني چه مي گويم؟
مثل كاسهُ سفالي پر از آب خنك كه به دست تشنهُ از راه رسيده مي دهي. مثل وقتي دهان باز مي كني و به كسي خسته نباشيد مي گويي. مثل اينكه هر روز و همه روز به گلهاي تشنهُ باغچه هاي جهان آب مي دهي.
دلم مي خواست...
از اينها كه همه مي بينند من چيزي نمي گويم. گفتن ندارد, اگر هم داشته باشد جاي گفتن نمانده است.
براي همين است كه دلم مي خواهد از آن رويايي بگويم كه پشت يك ديوار شيشه اي جا مانده است.از شاخهُ حسن يوسف كه در آن گلدان شيشه اي ريشه كرده بود و زير بارش سنگها تكه تكه شد.از غريبه اي كه آمد, سلام كرد, لبخند زد و در پيچ كوچهُ تاريك گم شد.
دلم مي خواهد...
امشب دلم مي خواهد از رنگي بنويسم كه در ميان سپيد و سياه حرفها, در لابلاي سرخ عشق و سبز مهر و سپيد آرامش گم شده است. رنگي كه زرد گرم را از ياد برده و از آبي بيكرانگي جدا مانده است.
از رنگي كه بالاتر از همهُ رنگهاست...
مي داني؟
مي فهمي؟
رنگ بيرنگي را مي گويم...
رنگ من. رنگ تو.
رنگ ما كه نبود و نيست و گم شد.
|
|
نيم ساعت بعد:
ترانه را خودم پيدا كرده بودم. فيلم بي تا را سپيده كه خود برگ بيد است از سر مهر برايم پيدا كرد.
حالا با توام...
با خود خود تو...
دلم را پيدا نكردي؟ تو كه ديگر بايد بداني كجاست....
|
|
من امشب دلتنگ سه چيز هستم كه سومينش يك ترانهُ گوگوش و دومينش فيلم بيتا با بازي گوگوش است.
نخستينش اما دل خود خودم است كه ديگر نيست.
همين.
تصوير از فيلم بيتا كار هژير داريوش و فيلمنامهُ گلي ترقي
ترانهُ ديگه نمي گم دوستت دارم
|
|
امروز يازدهم اردبيهشت است.
امروز اول ماه مه است.
روز جهاني كارگر براي من روز آرزو و پيكار براي بهروزي انسان است.
جشن موگه (سوسن بَري) براي من روز آرزو و اميد براي نيكبختي انسان است.*
پس يك شاخهُ سوسن بَري پيشكش همهُ آنها باد كه در اين آرزو و پيكار با من همراهند.
* روز اول ماه مه در فرانسه جشن گل موگه و خيابانها پر از فروشندگان آن است. شهر را عطر سوسن بري پر مي كند. فرانسويها اعتقاد دارند كه اين گل خوشبختي مي آورد و با هديه دادن آن به ديگران براي آنها نيز نيكبختي و شادي به ارمغان مي آورند.
سرود انترناسيونال از كارگاه هنر ايران
براي شنيدن سرود دستي به سوي شاخهُ سوسن بري دراز كنيد.
|
|
شب. جمع دوستان. ودكاي ابسلوت. وينستون.
رقص. خنده. رقص. شادي. رقص. غوغا.
چيزي اما بايد باشد كه نيست.
اي ي ي ي ي...خوب است.
تازه اين كه هميشه بوده هنوز هم هست.
پي نوشت:
خيال, تو كه يادت مياد نگارا, نه ؟
|
|