-->

*قاصدک

    mercredi, avril 30, 2003
به نرمي خيال تنها نگار ما مي نويسد...


برادرم براي ماهي ها در فواره يخ مي ريزد. برادرم مي گويد هيچكس نمي داند، اين ماهي طلايي ها از گرما مي ميرند. هي چند تكه يخ مي سراند بر سطح آب در حوض سنگي كوچك برادرم. ماهي طلايي هاي برادرم هيچ وقت نمي ميرند.
برادرم مؤمنانه مراقب ماهي هاست.

ديشب خواب ماهي ها را ديدم. برادرم مرا ياد ماهي طلايي ها مي اندازد. و ماهي ها در ياد تو شناورند...


مي دانستي، اين روزها زمان را با عمر ماهي طلايي اندازه مي گيرم؟ حالا يك آكواريوم بزرگ گذشته از ابتداي طلايي ها...





|
    mardi, avril 29, 2003



Tu me dis que tu l'aime
Je sais oui tu dis vrai
Et pourtant moi je t'aime
Bien plus fort en secret
Un matin quand elle partira
Quand tu pleureras
Dis-toi bien que tu vivais
Tes tendres années

Dans tes yeux la lumière
N'est là que pour elle
Le sais-tu la lumière
Ça n'est pas infini
De ne voir en lui qu'un espoir
Au jour des regrets
Dis-toi bien que tu vivais
Tes tendres années

Si mon coeur ne peut-être
Pour toi le premier
J'attendrai afin d'être
Dans ta vie la dernière
Je serai dans ton avenir
Loin des souvenirs
Pour te faire oublier
Tes tendres années

Oui je serai dans ton avenir
Loin des souvenirs
Pour te faire oublier
Tes tendres années



|
درخشان است.
همين.


٭ تا بود چنين بودا
تا هست چنين هستا
؟
تا باد چنين بادا؟؟
مباد تا چنين بادا؟؟
تا باد چنين مبادا؟؟
مباد تا چنين مبادا؟؟

وللللش ، قبر پدرش . عجالتن
بادا بادا مبارک بادا


نويسندهُ گرامي متن بالا, دست شما درد نكند.
يه تيريپ كليك هم بزن تو سر اين خط تا يه حال اساسي كني. دسِت دُرُس.




|



نوشته است...
اين را بخوان و هيچ مگو.
مي نويسم...
سالهاست كه ديگر هيچ واژه اي ميهمان حفرهُ سياه دهان من نمي شود.
تو كه گوش نمي كني تا بفهمي
باد هم سالهاست زوزه نمي كشد.



|
    lundi, avril 28, 2003






|
    samedi, avril 26, 2003
براي تو ... شورين...
تا بخندي. تا بخندي و صدايت بپيچد در همهُ دالانهايي كه امروز تاريكند.دالانهايي كه بايد از آنها بگذري و برسي به يك دريچهُ نور.
دريچهُ نوري كه گرماي تابش آفتاب از پس آن تو را به ياد خنده هاي خودت بياندازد.




ترانهُ زوار يا زيارت
با صداي عباس قادري ( كينگ آف لاله زار )



|
    vendredi, avril 25, 2003



امروز پنجم ارديبهشت ماه است.
امروز تولد مادرم است.
ارديبهشت اصفهان بهشت كودكي و نوجواني من است. ارديبهشت پدر را, مادر را و عاشقي را به من داده است.
...
چند ساعت ديگر مانده تا گوشي را بردارد و با همان مهر بي پايان بگويد:
سلام گُل گُلام
سلام جيگر طلام
به به...پنجم ارديبهشت را هم كه يادت نرفته...
دردت تو جونم...

....
چند ساعت ديگر مانده تا من بغض و اشكهايم را پنهان كنم و به او بگويم كه چقدر دوستش دارم. كه امروز بيش از هر روز دوستش دارم.
...
هر چه فكر كردم ديدم برايش پيشكشي بيش از ساقه اي سبز و ترانه اي ندارم. ساقهُ سبز براي حضورش كه طعم بهار دارد و نامش ياد بهار را...و ترانه را كه ترانهُ عاشقي او و پدر بوده و مانده است.ترانه اي كه پدر همهُ آن سالها برايش زمزمه كرده است.ترانه اي كه بخشي از من و گذشته و زندگي و وجود من شده است.
...
چند ساعت ديگر مانده تا من گوشي را بردارم و ميان اشك و لبخند بگويم :
تولدتون مبارك پري جون...


ترانهُ تو اي پري كجايي
با صداي حسين قوامي ( فاخته) و شعر هوشنگ ابتهاج
براي شنيدن ترانه دستي به نوازش ساقهُ سبز مهر دراز كنيد.



|
    mercredi, avril 23, 2003






|






|
براي ليلا و رامين...و براي دلم كه نيست.



به پايان آمده است.
به همين سادگي كه من مي گويم. به پايان آمده و آن زن گم شده است.
ديگر حالا فرقي نمي كند كه كجا و كي بوده است. ديگر حالا فرقي نمي كند كه باران باريده يا آفتاب تابيده است. فرقي نمي كند.
اي ي ي ي...خوب است.نه؟
خوب است كه از خواب كه بيدار مي شوي كسي نباشد تا واژه واژه نوازشش كني و دهانت شيرين شود از حلاوت هر كلام. حالا دهانت تلخ است از زهري كه بر كامت نشسته است در روز يا شبي كه ديگر به يادش نمي آوري و گمان مي بري اين مزهُ كهنه شايد ارمغان اين سردردهاي بي پايان باشد كه نيست.
خوب است كه اين سفرها كه رفتي به هيچ بندري نرساندت تا به شوق خشكي با آب وداع كني و افق را پشت سر بگذاري و بگذري. حالا همهُ ايستگاه ها و فرودگاه ها سفري بي پايان را به يادت مي آورند در مداري بي انتها كه تو را به هيچ مي رسانند و گمان مي بري كه به افق پايان جهان مي رسي كه نيست.
خوب است كه حالا چشم برهم مي گذاري و چشم باز مي كني و مي گويي و مي خندي و مي گريي و مي چرخي تا كسي تو را از تو برهاند. حالا ولي همهُ لحظه ها خالي از توست كه انگار هرگز نبوده اي و نيستي.حالا رويايي را كه زندگي نكرده اي مزمزه مي كني و گمان مي بري كسي صدايت مي كند كه نيست.
به پايان آمده است.
به همين سادگي كه من مي گويم. به پايان آمده و آن زن گم شده است.
ديگر حالا فرقي نمي كند كه كجا و كي بوده است. ديگر حالا فرقي نمي كند كه كسي به بدرقه آمده باشد يا تنها به راه افتاده باشي. فرقي نمي كند.
حالا صداي سنگي و نگاه مات و حضور بيرنگش جهان پيرامونت را پر كرده است.
اي ي ي ي ي...خوب است. نه؟
اين سرگشتگي هم كه بگذرد, در هجوم باد آرام مي گيرم و به صداي بوسه اي گوش مي دهم كه مرا از خوابي بيدار مي كند كه نرفته ام, كه نديده ام.
خوابي كه نيست.

ترانهُ آذري آيريليق
ساز بالابان : استاد عليخان صمداُف
براي شنيدن ترانه دستي به سوي پنجره اي دراز كنيد كه بايد باز باشد و نيست.



|
    mardi, avril 22, 2003



امروز دوم ارديبهشت ماه است.
امروز روز تولد پدرم است كه ديگر نيست.
تمام شب بيدار بوده ام و حالا سرم درد مي كند.
هر چه فكر كردم, ديدم هديه اي بهتر از شيطنت و خنده نيست. همانگونه كه او بود. همانگونه كه مرا دوست مي داشت.
شيطان و خندان.
ارديبهشت اصفهان كه عاشقانه دوستش مي داشت, پيشكش او باد با ترانه اي از رويا, كه دوست دختر روزگار جواني اش بود. دوست دختري با چشماني سبز و سني بيش از او.بعدها عاشق مادرم شد و عاشقش ماند, چه عشقي و چه ازدواجي...بي گمان نيمي از اصفهانيها ماجرايش را مي دانند. من اما پنج, شش ساله بودم كه فهميدم پري به دو چيز در جهان حساسيت دارد: بوي گلهاي پيچ امين الدوله و صداي رويا...
عليرغم شكيبايي كم نظير مادر, براي درآوردن صداي فريادش هنوز هم ساده ترين راه ترانه اي از روياست...رقيبي كه ديگر نيست,براي ياري كه ديگري نيست.
سرم درد مي كند اما دارم به لبخند پدر و چشمهاي خاكستريش مي انديشم و مي خندم.


ترانهُ دل بي گناه با صداي رويا
براي شنيدن ترانه دستي به سوي اين همه آبي دراز كنيد.



|
    lundi, avril 21, 2003
درخواست آزادي سينا مطلبي, روزنامه نگار و وبلاگ نويس ايراني را امضا كنيد.



براي امضاي طومار بر روي عكس سينا مطلبي در بالاي اين جمله يا سمت راست صفحه كليك كنيد.



|
    dimanche, avril 20, 2003
يه تيريپ حال خفن هم واسه آقا رضا دفتر سيفيد كه آخر مرامه و اون نوشتهُ روز پونزهمش كه خود بيسكوييته از با حالي...



ترانهُ صبر ايوب با صداي جواد يساري
تصوير از فيلم عروس پابرهنه با بازي جميله و رضا بيك ايمانوردي



|



خوبي ميز گرد يكنفرهُ شورين ما اين است كه هيچ گوشه اي ندارد تا سر كسي به آن بخورد و درد بگيرد.
باور نمي كنيد؟
......
اگه مردي بگه من کارم همه زندگيمه همه عشقمه.
من يکي که شيفته اش مي شم. زنهای ديگه رو نمي دونم.
البته به شرطي که کارش خلاف نباشه و خيلي هم با ارقام سروکار نداشته باشه.


ولي خداييش اگه زني بگه من کارم اول از همه چيزه و
زندگيمه و عشقمه و هويتمه و...
کدوم مرديه که بگه به به؟ من که کسي رو نمي شناسم.
به نظرم اگه
مرد مهربون وسربراه وشيک وجنتلمن وآزاد انديش وفرهيخته و خوبي باشه مي گه
هرررررررري خانم. ما نيستيم.
درغير اينصورت ميگه
بيشين بابا حال نداري. بتمرگ سرجات.
چه حرکتاي زيادي!
چه گه خوريهاي اضافه.
قر نيا. قال نکن.
حتما دهنشم کج مي کنه و با يک صداي نخراشيده ميگه
کارم عخشم زندگيم
...
من و سام چند بارديگه همديگررو ديديم و به اين نتيجه رسيديم که
بهتره هرکي به راه خودش بره وهمه چيز تموم شد.
ومن هميشه خوشحال بودم که از هررررری شنيدن قصردررفتم.
حالا به نظرم هری چندان هم بد نيست حتي مي تونه نجات بخش باشه.
چون بعدها چيزهاي بدتر از هري شنيدم.

ترانهُ چشم چرون با صداي عهديه
تصوير از فيلم پاشنه طلا با بازي شورانگيز طباطبايي و ناصر ملك مطيعي



|
    samedi, avril 19, 2003
براي ادريس كه ستاره گم كرده است.


مي داني چگونه است؟
به يك خواب پريشان مي ماند.
ايستگاهي خالي...
نه براي اينكه تو دير رسيده اي, اتوبوس زودتر از وقت موعود به راه افتاده است.
صندلي خالي...
نه براي اينكه تو دير رسيده اي, او زودتر از وقت قرار رفته است.
دنياي خالي...
نه براي اينكه تو دير رسيده اي, تو خوابي پريشان ديده اي.



|
اين براي خاتون و ليلا و من فرستاده شده است.
اين بي گمان براي خيال و معمار عاشق هم نوشته شده است.
اين بي گمان براي همه دلهايي ست كه مي خواستند تا آخر دنيا بروند اما...
روزي, جايي گم شدند.



دستي به بدرقه


امروز*
دستي مي آيد و بر شانه هات مي نشيند و تو ...
به ياد نوازش سالهاي سبز دور مي افتي و آغوش كسي...

باد سردي مي آيد از لابلاي شاخه هاي عريان درختي و راست مي آيد و بر پيشاني كبود از سرمات مي نشيند و ترا به ياد بوسه هاي گر گرفته ي گيج سالهاي دور مي اندازد و ...

صبح شده ست. صبح شده ست و تو هيچ به ياد نداري جز همان باد ها و دستها و شانه هاي لرزان كه گويا باد هر روز در تصويرشان مي دمد و گويا كه هر روز پر رنگ تر هم ميشوند..

صبح شده ست و تو در برابر آيينه نگاهي به لباسهايت ميدواني تا مبهوت مرتبي باشي كه نيستي ...

صبح شده ست و تو هيچ نميخواهي جز فراموشي كه نميخواهي اش....


ديروز*

بر پاره ي كهنه كاغذي مي نويسي:

آمدم ..نبودي

نيستي و مي آيم. .....

مي انديشي كه كسي گم شده است و هيچ پيدا نيست!

برميگردم. برميگردم و مي انديشم كه گم شده ام و هيچ كسي پيدايش نيست..


پيش ترها*

در مشتهاي من براي تو چيزي هست... تكه پوستي از درخت .. مهره هاي رنگي.. تيله هاي بازي شفاف... و كلماتي كه لابلاي نقش هاي ترمه رويا مي بينند....

دستانم سوي تو آمد. مشتم را باز كردم، تكه پوست درخت افتاد. مهره هاي رنگي و تيله هاي بازي شفاف ريختند. ستاره اي كه روي ديوار خانه ات نشانده بودم خودش را زير غبار گم كرد. كلمات تلخي گرفتند و مشت من باز شد تا با انگشتان و تمامي دستي كه به سويت باز شده بود و آمده بود و مانده بود ، بدرقه ات كنم..

اما تو ميگويي كه هنوز در مشتهاي من براي تو چيزي هست....اما هيچ نيست هيچ.

كفترك از بام من برخيز باران خواهد آمد ....



|
    vendredi, avril 18, 2003
به ياد احمد ميرعلايي



صبح بخير همشهري جان!
حالا اگر بگويم كه بيست و يكم فروردين ماه يعني روز تولد شما را فراموش نكرده بودم, ملت مي گويند اينها با هم تعارف اصفهاني مي كنند. اما يادم نرفته بود. يادم نمي رود.
اين سالنماي كانون نويسندگان ايران, كه هميشه اين جا دم دستم است, هر چه را هم كه مي خواهم از ياد ببرم به يادم مي آورد. به يادم مي آورد كه ما در روزگاري زيسته ايم كه مرام عباس استكي* از مرام آن مرد موقر باراني پوش عينكي از فرنگ برگشته بيشتر بود. عباس گذاشت كه شما به خانه برويد. شايد به حرمت همان استكان عرقي كه با فدا و تصدق بالا مي رفتند. يادتان كه مي آيد؟ دنبال رودخانه** را مي گويم. وقتي رفته بوديد با رفيقتان براي امتحان ديپلم درس بخوانيد,عباس گفته بود شما به آبجي ش نظر داشتيد. خودتان براي آقاي گلشيري تعريف كرده بوديد.
عباس اِستِكي يك خط عمود و خونين براي يادگاري روي سينه تان كشيد و رفت تا سالها بعد پهلوان تختِ فولادي*** را با تيزي بكشد و به زندان برود و در زندان شكم چند نفر ديگر را سفره كند و دست آخر به دار آويخته شود.
شما ولي زنده مانديد تا مردمان روزگار ما بدانند بورخس و كنراد و پايو كيستند, تا سالها بعد شما را در كوچه پسكوچه اي بيابند, نشسته بيخ ديوار با لبخندي بر لب, كتي روي دست و كيفي در بغل. با يك بطري نيمه خالي كه مال شما نبود و همان سينهُ مجروح كه حالا ديگر نفس نداشت.
راستي فاصلهُ بين اين دو روز چقدر بود؟ به اندازهُ ترجمهُ چند كتاب؟ به اندازهُ چاپ چند جُنگ زنده رود؟
در اين فاصله چند بار مي شد كنار زاينده رود قدم زد و از زندگي گفت؟
مي دانيد آقاي ميرعلايي از آن آبان ماهي كه شما را وادار به رفتن كرده اند, آيينگي زنده رود چيزي كم دارد.بوي آب هم نمي آيد گاهي. پاييز كه مي شود دنبال رودخانه هم بوي گلاب و كافور مي دهد.

*عباس اِستِكي چاقوكش معروف اصفهاني, معمولش اين بود كه چاقو را توي آستينش پنهان مي كرد.بعد ژاكت يا تن پوش حريف را مي كشيد سرش و با خيال راحت شكم طرف را سفره مي كرد.
**ما اصفهانيها مسير زاينده رود و باغها و بيشه ها و پاركهاي دو طرف رود را دنبال رودخانه مي ناميم.
*** پهلوان نامدار اصفهاني كه زاده و پروردهُ محلهُ پشت گورستان قديمي شهر "تختِ پولاد" بود. پهلوان به دست عباس استكي با همان روش معروف كشته شد.



|



روشني را بگو
يك نفس ديگر بماند.
نگاه آخر است.

ترانهُ نگاه آسماني
با صداي عليرضا افتخاري
آلبوم افسانه



|


حرام نشده است.
دلت را مي گويم.
حراميان نيز بي گمان مي دانند
حرام نشده است دلت.
چكيده است
مثل باران
بر تمناي خاك
مثل
گلبرگ
بر تمناي سبزه.



|
    jeudi, avril 17, 2003



بر پاره كهنه كاغذي مي نويسي :
آمدم. نبودي.
...
نيستي و مي آيم.

كاميار جمشيدي



|
    mercredi, avril 16, 2003


دوشنبه بود.
ساعت هشت و بيست و پنج شب.
حالا اين جا يك سايهُ سرخ در زمينهُ سياه مانده است و يك دستمال كاغذي چروكيدهُ سپيد در دستهاي من.
همين.



|
خبر...خبر...خبر خوش!


گفتند اسم پسر باشه, ايراني باشه, واژهُ فارسي باشه, مادر بچه دوست داشته باشه و بتونه تلفظ كنه, به دل پدر بچه بشينه, فرنگي ها بتونند تلفظ كنند, اسم تكراري بچه هاي دوستان و رفقا نباشه, كوتاه و ساده باشه...آخه تو عمه شي ديگه يه فكري بكن!
ما هم گفتيم : اميد
بله, رفيق گرمابه و گلستان ما ديروز پدر شد.ما هم توي راهرو اداره از ذوق جيغ كشيديم و بشكن زديم و قر داديم.حالا قراره به رسم اصفانيا ما وليمه بديم. ماش پلو بپزيم و نقل بادوم پخش كنيم. اگه دختر بود مي شد عدس پلو و نقل شكر پنير. اما خوب نشد. باشه نوبت رفقاي بعدي.



|


يك قصه بيش نيست غم عشق و عجب
از هر زبان كه مي شنوم نا مكرر است


تصوير : مسير شاهرود به خرقان



|
    mardi, avril 15, 2003


بي نام
كيت ابوت, شاعر آفريقاي جنوبي
برگردان : آزاده كاميار

باز دارد باران مي آيد
آسمان اما آبي ست
اين منم كه اشك مي ريزم
اما نه براي تو
اين بار براي خودم
حالا كه عذابت شده است
پس از خود بپرس
چرا باران مي آيد؟
چه بسيار اشك ها
كه نريخته بودم تا كنون
واينك كه فرومي ريزد
همه خون شده است
درد بايد بميرد
و زندگي آنچه مانده در سكوت بگذرد
حرف نباشد
ديگر زمان آن رسيده
كانچه در دل داشته ام
برون ريزم.



|



بنويس با خط درشت...بنويس...
بنويس بر زمين و زمان...بنويس...
بنويس اين پيله دريده نمي شود هرگز...بنويس خواب ديده اي در بيداري...
بنويس قاصدك ها خبر از نارسته ها و نا شكفته ها مي آورند گاهي...بنويس...
بنويس...
آينه هاي شكسته,هزارها هزار كه هيچ, بيشمار هم كه باشند, تنها ديوار خاكستري چهره ات را به تو مي نمايانند.


ترانهُ زندون دل با صداي فريدون فروغي



|
    lundi, avril 14, 2003
اين پل من است و پله هاي جنون در سمت چپ آن....


با من تكرار كن ...
پل و پله ها مال من...
تمام وقت جهان مال من...
پل و پله ها مال من...
هر چه بود و ديگر نيست مال من...
نفس عميقي بكش...
با من تكرار كن ...
پل.
پله.
من.




|
خوشيم با خيال دوست...


براي قاصدك كه رنگ اشك در بهار را مي داند...

بخوان به نام دلي كه سرخ مي گريد
در آستانه ي رويش گل بوته هاي خون

غروب سرخ است
و ساقه هاي رسيده ي گندم به فصل درو،
به زير تيغ آفتاب
ولي بهار كه فصل درو نيست نازنين
و ساقه هاي ترد شقايق كه در بهار نمي شكنند چنين خونين
بهار كه نه غروب است و نه فصل درو، بگو به يار
بهار فصل اينها نيست

و آوندهاي پنجگانه ي برگ در بهار سبـــزند
نه ريش ريش و سرخ
بگو
بگو به يار
كه آن فصل برگريزان است
«كه خونابه شود ز برگ ريزان»*
و اشك بهاران به زلالي واژه ي بي پايان مهر مي باشد

- راستي، چرا پلك هاي بهار خيسند؟
نگاه نكرده بوديم
به پلك هاي بهار-

گريسته بودم
گريسته بودي
و پنج لاله ي سرخ را زلال شبنم شسته بود
نبود كه ببيند
نماند كه ببيند

همين
همين است، چنان كه مي گويي
نگو به يار
هيچ نگو به يار
نخواست كه ببيند
بهار كه فصل درو نيست نازنين...

*از منظومه ي ليلي و مجنون





|
كسي مي داند اواخر فروردين چرا اين قدر دير و دور است؟



|
    dimanche, avril 13, 2003


به گاه خواب و به گاه بيداري فراموشم كرده اي.
بياباني را كه من در ميانه آن ايستاده ام بي چراغ و بي چتر فراموش كرده اي.
نمي داني كه آسمان ترك برمي دارد بالاي سقفي كه بر سرم نيست و هستي آوار مي شود بر خانه اي كه ندارم.
به گاه خواب و به گاه بيداري فراموشم كرده اي.
به خانه اي دل مي بندي كه من هرگز بر آستانش نايستاده ام و بر شيشهُ پنجره اي دست مي كشي كه من در پس آن به انتظارت نبوده ام .
به گاه خواب و به گاه بيداري فراموشم كرده اي.
بهاري را به خانه مي آوري كه ياد من در زير برف زمستان و آفتاب تابستان آن گم شده است.
به گاه خواب...
به گاه بيداري...
چنان فراموشم كرده اي كه فراموشي را هم فراموش كرده اي.



|
    samedi, avril 12, 2003





باور كن.
همين بود.
فقط همين.
همين.



|
    vendredi, avril 11, 2003


من تمام هفته را بيدار مانده ام .
بيدار مانده ام تا كسي صدايم كند.
يكي مرا از خوابي كه نيستم
كه نديده ام
بيدار كند.



|
شورين مي داند كه من گل مريم دوست مي دارم.
شورين مي داند كه من ديروز هفت شاخه گل مريم خريده ام.
شورين مي داند كه بعضي گلها را نبايد چيد.
من مي دانم كه گل چيده پرپر مي شود.


شورين نوشته است:

برای آنکه گل مريم را دوست مي دارد


بعضي از گلها را نبايد چيد
بايد به ديدارشان رفت
مثل گلهاي کوچک صحرايي
که سجده گاه منند


مثل گل آفتابگردان
که به زيبايي روياست


مثل درخت ماگنولياي کوچه ما
که به رنگ خوشبختيست
صورتي


بعضي از گلها را هرگز نبايد چيد
مثل گل ماگنوليا
مثل گل قاصدک





|
    jeudi, avril 10, 2003


رفته.
براي همين به استقبالت نيامده است.
تو مي تواني در خيال بدرقه اش كني.



|
    mercredi, avril 09, 2003
براي معمار عاشق و دلتنگيهايش...


سنگ روي سنگ مي گذاري زير ريزش يكريز آسمان و سر بلند نمي كني تا كسي گمان نبرد كه اشكهايت را پنهان مي كني به بهانهُ باران. سنگ بر سنگ مي چيني تا ستوني شود بلند, تا روزي دستت را بگيرد و با تو بر فراز سنگها بايستد و زندگي را فرياد بزند.
سنگ روي سنگ مي لغزد و مي غلتد و فرو مي افتد و تو بي وقفه سنگ روي سنگ مي گذاري و مي چيني و وامي چيني تا ستوني شود بلند, تا روزي روزگاري برسد به آسماني كه پس از بارش باران بستر رنگين كمان مي شود.
تو سرگرم و دلگرم سنگها مي شوي و قطرات باران رنگهايت را مي شويند و مي برند و تو ديگر الوان نيستي. بي رنگ شده اي مثل رنگي پريده كه نبوده است و نيست.
تو به سنگها خيره مي شوي و كسي خاك مي پاشد انگار در چشمهايت و آسمان ترك بر مي دارد و رنگين كمان نيست مي شود و توفان درمي گيرد و تو هيچ نمي بيني و سنگ بر سنگ مي چيني.
سنگ بر سنگ تا ستوني شود كه دست در دست او بر فرازش بايستي و زندگي را فرياد كني.
ناگهان همه چيز از حركت باز مي ايستد.
باد و باران و آسمان و زمين و زندگي.
تو سر بالا مي كني. سنگي از دستت بر زمين مي افتد. سنگها بر سرت آوار مي شوند.
تو مي ماني و رنگ بيرنگي و سكوت و سكون و سرما.
تو مي ماني و او كه سنگ شده است در دوردستها.



|
    lundi, avril 07, 2003


برف مي بارد.
امشب مثل آن شب برف مي بارد.
براي آمدن من برف مي باريد.
براي رفتن تو آسمان مي گريست.
حالا آسمان و زمين و من, يخ زده ايم.
براي همين است كه برف مي بارد.



|
آره شورين جون, به جون خودت نباشه به موي هر چي بچه با مرام و با كلاسه, به جون هر چي بيسكوييت با حاله, حالم از اساس گرفته س...
آخه مي دوني, اين زندگي قد ته سيگال هم نيس اما چه كنيم...هي مي خوايم ريز ببينيمش اما نمي شه...
به جون خودت نمي شه...
حالا شاعر شيرين سخن كه نه...
ولي يه گلابي جواتي مي فرماد:
برگ گل محمدي
عشق چي چي بود يادم دادي؟



|


حالا هي سكوت كن و انكار كن...
حالا من مثل درخت كنار جاده ساكن و ساكت و خاك گرفته مانده ام اما تو گلريز بهار و برگريز خزان را چه مي كني؟ بي من زمان ساده تر مي گذرد, نه؟ تو تنها به نامه هاي نانوشته ات فكر مي كني و نه به اشكهاي نريخته و بغض نشكستهُ من...
حالا هي سكوت كن و انكار كن...
تارهاي سپيد موهايم, هق هق شبانه ام, آه هاي فرو خورده ام و همهُ بودنهايم را شكل واژه ها مي كنم و مي نويسم.
اما اين حرفها كاغذ را خيس مي كنند و چهرهُ من مثل گلويم خشك مي ماند.
حالا هي سكوت كن و انكار كن...
من شايد به خواب بروم. خوابي پر از دره و پرتگاه, خوابي كه در آن تنم خرد مي شود زير بار سكوت جاده هايي كه در انتهاي همهُ آنها خالي حضور تو جان مي گيرد.
حالا هي سكوت كن و انكار كن...
تو به خواب مي روي. ساكت. عميق. تنها.
من چرخ مي زنم و ترك برمي دارم و مي شكنم.ساكت. سنگين. تنها.
تو سكوت مي كني.
من انكار مي شوم.



|
    dimanche, avril 06, 2003


از اين غمي سنگين تر آيا هست
دورتر از دور ايستاده اي,
در مهي بر دريا
نامت آرزوست.
ترا فقط به نام مي شناسم !


عليرضا بابائي



|
    samedi, avril 05, 2003
براي فردا روزي كه هفدهم فروردين است...


گفت تو با بهار آمده اي و با بهار مي ماني و بهار در تو با او مي ماند. حالا بهار آمده است. مي بيني؟ تا پشت پنجره. حالا فردا مي شود و بهار همان جور ساكن پشت پنجره مي ماند. بي تو. براي تو فردا مي شود و براي او ديروزها همه رفته اند و گم شده اند و مرده اند.
نگاه كن... پشت پنجره هيچ كس به انتظار تو نيست.
باور نمي كني؟
ببين باد ديگر در موهاي كوتاهت نمي پيچد. ببين ني ني چشمانت در اشك نشسته است.
كسي پشت پنجره نيست. تنها بهار است كه به رسم كهن شكفتن و پژمردن از راه مي رسد, روزي چند مي ماند و مي رود.
اما بهار را با تو كاري نيست چرا كه شكفته ترين گل پيش ديدگانت پرپر شده است.
نگاه كن.
پشت پنجره هيچ كس نيست.



|
براي دل كه نيست.





|
    jeudi, avril 03, 2003


رود زهر است اين كه تو در آن غرقه شده اي.
با تني خشك و كامي خشك غرق مي شوي و فرو مي روي.
خيس نمي شوي هرگز.
تنها خشك مي ماني و تلخ مي شوي
چونان زهر.



|
ديگر
مهشيد نقاشپور


خانهُ دلم ديگر ايواني ندارد
تا بر آن بنشيني,
خستگي هايت را ببر !
اين خانه, خانه نيست
گرد هزار حادثه
غبار توفان هاست بر ايوان خانه ام.
مهتاب
گر گرفته به ايوان
مهتاب زردگون
هراس خالي ايوان را پر كرده
و قناري ها, مرده بر ميله هاي ايوان
سپيده دم از پله هاي ايوان مي گريزد
ايوان بدون مهتاب
ايوان بدون قناري, سپيده دم
ايوان نيست
گرد هزار حادثه
غبار توفان هاست بر ايوان خانه ام
خانهُ دلم ديگر ايواني ندارد
تا بر آن بنشيني.



|


خبر كشته شدن كاوه گلستان را ديشب خواندم. چيزي در سينه ام سوخت. حالا جنگ يكي را كشته است كه من ديده ام و ستوده ام. حالا جنگ نزديك تر و وحشي تر از ديروز است.
ياد آن چشمان هوشمند و آن نگاه تيزبين مي افتم. او را در تهران ديده بودم. سالها پيش. با دوربين و سيگار. در كنار هنگامه و پسرش. خيلي جوان بودم و ميهمان خواهر هنگامه و گمان مي بردم حالا كه فرصتي دست داده پس بايد از پسر ابراهيم و فخري گلستان و برادر ليلي گلستان هزار پرسش بي پاسخ را پرسيد.گرچه يادم نمي آيد چيز دندان گيري گفته باشم. فقط آن نگاه عقاب گونه در ذهنم ماند. حك شد.
حالا كاوه گلستان در جنوب سليمانيه روي مين رفته و كشته شده است. حالا جنگ حالم را بيشتر به هم مي زند.
...
دلم از مرگ بيزار است
كه مرگ اهرمن خو آدمي خوار است.





|



من پشت به در كرده ام. حالا اگر هم بيايي ديگر تو را نمي بينم.
همه مي آيند كه بروند.
من پشت به در كرده ام. آمدنشان را نمي بينم .
آنها به من پشت مي كنند و مي روند. آخر همه مي آيند كه بروند.
سرم درد مي كند.
انگار خوب است كه نمي آيي. در يك بار كمتر به هم كوبيده مي شود.



|
    mercredi, avril 02, 2003



ببين با توام...آي...
ببين چگونه خارها در جان حرير سرخ فرو مي روند...
ببين...



|


سازي بزن
محمد خليلي

فرقي كه داشت
صداي پاها بود
كه رفته بود.

فرقي كه داشت
زنگار يادها بود
كه مانده بود.

حالا راه بلند
زير غبار خاطره ها
تنهاست,
سازي بزن
براي چهچهُ رفتن .



|
اين نوشته خطاب به خيال است, به هزار و يك دليل.
اولين و آخرين دليلش اين است كه روزگاري با من در زير بارش تگرگ و ميان سوز تندباد به دنبال گلبرگهاي سوختهُ ماگنوليا مي گشت.




تو از من هيچ مپرس.
هيچ مپرس. تو كه ديگر مي داني بهار مي آيد كه تو را از تو بگيرد. تو كه مي داني درختها جوانه مي زنند كه برگريز شوند. تو كه مي داني سرخ و سپيد و سبز بهار مي آيد تا بيرنگ شود و روزت سياه كند. تو هيچ مپرس.
مپرس. من ديگر گلايه اي ندارم. چه بگويم پس؟ مردمك چشمانم مي سوزد از دودي كه نيست. همان دودي كه از شعله اي برمي خيزد كه نيست. آتشي كه نيست دلي را كه نيست مي سوزاند. دل نيست و مي سوزد و آتش گر مي گيرد در تني كه نگاه است و نيست. نگاهي زنداني در مردمكاني شيشه اي كه مي سوزند.
از من هيچ مپرس. تو مپرس.
از پشت اين شيشهُ مات هيچ چيز رنگي ندارد. نه آن سپيد و سياه جواني. نه آبي و زرد آرامش. نه سرخ عشق و نه سبز مهر. من رنگها را دوست ندارم ديگر. امشب رنگها بيرنگند.
هيچ مپرس.
بگذار همه چيز بيرنگ و مات باشد. يادت مي آيد؟ خاكستر.
پنجره را باز مكن. بگذار همين باد كه در اتاقهاي تو در تو پيچيده است با من بماند. بگذار من در باد گم شوم. مگر نه كه در باد گم شده بودم. يادت مي آيد؟ پرپر.
بگذار خبر گم شدن من زير چتر سياه شب گم شود. كه بود كه مي گفت همه در باد گم مي شويم؟
من بودم, نه؟ همان روز كه شال كشمير آبي ام در باد گم شد. يادت مي آيد؟ بوي گلبرگهاي سوخته را به ياد داري؟
هيچ مپرس.
من كبريت مي كشم تا مگر هر چه سوخته بود گُر بگيرد. اما نيست.
بگذار چنگ بزنم بر چيزي كه نيست.
در خيالي كه نيست.
در آرزوي بويي كه نيست و سايه اي كه رفته است و در آغوش باد كه مي وزد و مي سوزاند و مي برد.
يادت مي آيد؟
هيچ مپرس.
پرپر.
خاكستر.
من خسته تر از باد بر باد مي روم.

ترانهُ بسوزان با صداي سيمين غانم
براي شنيدن آن گلبرگهاي ماگنوليا را به باد بسپاريد.



|
    mardi, avril 01, 2003
جعبهُ جادو از اساس پُكيده بود....



|


صفحه اصلی
قاصد قاصدک

RSS Feed


*قاصدک های در باد*
This page is powered by Blogger. Isn't yours?