-->

*قاصدک

    vendredi, mars 28, 2003



گفتي ترا به روز مبادا
ديدار مي كنم
در باورم نشست

ما را
اي دوست, اي يار, اي عزيز
بس سال ها ز روز مبادا گذشت و رفت
هرگز نيامدي

انكار كن
پيغام رفته را


شعر از اسماعيل رها
ترانهُ وقتشه با صداي ابي



|
    jeudi, mars 27, 2003



مدرسهُ جنگ مشق ساده اي دارد.
رونويسي كن و فراموش نكن كه جملهُ پاياني نقطه ندارد.
نقطهُ پايان هنوز هم شبيه يك گلوله است:


من شبيه تو هستم.
تو شبيه من هستي.
او مي كشد. من نفرت مي آموزم.
او مي كشد. تو نفرت مي آموزي.
اهلي و متمدن و متنفر باش






|



سرماي سختي خورده ام. تب دارم و نفسم تنگي مي كند.
سيگار هم قدغن است. خوابم نمي برد بس كه سرفه مي كنم.
اين ترانه اما هنوز هم آرامم مي كند. مثل روزهاي كودكي و نوجواني كه بيمار و بهانه گير بودم و پدر برايم مي خواند. مثل روزهاي جواني كه به مهاجرتي ناخواسته تن دادم و پدر از آن سوي تلفن برايم مي خواند. مثل روزهاي خستگي كه بي حضور پدر كنار رودخانه قدم مي زدم و با خودم زمزمه مي كردم.
مثل امشب كه حتي صدايم در نمي آيد تا تنهايي و خستگي را زمزمه كنم.


ترانهُ انتظار با صداي فرح
براي شنيدن ترانه با من در چهارباغ اصفهان گشتي بزنيد.



|
    mercredi, mars 26, 2003
براي ادريس يحيي كه ستاره هايش را گم كرده است.
براي ادريس يحيي تا ديگر به دنبال ستاره هايش نگردد.
براي ادريس يحيي تا كه بداند اين شب هر چه سياه تر بهتر.


من كجا ايستاده ام؟
از سرگذشتم گله كردم و در ميان خيل رفتگان و ماندگان سر به زير انداختم تا كه بدانم كجا ايستاده ام...
با من بگو من كجا ايستاده ام؟
با زانويي شكسته و تني زخمي و دلي كه نيست مي توانم پياز نرگس و زنبق را در دل خاك بكارم. با فاصله و در عمق خاك. انگار دارم تني را به خاك مي سپارم. تنها با يك تفاوت كوچك. نرگس و زنبق در خاك ريشه مي كنند و مي رويند و سر بر مي آورند و مي شكفند تا به دنياي خاكستري و غمزده رنگ و شادي ببخشند. اما پيكرهايي كه به خاك مي سپارم مي پوسند و مي روند و نيست مي شوند تا جهاني كه رنگ زرد و سپيد و بنفش نرگس ها و زنبق ها را گرفته بود خاكستري تر از هميشه بشود و بوي تند كافور مشامم را پر كند.
چرا نمي گويي من كجا ايستاده ام؟
مگر بهار نيست؟ببين خانهُ همسايه جشن بهاري ست.جشنهاي بهاري ما سرخ اند. سرختر از هميشه. مي داني همسايه هاي ما گل كاشتن را از ياد برده اند. مين مي كارند و با داس خشم نفرت درو مي كنند. لنگ لنگان. وقتي كه بر عصاي چوبي تكيه كرده اند.
مگر باران نمي آيد؟ ببين خانهُ همسايه خيس از باران است. باران بهاري ما سياه است. سياه تر از هميشه. مي داني همسايه هاي ما باران را از ياد برده اند. از آسمان يا بمب مي بارد يا عروسك يا بسته هاي غذا. همه هم مزه و بوي يكسان دارند. مزهُ مرگ و بوي كافور.
هنوز هم نمي داني من كجا ايستاده ام؟
مگر خورشيد نمي درخشد؟ ببين خانهُ همسايه روشن از آفتاب است.آفتاب بهاري ما سوزان است. سوزنده تر از هميشه. مي داني همسايه هاي ما آفتاب را از ياد برده اند. اين كه مي درخشد يا آتش پيش از انفجار است يا شعله هاي پس از آن.اين نور بيش از آن كه روشن كند, مي سوزاند و ويران مي كند.
مي خواهي بداني من كجا ايستاده ام؟
من اينجا ايستاده ام. تبدار و هذيانگو و خسته با صدايي كه در هم شكسته بس كه فرياد زده است.
من اينجا ايستاده ام كنار خانه هاي همسايه. همسايه هايي كه مزهُ آزادي را از طعم مرگ باز نمي شناسند.
من اينجا ايستاده ام و دلم مي خواهد خانهُ خود و تو و همسايه را بر سر دست بلند كنم و تا آخر جهان بروم.



|
    mardi, mars 25, 2003



سرم درد مي كند.
مگر در بسته را هم مي شود به هم كوفت ؟


ترانهُ آذري ساري گلين
نوازندهُ بالابان : عليخان صمداُف
براي شنيدن ترانه دستي به سوي در بسته دراز كنيد.



|
    lundi, mars 24, 2003



باور كن همين است.
همين.
سهم تو همين است.


تصوير: فيلم سكوت ساختهُ محسن مخملباف
ترانه : رسواي زمانه با صداي الهه



|
    samedi, mars 22, 2003


كاش مي توانستي به يك جا خيره شوي.
كاش چشمهايت آسمانگرد نبودند.
كاش چشمهايت يك جا بند مي شدند و هي بين گذشته و امروز نمي چرخيدند.
كاش مي توانستي به ماهي سرخ يا سبزه مخملين يا نقرهُ مهتابي سكه هاي هفت سين خيره شوي. شايد آن وقت تاب مي آوردي همهُ اين بي قراري را كه با روز نو هم كهنه مي ماند.
كاش چشمانت آسمانگرد نبودند. آخر هر چه هم كه زمستان برود و بهار بيايد باز هم سنگ سرد مي ماند و آيينهُ ترك خورده غبار مي گيرد و تو مي بيني كه خورشيد گم مي شود در پس ابرهاي تيره و گرد باد مي چرخد در جان آسمان خالي و توفان از راه مي رسد و مي برد هر چه را كه دلت مي خواسته نگه داري كنار دلت, حتي براي دمي.
كاش چشمهايت يك جا بند مي شدند و تو به دنبال خواندن آن صفحهُ ناتمام آوارهُ جاده هاي جهان نمي شدي و در يك عصر ملال انگيز دمي به خواب نمي رفتي و در پايان كابوس هاي هميشگي به دروازه هاي غربت نمي رسيدي. آن وقت شايد ديگر هي نمي چرخيدي و از ياد مي بردي كه اين بهار هر چه هم سبز باشد و سپيدي و سرخي بياورد اما سرد است.
سرد است آن چنان كه توان سبز كردن دوبارهُ نخلهاي سوختهُ جنگ را ندارد.



|
    jeudi, mars 20, 2003


مشق عيد امسال پيام بچه هاي عراق براي ماست .
مشق عيد امسال را بايد آن قدر رونويسي كنيم و بلند بلند بخوانيم تا شايد از بر شويم:
تو مي كشي.
او مي كشد.
ما مي ميريم.



|


خوب بله درست است. الكي كه نيست. پول خرجت كرده اند. مدرسهُ فرانسوي و مخلفات. خانه و مستقلات خريده بودند بي گمان نفعش بيشتر بود. اصالت خانوادگي هم كه هست. بايد يك جايي يك باري نشان بدهي كه نوادهُ ظل السلطاني ديگر.الكي كه نيست.
هفت سين, هفت تا سين مي خواهد. اما تو دست كم بايد ده تا سين آماده كني. وسواس همين است ديگر. بشوري و بسابي و بچيني. انگار اگر همه چيز برق نزند سال تحويل نمي شود. خوب لابد نمي شود . امتحان كردي ببيني مي شود يا نه؟ نكرده اي ديگر. حالا هم طوري نيست. كمرت گرفته است. حكيم گفته استراحت مطلق. گفته اي چشم.
چشم هم كه يعني برو بينيم بابا حال داري...اما گبهُ شش متري را با يك ضرب از جا بلند كردي ها. اگر مي دانستند حمال ببخشيد باربر درخشاني مي شوي كمتر خرجت مي كردند. حالا هم كه طوري نشده فقط انگار به چوب لباسي آويزان شده اي. درد هم كه تازگي ندارد. سر نبود,كمر. خدا روزي رسان است.
الكي كه نيست. موهايت را هم كوتاه كرده اي.متمدنانه. اما نه آن قدر كه بروي كنسرت از ما بهتران و با سرودهايي كه با ريتم شش و هشت نواخته مي شوند قر بريزي و ابراز وطن پرستي كني. خوب حالا كنسرت نروي و جلوي آن شير بي يال و دم كم خون و حزين كه شمشير در دستش سنگيني مي كند و تاجش چپه شده است با چشمان خيس بال بال نزني به كجاي قبا ببخشيد كت و كراوات كي بر مي خورد؟
همين شام سنتي شب عيد كافي ست. امسال ماهي بي سر و دم خريدي خوب شد. ديگر تا آماده شود و مهمانها تناول كنند هي با آن دهان باز و چشمان شيشه اي بي روح به تو زل نخواهد زد و تو هي اشك نمي ريزي و خودت را نفرين نمي كني كه چرا به مهمانها قول سبزي پلو ماهي داده اي. خودت هم كه نمي خوري. چه بي چشم و چه بي سر. آخر مي ترسي دهان باز كند و بي صدا حرفي بزند كه تو تاب شنيدنش را نداشته باشي.
الكي كه نيست.
اين سنجد و سمنو هم حكايتي است ها. اين ايرانيان باستان همين چيزهاي غريب و ثقيل را مي خورده اند كه امپراتوري كبيرشان تبديل شده است به اين گربهُ مفنگي كه تا پيشتش مي كني تا كلكته مي دود. اينها خوراك آدميزاد نيست كه...حالا از ما گفتن بود.
ماهي قرمز هم هي مي چرخد. تا هفتهُ ديگر كه هفت سين به راهست بايد نصف العمر شوي از ترس اينكه مبادا بميرد و تو بماني و درد وجداني كه سالهاست هي گُر مي كشد.
الكي كه نيست.
...
هفت سين پر مي شود از سين هايي كه مال تو نيست و دل تو پر مي كشد به سوي سايه يي كه نيست و سال نو مي شود در ....
س س س س س س س...
يادت باشد امسال يك واژه بسازي براي هفت سين سال ديگر.
واژه اي از جنس عشق كه با س آغاز شود و با س به پايان برسد.



|
    mercredi, mars 19, 2003


بهار كه بيايد و درخت كه جوانه بزند و شكوفه كه بشكفد و نسيم كه بوزد و نم باران كه بزند, تو ديگر نمي خواهي كه سردت باشد.
س اول سرماست.
از خواب كه بيدار شوي بهار آمده است, سرما رفته است و آفتاب ديگر رنگ پريده نيست. چشم تو حالا مي خواهد بخندد.
س اول سراب است.
ارغوان و اقاقي و آلاله به ناگاه مي شكفند و چشمهاي عالم مي خندد به روي آفتابي كه پررنگ مي تابد.
س اول سبز است.
پنجره ها باز مي شوند به روي باغهاي پرشكوفه و باغچه تنش را از اندوه مي تكاند در آغوش صبا كه او را دربر گرفته است.
س اول سرخ است.
بهار رسيده است و زمين نفس مي كشد و آفتاب كنار مهتاب مي نشيند و جهان در گذر است.
اما...
بوي جنگ مي آيد. بوي مرگ مي آيد.
س آخر ترس است.



|
    mardi, mars 18, 2003


اگر آتش چهارشنبه سوري را ديدي, پيغامش بده :
زرد و سرخت را نمي خواهم.
بسوزان!



|
به بهانهُ بيست و پنجم اسفند ماه زادروز هوشنگ گلشيري :


روز بخير آقاي گلشيري,
نكند گمان برده باشيد كه من روز تولد شما را از ياد برده ام؟ باور كنيد اين طور نيست. من همهُ زادروزها را به خاطر مي سپارم تا سايهُ مرگ را از سر روزهايم كوتاه كنم. من مدام به تولدها مي انديشم تا اين مزهُ گس و ترشيدهُ مرگ بر كامم ننشيند. من هي از به دنيا آمدن مي گويم تا بوي بهار نارنج بپيچد در جهاني كه سالهاست بوي كافور تندي مي دهد.
مي دانيد حرف زيادي ندارم. خواستم بگويم كه مادي* هاي اصفهان رو به خشكي مي روند و كاشيهاي آبي غبار گرفته اند. بهار از راه مي رسد و شب بوها در كوزه هاي گلي به انتظار دست نوازشي در باد پرپر مي شوند. خواستم بگويم كه همهُ ما اصفهانيها هنوز هم قرباني اسطورهُ زرنگ بودن مانده ايم گرچه حالا رندي برخي از ما زير پوششي از سنگ و گلاب و شمع و خاك رنگ مي بازد.
دست آخر هم خواستم خبر دهم كه گذاشته ام موهايم بلند شود. شايد اگر روزي دوباره ناي فرياد زدن داشتم دست به چاقويي, يا قيچي ببرم و گيس بافته را از ته بچينم.
راستي داشت يادم مي رفت, قضيه " كوفتش بشه! " كه يادتان هست؟ آن هفته اي كه مهمان ما بوديد.اينجا. خواستم بگويم او كه كوفتش شد هيچ, خودم هم چنان همه چيز كوفتم شد كه گاهي دلم مي خواهد زندگي را بالا بياورم.

* مادي : اصفهاني ها نهرهايي را كه از ميان شهر مي گذرند و به زاينده رود مي ريزند اين گونه مي نامند.



|
به هر كه رفته است...


راستي من بايد چه كنم اگر نوروز بي تو و بي من را نخواهم؟
راستي من بايد چه كنم اگر نوروز بي تو و بي من روز نو نباشد ؟
راستي من بايد چه كنم اگر نوروز بي تو و بي من روز بي روزي باشد؟
...
عجب روزي شد روزگار بي تو و بي من...




|
    lundi, mars 17, 2003



لب هايم ديگر از آن من نيستند.
اگر نه برايت مي گفتم كه بهار از راه مي رسد گرچه ماه به ديدار خورشيد رفته است و درختان بي سايه قد مي كشند و شال آبي كشمير در باد گم مي شود.
لب هايم ديگر از آن من نيستند.
اگر نه برايت مي گفتم كه بهار از راه مي رسد و ماه بانو هميشه و هنوز بيدارخواب روياها و كابوسهاست.


ترانهُ بختياري مال كنون ( كوچ )
عطا جنگوك




|
    dimanche, mars 16, 2003



ترانهُ قربون امشو
عليرضا افتخاري
براي شنيدن ترانه در شبستان شهر من چرخي بزنيد.



|
صبوحي :
من مثنوي مي خوانم و اتو مي زنم, پس هستم.



|
دلم براي آسمان تنگ شده است. آسماني كه گلدانهاي تشنه و سايه هاي بلند و سنگفرش سوخته را به ياد داشته باشد.دلم براي زمين تنگ است. زميني كه سكوت درخت و شيون جغد و ضرباهنگ رگبار را به ياد داشته باشد.

شاد باش اي عشق خوش سوداي ما
اي طبيب جمله علتهاي ما

اي دواي نخوت و ناموس ما
اي تو افلاطون و جالينوس ما


دلم چيزي را باور كرده است. باور كرده است كه همه چيز همين طور جابجا مي شود. پيش مي رود و بوي كافور هوايي را پر مي كند كه قرار بود بوي محبوبهُ شب بدهد در شبي تابستاني.
باور كرده است كه هزار سال مي گذرد بي آنكه من از كسي گذر كرده باشم.

آتشست اين بانگِ ناي و نيست باد
هر که اين آتش ندارد نيست باد

آتش عشقست کاندر ني فتاد
جوشش عشقست کاندر مي فتاد


دلم گم شده است. ميان آسمان و زميني كه چيزي را باور نكرده است و بي باور مي گذرد از من و دلم. دلم گم شده است بي آنكه نام و نشاني بماند از زني كه من بودم و حالا سايه اي شده ام لرزان در ميان باد كه چشمانش در پي تار و پود يك شال آبي مي گردد و در فراق بوي نرگسها نفس نفس مي زند.

ني حديث راه پر خون مي کند
قصه هاي عشق مجنون مي کند

محرم اين هوش جز بيهوش نيست
مر زبان را مشتري جز گوش نيست

در غم ما روزها بيگاه شد
روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو رو باک نيست
تو بمان اي آنک چون تو پاک نيست



|
    samedi, mars 15, 2003
براي كاك گوان, به بهانهُ سالگرد بمباران شيميايي حلبچه :


آمده ام باد بياموزدم
چگونه رودها را بجنبانم.
آمده ام سنگ بياموزدم
چگونه بر او برويم.
آمده ام ريشه بياموزدم
از كدام سو به دل خاك برسم.
آمده ام گل بياموزدم
شعر چگونه زيبا مي شود.
آمده ام پرنده بياموزدم
نگاهم چگونه پر مي گيرد ؟
...
هر بار بي آنكه به در واژه هايم بكوبد
ابري مي آيد
خودش را در اتاقم فرو مي كند و
آواز زلف خيسي را برايم مي آورد
بي قرار عاشقانه اي.
بي اجازتي حتي
هر روز
دو سه موج
با خورجين تابش و گل
به سايه غار كوهم مي رسند.
و باز پس نمي روند
تا مرا
چمن زاري از شعر و
اتاق كوچكم را به
آبگيري از ستاره بدل سازند.
درخت بلوط پيشم مي آيد
رگ خود را به رگ پاهايم مي بندد.
صخره اي بزرگ مي آيد و
نيروي خود را به يادگار بر پشتم مي نهد.
ستيغ كوهي مي آيد و
قامت خود را بر قامت من مي اندازد.
آشنايان من اند
اشك پاييزهُ غريبان.
آنها نيز سوار بر سوز باد
هر غروب پيشم مي آيند.


پاره اي از منظومهُ درهُ پروانه
شاعر : شيركو بي كس
برگردان : محمد رئوف مرادي
ترانه : كاله بدي
خواننده : عباس كمندي



|






|
    vendredi, mars 14, 2003



فردا بيست و چهارم اسفند ماه است.
فردا ساعت چهار بامداد باز هم هواپيمايي در مهرآباد به زمين مي نشيند.
فردا ولي نه من از راه مي رسم و نه خاتون و آريا و پارسا با تصوير قاصدكي در دست به پيشواز آمده اند.



|


سرم درد مي كند و دلم به هم مي خورد.
از اين درد و از اين مزهُ تلخ و ترش و ماسيدهُ آن هم دلم به هم مي خورد. براي همين است كه همه چيز را بالا مي آورم. بالا؟ نمي دانم. بر مي گردانم. برمي گردانم؟نمي دانم.
برمي گردانم چيزي را كه هرگز پايين نرفته است. بالا مي آورم چيزي را كه هرگز فرو نرفته است.
مثل بغضي كه نشكسته است و اشكي كه نريخته است و فريادي كه بر نيامده است و دردي كه فروكش نكرده است.
سرم را تكيه مي دهم به ديواري كه نيست. نيست؟ نمي دانم شايد بوده و فرو ريخته است تا روزي كسي در حسرت لم دادن به آن هي بغض كند و اشك بريزد و فرياد بكشد و ...
پاهايم مثل ريشه هاي خشكيده در فصلي بي باران زرد مي شوند و دستهايم براي چيدن خوشه هاي اقاقياي شكفته در شب دراز مي شوند و به جاي گلها در باد پرپر مي شوند و من به بد شگوني همهُ اين روزها و شب ها مي انديشم و...
دلم به هم مي خورد.
بايد دوباره برگردانم چيزي را كه فرو نداده ام. چيزي را كه از آن من نبوده است. كسي را كه نام من را نمي داند.
چيزي بر سينه ام چنگ مي زند.
بايد دوباره بالا بياورم چيزي را كه پايين نبوده است. چيزي كه نزديك من بوده است در عين دوري. كسي كه به صداي ويراني نفس هاي من گوش داده است بي پلك برهم زدني و خنديده است با صداي بلند به هر چه ديوار و تكيه گاه و پناه در جهان است.
سرم درد مي كند.
اگر باد زوزه نكشد بي گمان سكوت از راه مي رسد و من كنار زندگي به خواب خواهم رفت.





|
    jeudi, mars 13, 2003


بعد از شنيدن آن صدا براي هيچ كسي در هيچ جايي پيغامي نخواهم گذاشت.
منتظر پيام من هستي؟
نباش. با بغض كه نمي شود حرف زد.
تنها مي شود زار زد. زل زد.
تنها مي شود تنها شد.



|
    mercredi, mars 12, 2003


مي خواستم سهمي از خزر براي لوت به ارمغان ببرم. دريغا كه گودي دستهايم در فراق آبي زنده رود ترك برداشته است.



|
    lundi, mars 10, 2003


دلم خوش بود و گمان مي بردم كه صدا مي تواند سپيداري باشد كه مي كارم در باغچه اي كوچك.دلم خوش بود و به باد كه زوزه مي كشيد نمي انديشيدم و آن همه برف و بوران كه به تاراج مي برد بر و بار هر چه سوسن بري و صنوبر است و بر دار مي كرد حضور سبز حتي يك جوانه را.
مي داني دلم خوش بود.
همين ديگر, دلم خوش بود و حالا نمي دانم كه سپيدارها در بهار چه رنگ سبزي را به زمينهُ آبي آسمان هديه مي كنند و نمي دانم كه گنجشك هاي بي خانماني كه در آرزوي حضور درختي سبز به باغچهُ كوچك من سر مي زدند خود را به شيشهُ كدام پنجرهُ بسته كوبيدند و در كدام ايوان سرد پاييز گم شدند.حالا نمي دانم, باور كن ديگر نمي دانم كه از آن همه فرياد در زير آب چه باقي ماند جز حبابي چند بر سطح آب. نمي دانم.
من ديگر نمي دانم كه ريشه هاي خشكيدهُ سپيدارها را در كدام باغچه مي شود به خاك سپرد.



|
اين براي من است و براي من نيست. اين براي من است و براي ليلا و براي خاتون و براي خيال ولي براي هيچ كدام هم نيست.
اين همان است كه هست و نيست. همان كه بايد هزار بار بخواني و بنويسي تا ناخوانده و نانبشته بماند.
عاطفه...شيرين...
صبر كنيد...اين را بايد از پيش از رفتن خواند....



تو خواهي آمد

جهان آرام تر خواهد شد
اين جا كه باشي سويه هاي اضطراب
در مه ميروند و نوميدي به حاشيه غروب
سنگي براي نشستن خواهد يافت


م.آتشي



...بوي دود مي آيد . شالي ها را درو كرده اند حالا دارند آنچه مانده را مي سوزانند. بوي دود را مزه مزه ميكنم .دارم ميروم به جايي و گمان ميكنم يكي از ده فرمان را نقض خواهم كرد.... آهاي ادريس ببينم اينجايي؟ بوي دود شالي مي آيد همان كه دوست داري... .
- دورم...دورم از اينجا
دور نه ادريس! گفتم دود !
-دورم اما دود لبانم را شور كرده...شور ..شور.. .ديريست اما در شريانهاي شب شور نيست.تشويش مانده ست كه با شتاب ميتپد در شقيقه هاي ملتهب دردناك....


....ميگويم سلام ماه بانو. مرا به جايي ميبري؟ ميبرد....
..ميداني دستانت را اگر كنار هم بگذاري ...
ادريس من نقره دوست دارم و گل و كتاب و كلماتي كه با وسواس كنار هم چيده شده اند...تو چه؟
من ماه بانو, ادريس عاشق را دوست دارم, ادريس حسود, ادريس بيتاب و تشنه و ادريس مبهوت را ..


ماه بانو ميگويد : ادريس هرچه در دنياست مرابه ياد او مي اندازد; پنج پنجه, گلبرگ هاي پرپر و ساعت خوابيده ,و پرده هاي كشيده و پله ها .اما كاش ميشد كه بدانم آيا چيزي هست كه مرا به ياد او بيندازد؟ ميگويد : وقتي آمدم , وقتي ليلا آمد همه با هم ميرويم زير پنجره ها عربده ميكشيم........با خودم ميگويم: كاش گوان بود و ميگذاشت ادريس كه سرشانه هاي ضعيفي دارد خود را پشت او پنهان كند. آخر او زمزمه هم كه بكند باز فرياد بلنديست كه گمان كنم حتي به دل خدا كه, خود فراموشيست هم بنشيند... كاش باراني باشد و شهرزاد هم بيايد. بيايد و ادريس به او بگويد خاتون! ميخواهي آنچه به حرشع گفته اي را برايت از بر بخوانم , و بي كه منتظر جواب او شوم بخوانم:


به حرشع گفتم : باران كه ببارد ,چشمهاي تو باراني خواهد شد و تو عادت خواهي كرد به گريستن در باران. ..همچون تمام بارانها خنديد .او معني عادت را نمي فهميد .وچه خوار است اين در ميان حرشع كه او را به عادت وا ميدارد..


ماه بانو ميگويد: دلم براي صداي ليلا تنگ شده است. ميگويم ليلا؟؟
- ليلاي ليلي
ميگويم: ماه بانو! ادريس ديرساليست كه پي ستاره هاش ميگردد و نام كسان و كوچه ها را از ياد برده است ( و اين مال آن وقتهاست. بعدها بود كه فهميدم گم شده ام. يعني ليلا به من گفت اين را. گردن آويزي هم نداشتم كه نشاني خانه ام بر آن باشد..يعني خانه نداشتم اصلا. حالا اين كه غصه ندارد ادريس! خانه و نشاني هم اگر ميداشتي باز گم ميشدي. مگر نه ليلا؟)
واين شد كه ماه بانو ابرويي بالا انداخت و انگشتش را سوي خانه ليلا ها گرفت.
بله ديگر ليلاها! آخر دوتا ليلا داريم. حتي ادريس اين را ميداند!! . يكي ليلاي كوچك. يكي هم ليلاي بزرگ. درست مثل "ب" كوچك و"ب" بزرگ. "ب" كوچك به بادبادك ميچسبد و بازي و بلوا ميكند و به رويش هم نمي آورد. گاهي هم اگر زياد پاپي اش بشوي در بساطش بوسه بي ريايي هم به هم ميرسد. راستي تا يادم نرفته بگويم در بزك سررشته ندارد اين بينوا.!
"ب" بزرگ اما آنست كه آخرتب و بيتاب است. و اين روزها شتاب. حساب و كتاب هم كه ندارد اين سراب (هه تا تو باشي كه به ادريس, بي بزك, حرف راست گم شدن نزني ليلا!) و اين همان است كه دست به اشتباه در انبان مردم ميكند. از هجوم سودا.....


.......


هراتفاق نشانه اي دارد به گمانم . ادريس ديگر تنها گم شده اي نيست اينروزها. بيگانه هم شده ست اين بينوا. (ميشود كه گم شده باشي اما غريبه نباشي مگر نه خيال؟) خيال هم كه همانست كه دلش ميخواست سلامي به ادريس يحيي بگويد اما نگقت آنقدر تا ادريس از انگشتان پاكيزه رنگي اش نشاني اي داد به سپيد. راستي سلام خيال!


حالا بگذريم از همه اينها حتي از نشانه ها و اتفاقها.
ميخواستم بگويم ماه بانو! برويم كنار آن رودخانه آبي حوالي خانه ات,گشتي بزنيم ؟ ميخواستم بگويم بايد غذاي چيني درست كني. شراب سرخ و سفيد و شمع و گل را هم من مي آورم.
ميخواستم بگويم ليلا. مرا سوار آن قايق كه نشانم دادي ميكني؟ من پارو زدن نميدانم.اگر هم ميدانستم گم ميشديم. اما كاسه كوچكي مي آورم كه آب قايقت را خالي كنم. من روبروي تو مينشينم تا بگويمت چقدر به ستاره قطبي نزديك ميشود اين قايق, و تو بگويي از آنجاها كه گذشتيم واز رنگ افق كه چگونه است. و ميخواستم بگويم ليلا ! ؟ آن دورها جايي هست كه مرا ببري تا آب را ببوسم و بوسه ام آبي شود؟
اما خوب كه فكر ميكنم ميبينم ادريس, دلش هيچ نميخواهد. نه بوسه آبي و نه شمع و نه شراب! فقط دلش ميخواهد بگويد كه : خاك بر سر همه چيز.....


......


چه بوي دودي مي آيد. كسي نام مرا صدا ميزند:
اين جور نميشود. تنها يكي از ما بايد بماند. يا تو يا من! نشانه ها را كه ميبيني نه؟
و نميدانم من به او خيره شده ام يا او به من؟ و نميدانم كه من ادريسم يا او؟
هي ي ي .چه بادي ميآيد چه بادي ............




|
    samedi, mars 08, 2003
آب و آتش


تمام هستي خيس است از گذر لحظاتي كه رودخانهُ زندگي را مي سازند و مي روند. تن به خروش آب مي سپاري و آب تو را مي برد و پيراهن خشك تنت را مي آزارد و آب تا گردنت بالا مي آيد و تو پيكرت در وسوسهُ باران مي سوزد.
تمام روز خيس است از دانه هاي باراني كه بر شاخه هاي ياس زرد همسايه باريده اند .گوش به ترنم آب مي سپاري و آب تو را مي برد و لبان خشكت ترك بر مي دارد و شيشه ها را رد باران راه راه مي كند و تو دلت در وسوسهُ گريه مي سوزد.
تمام شب خيس است از دانه هاي اشكي كه بر چهره ات فرو مي ريزد. جان به سكوت آب مي سپاري و آب تو را مي برد و دل خشكيده ات چاك چاك مي شود و هر چه زمين و آسمان در پيرامون توست پاره پاره مي شود و تو در سوداي يك وسوسه مي سوزي.
پس هستي و روز و شب خيس است از رودي كه نمي خروشد و باراني كه نمي بارد و اشكي كه نمي ريزد چرا كه دلي نيست تا در وسوسه اي بسوزد و گر بگيرد.پس تو نيز ديگر حلاوت حضور هيچ شيريني در روياهاي سنگينهُ هيچ فرهادي نيستي و تنها مي ماني با سنگريزه هايي كه بايد قورت بدهي مثل بغض تا نفس بالا بيايد. سنگريزه هايي زهر اندود و تلخ كه بايد زير دندان خردشان كني و فرو شان بدهي و سنگريزه ها ببرند و بسوزند و پاره كنند و خون بريزنند و تو بنشيني و هيچ نگويي...
هيچ.
هيچ.
سرت را بالا كن.با توام...ببين !
وسوسهُ دلي كه باران اشكش را نثار رودخانهُ هستي كرده است دنيا را مي سوزاند.



|
به بهانهُ هشتم ماه مارس, روز جهاني زن...
به گل نشستن شاخه هاي ترد به ژاپني پيش درآمد نواي قدمهاي بهار است. اين را پدر در روزگار كودكي برايم مي گفت.
و هم پدر بود كه مي گفت چراغ خانه هايي كه در آن فرزند دختري نيست بي فروغ مي ماند.
پس...
يك نشان از بهار پيشكش تمامي جانهاي شيفته اي كه پيش از آنكه همسر, مادر و دُخت كسي باشند, زن هستند.
يك نشان از بهار پيشكش تمامي جانهاي شيفته اي كه فراسوي مرزهاي ميهن و زبان و دين و رنگ و نژاد, زن هستند.
يك نشان از بهار پيشكش همهُ آن نامها كه بر دلم نگاشته ام و بي من و با من, زن هستند.



ترانهُ گل پامچال / خواننده روحبخش
براي شنيدن ترانه دستي به نوازش نشان بهار دراز كنيد.



|
    vendredi, mars 07, 2003
دست من سرد است اما هرگز پنجه نمي كشد.



آويزهُ نقره مراكشي با نبشتهُ عبري



|
    jeudi, mars 06, 2003


و چه مي تواند بكند
وقتي كه بر آسمانت مي چرخد
بالايِ ويرانه ها و ويرانه ها و ويرانه ها
كه در ميانشان آن پايين
نشسته اي و داري برايِ خودت
آوازهايِ عاشقانه مي خواني
و ناگهان در آوازت
نخِ بادكنكي دَر ميرود از دور انگشتت
و مي رود بالا
بالا
و دور مي شود
پشتِ ستونهايِ شكسته و آنسويِ دودها و خرابه ها و . . .



پاره اي از شعر وقفه / كامران بزرگ نيا





|
    mercredi, mars 05, 2003
براي زني كه من بودم...




|
    lundi, mars 03, 2003
سلام مسافر...
خوش آمدي !
رسيدن به خير !




|
    dimanche, mars 02, 2003


يكشنبه است و سرم درد مي كند. ملافه هاي قبلي آبي بودند و حالا اينها زردند با گلهاي مينا. چقدر سابيدن اين كاشيها كه هميشه برق مي زنند كار بي جايي است و من با وسواس تكرارش مي كنم. روميزي ترمه هم خوب است, ياد من مي آورد كه به يك گوشهُ دودمان قجرم هم مي شود افتخار كرد, مثلآ به آن انحناي زيباي بته جقه ها.
گلدان سفالي كار ميبد است. آبي مثل آسمان بعد از ظهر ارديبهشت. گل هاي مريم هفتهُ پيش دارند پير مي شوند اما هنوز خانه بوي پدر را دارد. وسواس من هم يادگار اوست. كتابخانه را مرتب كردم. تماشاي يك روياي تباه شده نوشتهُ بيژن بيجاري ست. بيژن پسر صميمي ترين رفيق پدر است و نمي داند كه من كه روزگاري دختركي شيطان بودم و او جواني آوانگارد حالا با هم پير شده ايم و روياهاي تباه شده مان را به تماشا نشسته ايم.
يكشنبه بود و حالا خانه بيشتر برق مي زند. تمام شمعها آبي آسماني اند. آبي مثل آسمان بامداد ارديبهشت. من ظرف مي شويم و سوت مي زنم و عليرضا افتخاري چه هنگامه اي مي كند. گزارش هاي سازمان عفو بين الملل شبيه شيرقهوه شده اند. غليظ و تلخ براي روزهاي يكشنبه. از شيرقهوه رد نازكي بر كنارهُ فنجان بزرگ مي افتد و از اين همه نابرابري رد اندوه و خشم بر پيشاني من.
من اتو مي زنم و زير لب زمزمه مي كنم. گاهي هم به عادت ديرين بلند بلند براي خودم شعر مي خوانم.يادم مي افتد كه...انقلاب يعني پاره كردن يك جفت كفش براي يافتن يك دوست...عليرضا ميبدي بود كه اين را دكلمه مي كرد؟ چقدر دوست داشتني بود صدايش آن روزها كه هي نمي گفت فداتون بشم, الو جانم...
پابرهنه بودم امروز هنگام ديدار دوست. تولد ليلا بود و برايش جوات بازار خواندم و او به قهقهه خنديد. خندهُ دوست چيزي بايد باشد از جنس ديدار او...
چقدر هي دور خودم مي چرخم كه يادم برود درد دارم. مقالهُ مليحه محمدي را هم مي خوانم. تازه روزنامه ها هم مانده اند.
انگار هنوز هم دست پختم خوب است. غذاي چيني امروز خوردن دارد. من و خودم و روزنامه سر ميز نشسته بوديم.
يكشنبه بود و ديگر نيست. سرم هنوز درد مي كند.
زندگي صدايم را مي شنوي؟



|


دخترک ، زيبا بود. خودش هم ميدانست. مادر دوباره گيسوان نرم و بلندش را شانه کرد ..

مرد صورتش را پايين آورد:
- ببين آيناز جون وقتی گفتم، ميای اينجا ، می چرخی به سمت دوربين و لبخند میزنی. اون جمله ای رو هم که بهت گفتم دوباره ميگی.. خب؟ ... آفرين عزيزم!
و دستی بر سر دختر کشيد. سعی ميکرد لحنش هنوز نرم و دوستانه باشد. بعد سرش را بالا آورد. صدا دوباره سخت شد:
- خب.. بريم برای ضبط ... دوربين ... ضبط ميشه ... تراولينگ ... حرکت کن ... آيناز! ...... بيا!
...

- نه! نه! ... کات! ... دختر! ميگم اينجا وايسا! ... اينجا!
صدای مرد ، سخت و عصبی بود. دختر ، خيره نگاهش کرد:
- اصلا" ديگه نمی خوام!
و با قدمهای محکم از زير نور پرژکتورها دور شد.
مرد روی صندلی نشست و نفسش را با صدا بيرون داد:
- خاموش کنيد بچه ها! ... فعلا" تعطيل ..

ياد ماه جبين ، آن دخترکِ کثيف و زيبا افتادم که با برادرش برهان، در کوچه های شهر هرات گدايی می کردند. پاهايشان برهنه بود. وقتی برهان برايم زاری می کرد ، ماه جبين در گريز از نگاه من پشت او قايم می شد. دستِ برادرش را محکم گرفته بود ، برادر هم دامن مرا:
- برايت زاری ميکنم لالا! ... خير کن لالا! ... زاری ميکنم لالا ... خير کن! ..
و من ، گوش به اين زاری داشتم و چشمم به آن زيبايی ..
..
رفتم تا چراغها را خاموش کنم.

نوشتهُ بالا از رضا نظامدوست نويسندهُ وبلاگ سيزيف است.




|
اندر باب افشا شدن ماهيت آهوي سه گوش و رذالت و مزدوري و منجلاب و الخ.



پي نوشت:
هر چه گشتم از اين خانم و رفقايش شجاع تر و انقلابي تر پيدا نكردم كه به پاس اين افشاگري متهورانه و خردمندانه و انقلابي يك هوراي مبسوط بكشند.
چقدر اين هشدار به موقع بود وگرنه ما با سر رفته بوديم در آن منجلاب فوق الذكر و اوف شده بوديم.



|
    samedi, mars 01, 2003
همه بترسيد تا رفيق استالين نترسد .




|
تهوع


لب هايت را از هم مگشا
و در دل زاري كن...
با توام
امشب اگر دهان بازكني
هر چه بر تو رفته است را برمي گرداني...
هيچ مگو.



|


صفحه اصلی
قاصد قاصدک

RSS Feed


*قاصدک های در باد*
This page is powered by Blogger. Isn't yours?