-->

*قاصدک

    jeudi, février 27, 2003
براي زني كه من بودم:


ليلام* جان بود اين بازي كه ما كرديم.
يادت هست؟
ورقي در دست تو بود كه باد سپرديش.
برگ برنده در دست تو بود كه من باختم و در باد گم شدم.
حالا سرد و سياه و سوخته ام.
يادت هست؟
آن برگ بهاري نقش سرخي داشت. خزان خونينش كرد.
بي بي دل بود.


* : حراج به فارسي دري



|
جملات ميگرنانه :
نوشتن خوب است.
سردرد بد است.
بد فهميده شدن بدتر است.
سردردي كه از بابت بد فهميده شدن نوشته هايت عايدت مي شود, بدترين است.



|
    mercredi, février 26, 2003
براي دل خيال و دل من . بي بهانه نوشته ام.


مي بيني چه خوب است؟
مي بيني چه خوب است كه گاهي خودت را بسپاري به آن دو دست آشنا كه از آب بيرون مي آيد, خيس خيس و تو را به آرامي در بر مي گيرد و با خود به جريان آب مي سپارد؟ مي بيني كه لحظه اي بيش نمي پايد تا از روي پل به انتهاي شگرف آبي آب برسي و ديگر هيچ صدايي را در حاشيهُ رود نشنوي؟
مي بيني چه خوب است؟
خوب است كه گاهي بنشيني و تن بسپاري به موسيقي يك صدا كه تو را به نام مي خواند, به نسيم يك نوازش كه بر پوستت دست مي كشد, به حبابهاي خنده هاي بي دليل كه مي آيند و مي تركند و مي روند, به عطر گلي كه پرپر شده است اما هنوز مي شود برايش شعري سرود.
مي بيني؟
شب است. يك گوشه نشسته اي و دانه هاي فيروزه اي روزهاي آبي را كنار دانه هاي زرد خورشيد و دانه هاي سبز گياه و دانه هاي سرخ خاطره به نخ مي كشي تا گردنبندي بسازي براي سينه اي كه پر از آه هاي سوخته است اما هنوز نفس مي كشد.
مي بيني چه خوب است؟
گاهي در بيداري هم مي شود خيال كرد و با ماه قدم زد و سينه ريزي از زندگي داشت.



|
خوش به حال هر كه حالش از ما بهتر است.

پي نوشت :
اگر قول بديم همين گوشه ماستمون را بخوريم دست از سرمون ور مي داري استاد؟



|
    mardi, février 25, 2003
اين نوشته خطاب به شما نيست, نگران نباشيد :

بسيار نيكوست كه دلتان تنگ كسي يا چيزي نمي شود. نيكوتر آنكه احساس غربت نمي كنيد. پسنديده است كه ته دلتان قند آب مي شود وقتي به ياد مي آوريد كه به ساحل عافيت رسيده ايد. پسنديده تر آنكه از بابت آنچه بر سر ديگران مي آيد آب در دلتان تكان نمي خورد.
تنها يك نكته باقي مي ماند :
شرمنده اخلاق ميهن پرستانه تم به مولا...برا ما ديگه رجز نخون... به جدم بعد يه عمر گدايي شب جمعه را بلتيم...دست راستت را زير سر ما نذار..بذار همين گوشه تخم مرغ آب پزمون را بخوريم!



|
و در قصص و احاديث حكايت همي كنند كه قاصدكي بود خانه برباد كه در آن ايام از كثرت خستگي و بي خوابي مفرط و تكيلا نوشي و وينستون كشي بي حد و حصر سرش به درد آمده بود و حكيم بر او بسيار سخت گرفته بود و منع بيدارخوابي و شادنوشي و گفت و چت كرده بود.پس قاصدك جگرخون با لبي خندان اين دو سه خط را قلمي كرد تا مبادا كه دوستان و ياران گمان برند كه از صحنهُ روزگار محو شده است. نه, در آمد و شد است و دلتنگ بسيار كسان. پس بزودي مي نگارد از حكايت دل كه اين روزها هم چون هميشه و هنوز كارها مي كند كارستان! پس اين مكتوب را در اين صفحه به يادگار مي گذارد تا مبادا كه گرد ملالي بر خاطر دوستان و ياران بنشيند ...
ايدون باد!

پي نوشت:
نصف شيشه تكيلا و دو پاكت وينستون و دو ساعت خواب و ده ساعت كار در اداره و نوشتن يك گزارش در خانه و....
بعد مي گه چرا سرم درد مي گيره؟



|
    dimanche, février 23, 2003
به سياق شهر قصه :
ما كه حبس كشيديم مي دونيم...
خانوماي باسليقه مي دونن من چي مي گم...

پس نوشت يك:
صداي بلبل و مخلفات را در زمينه داشته باشيد!
پس نوشت دو :
آخيش! چه خوبه كه اين جا نظرخواهي نداره ها!



|
    samedi, février 22, 2003
براي عاطفه كه بيمار است و تب دارد .


باز آمدي
چون دخيلي سبز
كه به رفتار سرد باد
بسته بودم
وقتي كه آمدي
چاي آماده بود
و زمان در شيشه هاي رنگارنگ
با درنگي سرخ
آبي مي نمود.

هادي معيري نژاد



|


روز بخير آقاي نيوتن!
مي خواستم بگويم كه اين روزها زمين جاذبه اش را براي شماري از مردم از دست داده است.
همانهايي كه در آتش افروختن شعلهُ جنگ مي سوزند و مي سوزانند.
خواستم خواهش كنم آن سيب سرخ جادويي را دوباره در دست بگيريد, بچرخانيد و به قانوني نوين بيانديشيد.
شايد چاره ساز باشد.
آخر هفتهُ خوبي براي شما آرزو مي كنم.


پس نوشت :
من محتمل مي دانم كه رفتگان هم وبلاگ بخوانند.



|
    vendredi, février 21, 2003
براي پدر, كه گلهاي سپيد را دوست مي داشت و به گل مريم عشق مي ورزيد.


به من بگو...
به من بگو كه چگونه دست هايت را از هم مي گشايي بي هيچ هراسي و در مسير باد مي ايستي و گل هاي مريم را پرپر مي كني در آرزوي كودكانهُ آن كه جهان پيرامونت را عطر مريم پر كند؟ به من بگو كه چگونه مرگ را پس مي زني و صداي خودت را كه در ميان اين همه صدا گم شده است دوباره مي شنوي و فرياد مي كني؟ به من بگو از كدام شبنم سيراب و در كدام مه غرق شده اي كه خاطرهُ خيس حضورت چشمان مرا نمناك تر از هميشه مي كند؟ به من بگو چگونه است كه پاييز تو را از من مي گيرد اما تو تمامي زمستان در كنار من مي نشيني تا در بهار با هم به تماشاي بنفشه ها و شب بوها بنشينيم؟
به من بگو...
به من بگو چگونه است...
چگونه است كه يك دسته گل مريم باز هم جهان را از عطر حضور تو سرشار مي كند؟
به من چيزي بگو...
دلم تنگ توست.



|
    mercredi, février 19, 2003
آرزو
محمود فرزنده


روزگاري من
حق خواهم داشت
تا
بنوشم : آبي
بپوشم : زرد
بخندم : سبز
و كماني رنگين
آرزو داشته باشم
در دل .



|
جملهُ انديشمندانهُ خودمدارانه :
ارزشمندترين نتيجهُ حضور قلمي من در وبلاگستان, شيوع بيماري واگيردار نوشتن " همين " در پايان مطالب است.


( سرما خورده ام و تب دارم. اين جمله را بگذاريد به پاي اينكه براي خودم نوشابه باز كرده ام. ولي راست گفتم به جدم! )



|
    mardi, février 18, 2003
به بهانهُ بيست و هشتم بهمن ماه, صدمين سالروز تولد صادق هدايت


روز بخير آقاي هدايت!
خواستم خبر دهم كه هنوز هم دنيا سوت و كور است.هنوز هم عمارت هاي زشت بر روي ويرانهُ خانه هاي زيبا ساخته مي شوند. هنوز هم همهُ گوشتخواران لاشه هاي خونين را بر روي زمين مي كشند و گياهان را زير پا له مي كنند.خواستم بگويم كه وادي ويراني هنوز پر است از ريگزار و سنگلاخ و نمك و سوز و يخ و زهر و درد...
اما مي دانيد, صداي شما را هنوز مي شود شنيد,همه جا حتي نرسيده به آن ميدان كوچك گورستان پرلاشز...
براي همين خواستم بپرسم چگونه مرگ را پس زديد و اين همه آتش را به خاك سپرديد؟ چگونه است كه صدايتان هنوز هم به گوش مي رسد از پشت اين همه سال؟
خواستم بگويم كه شير گاز باز مانده است اما با اين همه شما از هميشه زنده تريد.
تولدتان مبارك آقاي هدايت!




|
    dimanche, février 16, 2003
به بهانهُ بيست و هفتم بهمن ماه, زادروز غزاله عليزاده :


مي داني بانو...
من از طالع بيني و برج و ماه و نماد سر در نمي آورم. اما مي دانم كه بهمن برج سرطان نيست و نمي دانم كه چرا آن مرد كه دلوهاي آب را بر دوش مي كشد زودتر نيامد تا درختان جنگل جواهرده را آب بدهد. تا درختان برگريز نشوند و بر شاخه هاشان طناب نرويد و بر فراز طناب آن گردن افراشته تو رنگ كبودي نگيرد و گيسوان شبرنگت در باد تكان نخورند.
مي داني بانو...
آخر تو در بهمن ماه چشم به جهان گشوده بودي. جايي به گمانم در نزديكي خانهُ ادريس اما حالا ادريس دربه در دنبال ستاره هايش مي گردد و تو هم نكردي كه ستاره بشوي و شهاب شدي و گذر كردي و رفتي.
مي داني بانو...
ارديبهشت نيمهُ بهار است و من كه از ماه و نماد سر درنمي آورم هم مي دانم كه ارديبهشت برج سرطان نيست و در ارديبهشت هيچ درختي خزان نمي كند و هيچ برگي نمي ريزد و هيچ گلي پرپر نمي شود اما تو در ارديبهشت به سفر رفتي در ميان درختان جنگل جواهرده كه به يك باره خزان كردند و بر شاخه هاي لختشان طناب روييد.
مي داني غزاله بانو...
به گمانم آهوان جنگل را دوست مي دارند و از بين درختان جنگل درختي را برمي گزينند و كنار آن آشيان مي كنند و چنين است كه تو كه غزالهُ همهُ غزل-قصه ها بودي بر فراز درختي در جنگل جواهرده خانه كردي كه درخت توبا بود.



|
همه آمده بودند. هوا سرد بود. باد تندي مي وزيد.
همه آمده بودند و من سردم بود. اما كم كم گرم شدم وقتي آن همه نگاه آشنا ديدم.
نگاه آشناي آدمهايي كه همچون من از خشونت و جنگ و ويراني بيزارند در سرماي چندين درجه زير صفر هم موجي از گرما با خود مي آورد.
و تو خود را به آن موج مي سپاري و به ياد مي آوري كه در آرزو و تلاش پيگير براي دستيابي به صلح جهاني تنها نبوده اي و نيستي.




لندن 1.5 ميليون نفر - رم 1.5 ميليون نفر - مادريد 1 ميليون نفر- بارسلون 1.3 ميليون نفر- برلين 0.5 ميليون نفر - پاريس 200000 نفر - آتن 200000 نفر - اسلو 60000 نفر - كپنهاك 50000 نفر - آمستردام 40000 نفر - استكهلم 30000 نفر - وين 30000 نفر - هلسينكي 12000 نفر - بروكسل 11000 نفر



|
    vendredi, février 14, 2003


مي گويند ولنتاين جشن عشق و دلدادگي است.
مي گويند سرخ رنگ عشق و دلدادگي است.
مي داني همسايه مان قرار است ولنتاين سرخي را جشن بگيرد؟
مي داني؟



|
    mardi, février 11, 2003
به بهانهُ بيست و دوم بهمن ماه و پيشكش به ياد جاودان سياوش كسرايي:


آن روز بيست و دوم بهمن ماه بود.
...
تمام راه را دويده بودم. يك نفس و بي وقفه.
تمام راه را دويده بودم بي آنكه كسي در پايان راه به انتظارم باشد.
تمام راه را دويده بودم و آدم ها و سايه ها و آينه ها به من پشت كرده بودند.
دويده بودم بي آنكه جاپايي برخاك باقي بگذارم.
دويده بودم بي آنكه هرم نفسهايم چهره اي, پيكري, يا دست كم انگشتان سرمازده اي را گرم كند.
دويده بودم و گرم شده بودم و سوخته بودم و خاكستر شده بودم و بر باد رفته بودم.
و از اين همه گرما داغي مانده بود بر پيشاني خودم. بر پيشاني قبيله ام. بر پيشاني نسلم.
تمام راه را دويده بودم.
در زير تابش آفتاب و بارش باران و ريزش مهتاب بر روي سقفي كه هرگز بر سرم نبود. دويده بودم در آرزوي رنگين كماني كه براي گذر از قوس آن بايد افق را درنورديد و از كوه و دريا گذشت و من دويده بودم و به روياي رنگين كمان رسيده بودم و دست دراز كرده بودم كه مشتي رنگ بياورم و بپاشم بر چهرهُ زندگي تا داغ پيشاني خودم و قبيله ام و نسلم را پنهان كند.
من دست يازيده بودم به رنگي كه نبود در كماني كه نبود و آسماني كه تيره شد و باريد.
باران سياه.
من دويده بودم و خاكستر زير باران گل شد و پا در گل شد و زخمي شد و زخم خونريز شد و خون ديگر بند نيامد.
خون ريخت و ريخت و من دويدم و هر چه پيشتر رفتم خون بود كه از زمين و آسمان مي چكيد.
ديگر داغ پيشاني خودم نبود كه قبيله ام داغ ديده شده بود و نسلم سوخته بود.
اما من دويده بودم بي آنكه كسي در پايان راه در انتظارم باشد.
بي آنكه ترديد كنم كه از پي سرازيري ها دوباره گردنه ها پيدا خواهند شد و در پس اين سكوت كوهستان هراس دره نهان شده است.
من دويده بودم و نفسي كه نبود را به بهانهُ تازه كردن به هيچ كس نفروخته بودم.
دويده بودم بي آنكه نگاه نگراني در پايان راه به جاده چشم دوخته باشد و خود بي وقفه دل ناگران نسلي بودم كه قبيله اش را بر دوش مي برد افتان و خيزان و داغ نام خود خود من را بر پيشاني سوخته اش زده بودند.
دويده بودم بي عشق و بي گناه و بي سامان و بي خانه و بي ساز و بي آواز.
دويده بودم در جاده هاي بي انتهاي جهان كه نام خود را از قبيله و نسل خود من گرفته بودند.
تلخدانه كاشته بودم و خاربوتهُ زهر درو كرده بودم و با رگهايي مسموم دويده بودم كه پادزهري برسانم به قبيله اي كه ديگر نسل مرا دوست نمي داشت.
دويده بودم.
دويده بودم بي آنكه كسي در پايان راه به انتظارم ايستاده باشد.
سر بلند كرده بودم تا پشت سر را كه نه, پيش رو را هم كه نه, بل نگاه كنم به جايي كه نبود و گم شده بود و دور مي نمود.
سر بلند كرده بودم تا جراحت جان را به ياد نياورم كه زخمي شده بود كهنه و خشك, كه تنها به ياد آورم آن همه مزرعهُ مهتاب و كشتزار آفتاب و دشت شقايق را.
دويده بودم تا كه فصلها زنده بمانند در گذر من و نسل من و قبيلهُ من صداي تنفس خشك و دردآلود مرگ را نشنود و پوست تازهُ جوانه ها زخمي نشود و هيچ چيز و هيچ كس نسوزد در هيچ آتش خود افروخته اي و خاكسترش ننشيند بر هيچ زخمي و خون نريزد از هيچ تني.
دويده بودم بي آنكه كسي در پايان راه به انتظارم ايستاده باشد يا نشسته باشد يا بر خاك افتاده باشد.
بيست و چهار سال دويده بودم بي چشمداشتي.
بيست و چهار سال دويده بودم با آرزويي دردل.
...
امروز بيست و دوم بهمن ماه است.



|
    lundi, février 10, 2003



تنديس برنز هيچ
كار پرويز تناولي
ترانهُ تنهايي
نوازنده بهمن







|



و همه واژه ها گم مي شوند و ناپديد مي شوند وقتي كه تو چنين مي نويسي.
پس من مي مانم و سكوت و شب.


ترانهُ رحم كن
خواننده : ابي
براي شنيدن ترانه دستي بر آينه بكشيد.



|
    samedi, février 08, 2003





نوزدهم بهمن ماه ياد ياران رفته را مي آورد, ياد ياران ياد باد!

جنگل گسترده بر شمال
آن رعب نعره ها
در فضاي درهم انبوهت
آيا تناورترين درخت نيست؟
وحشي ترين كلام تو اينك :
حركت برگ ست
بر شاخه هاي جوان.

بر شانه هاي بلندت
كه از رفاقت انبوه شاخه هاست
بر جاي استوار
خاكستري نشسته ست
خاكستري,
از هر حريق كه جاريست
در قلب مشتعل ما
مگذار باد پريشان كند
مگذار باد به يغما برد
از شانه هاي تو...
...
با گيسوان سبز تو حرفي ست
از زخم
از اين جراحت ويرانه هاي دل
جنگل!


شعر :پاره هايي از سروده هاي زنده ياد خسرو گلسرخي
سرود : زده شعله در چمن- كارگاه هنر ايران



|
    vendredi, février 07, 2003


مرا ببين.
سرد و سنگي و سوخته و ساكت شده ام.
مي بيني؟
ساده است. همسان سايه هاي سيماني شده ام.
مي بيني؟



|
    jeudi, février 06, 2003
شك نكن
به آن كه به تو مي گويد
مي ترسد
اما بترس
از آن كه به تو مي گويد
شك نمي كند.


اريش فريد
برگردان خسرو ناقد



|
    mercredi, février 05, 2003


ديشب, شبي پر از مهر و لبخند داشتم. بي گمان اين بانوي ساده و نازنين هم كارسازي كرده بود.



|


اين براي من است. اما زيبايي براي تقسيم است.
دستهايت را كنار دستهاي من بگذار. زيبايي را از دست ندهيم...


ب را كه از بودن برداري و الف را كه از آيينه و نون را كه از نرگس, واو ولوله مي آيد و ميشود : بانو
الف مد دار آسمان كه بيايد و كنار غين غنودن بنشيند , وهم واوش را وام ميدهد, شين شكايتش به شب نرسيده آغوش شكل ميگيرد و وحشت وا مي دهد...
بانو ب را از بيشه بسيار برمي دارد واو را وسوسه و سين را سحر ميكند تا ه هميشه بيايد و بشود بوسه.
و هنگام كه بر لبش بنشيند....
بنفشه بهار مي شود و بوته بابونه و بركه اي در برهوت بزم بي بديل باغ بهشت برين ميشود و باران بامدادي و خواب بلبل و برگ و بساط باده كه بر بام و برزن بودنها بيتوته مي كند...بر مي خيزد و باز مي نشيند و بر مي انگيزاند.....تا بگويدت كه برخيز و برو بينواي بيچاره كه تا به ابد بندي بهت بوي و بوسه ام شده اي ...
بس كنيم ماه بانو...

اما نه ب اول باران ست ...باران كه ببارد و به باده كه بيانديشي بردباري مي رود و بيتاب مي شوي. بي تابي باده مي خواهد .
باده بي قرارت ميكند و به بغض مي نشاندت.
بغض كه بشكند گاف گريه گريبانت را ميگيرد و در گرداب گم ميشوي . گفتم گم...
پس بگذار سلامي بگويم به گلنار...هي ي ي ي ي ي ي ي ماه بانو...
...
بس كنيم ... به سلامتي !




|
    mardi, février 04, 2003





اندوه او
جغرافياي خاص ندارد.
داغيست
از قلب چاك چاك عاشق
تا تو
تا آن سر شكافته ي عشق
در بيستون.


رضا مقصدي



|
    dimanche, février 02, 2003



دوست داشتنت چگونه بود؟
مثل كبوترهاي خانگي نبود كه به آب و دانه قناعت كنند. مثل قناريهاي آن قفس كوچك هم نبود كه گاهي بخوانند و گاهي نخوانند.
دوست داشتنت ساده بود. سادهُ ساده ساده.
همانگونه كه بنفشه ها در بهار به رويت لبخند مي زنند, همانگونه كه بوي شب بوها در جانت مي نشيند و نيلوفرها با تو به خواب مي روند.
دوست داشتنت عريان بود. مثل تن كوه. مثل چهرهُ ماه. مثل گلريز بهار نارنج.
دوست داشتنت جور ديگري بود.
مي شد با نگاه خاموش تو دوست داشت و با سايهُ خاموش تو راه رفت و در شب خاموش تو گم شد.
دوست داشتي و آغوشت را بر هر چه زندگي بود مي گشودي.
دوست داشتي تا همه ببينند دوست داشتن چه ساده است. در جان تو. در دستهاي تو. در چشمان تو.
آن چنان دوست مي داشتي كه گمان نمي بردي از دست مي دهي.
اما دنياي دوست داشتن تو از جنس يخ بود. يخي بلورين و باشكوه كه همه چيز را از جنس آن ساخته بودند.
و تو تنها دمي, آري تنها دمي غفلت كردي. يك آن.
آه كشيدي و از گرماي آن آه در يك آن همه چيز آب شد.
آب نشد كه بچكد و بماند و جريان يابد.
آب شد و گريست.
حالا اگر تا آخر دنيا هم بروي, دستهايت خالي اند.
دستهاي خالي خيس از اشك و گرم از آه.



|
آهاي عاطفه...
ببين با توام...ببين باد برايم برايم چه آورده است...
ببين بادبادك سوار بر دوش باد هم هديه مي آورد...
ببين عاطفه...نگفتم خوب است كه با هم به سفر مي رويم؟
دستت را در دست من نگه دار.
بوي نرگس جهان را پر كرده است.





|
    samedi, février 01, 2003
شب پر از آرزويي محال بود.
دست در دست پدر. در اصفهان. در ارديبهشت. دركنار پل و رودخانه.
تا او برايم بخواند...





|


صفحه اصلی
قاصد قاصدک

RSS Feed


*قاصدک های در باد*
This page is powered by Blogger. Isn't yours?