شنبه ۶ دی ۱۳۸۲ ه‍.ش.



زمين بي شكل...




از ديروز تا حالا هي دلم مي خواهد چيزي بنويسم. شايد يكي دو بار هم به خودم تشر زده باشم. بنويس ديگر بد مصب...اما نشد.كار ولي نشد ندارد. مثلآ مي شود بنويسم كه ديروز جلسهُ ماهانهُ فيلم من و دوستانم بود و ما فيلم زير نور ماه را ديديم و فرشاد هم حليم بادمجان و سالاد الويه و برنج زعفراني و دو رنگ خورش و سبزي و ترشي و سالاد كاهو و ماست و خيار درست كرده بود. اما صورتش را انگار با خطوط درهم و كم رنگ اندوه هاشور زده بودند.مي شود بنويسم كه اعتماد از هميشه كم حرف تر بود و اخم و تلخي اش فقط از بابت دود سيگار من و ديگران نبود, من رد نگاهش را روي آن تصاوير خاكستري شبكهُ تلويزيوني سي ان ان دنبال كرده بودم.مي شود نوشت كه ايما از هميشه زيباتر شده بود آخر ايما آن قدر زيباست كه تنها مي توان با سكوت و لبخند به تماشايش نشست. اما وقتي دوربين كودكان در خواب و خون مانده را زير آوار نشان مي داد, ايما دستهايش را براي پيدا كردن چيزي تكان مي داد كه دم دست هيچ كس نبود.
مي شود نوشت كه اگر پشت تلفن بغض كردم و اگر پلكهايم ورم كرده بودند و اگر وسط فيلم هي اشكهايم را تند و تند پاك كرده ام خوب بهانهُ دلتنگي و ميگرن هميشه دم دست هست. مي شود نوشت كه من از كودكي زيادي احساساتي بودم.همهُ اينها را مي شود نوشت. باور نمي كني؟
مي شود نوشت كه من شيرقهوه را در ليوانهاي سفالي بزرگ دوست دارم و ترجيح مي دهم چاي كمرنگ باشد و زير سيگاري دم دست. مي شود نوشت كه من هم كتاب مي خوانم و موسيقي گوش مي دهم و به رستوران و كافه مي روم و بازتاب نور سرخ و زرد لامپ هاي كريسمس را بر شيشهُ پنجره ام مي بينيم و آنچي لادا را از سوشي تميز مي دهم و اين جا كه هستم موتزارت و اشتراوس و گوچي و ورساچه و آرنولد و مصرف و تبليغ و حماقت همه با ميانگين سرعتي برابر از ديوار زندگيم بالا مي روند.مي شود نوشت كه سالهاست كه اين چيزها هستند اما يك چيزي كه بايد سر جايش باشد نيست و من هي دنبال يك واژه مي گردم كه نه شكل ميهن باشد نه بوي خاك بدهد و نه سه رنگ باشد و مرا تنها دمي به قرار بر جايم بنشاند تا نفس تازه كنم.
اما به گمانم نمي شود نوشت كه اين زمين نفرين شده گرد نيست. نيست. به كه بگويم كه نيست؟ اگر گرد است پس چرا هميشه اين خاك پير است كه ترك بر مي دارد؟ پس چرا هميشه اين گربهُ مفنگي و قوز كرده ست كه پنجهُ بر تن خود مي كشد تا چيزي را از خود بتاراند كه جز خود نيست؟
نيست. اين زمين گرد نيست. مثل آن مرز كه پرگهر نيست.كدام گوهر است اين كلوخ و سنگ كه آوار مي شود بر سر پنج ساله و پانزده ساله و پنجاه ساله اش؟
اين زمين گرد نيست. اگر گرد است كه بايد شعاع يكساني داشته باشد اين خورشيد كه بر زمين مي تابد. كدام برابري وقتي كه آفتاب بر جنازه هاي باد كرده مي تابد و جواني بوي مرگ مي گيرد .زمين گرد نيست. صاف است و پاره پاره و همه چيز بو و مزهُ غبار مي دهد.
مي داني؟
زمين گرد نيست. زمين نمي چرخد و من فرزند نسل ناتمام خاك نالاني هستم كه گوركنانش خاك ارگ بم را بر پيشاني كودكان مرده مي پاشند. حالا خوشه هاي خرما تا ابد طعم خاك دارند و بوي كافور.


پي نوشتي با دريغ :
ميان اين همه فرياد و شيون و ضجه صداي گرم و گوش نواز ايرج بسطامي استاد آواز هم زير آوار خاموش شد. ايرج بسطامي به سال هزار و سي صد و سي و شش خورشيدي در خاك بم چشم به جهان گشود تا در بامداد پنج دي ماه چهل و هشت سال پس از آن خاك بم چشمان او را براي هميشه به روي جهان ببندد .
براي شنيدن صدايي كه خاموش شد دستي به نوازش دستي دراز كنيد كه خواب رفته است .

پي نوشت:
ما اين جا از زمان زلزلهُ منجيل و رودبار يك كميتهُ كمك به زلزله زدگان داريم.آن جا توانستيم مدرسه و درمانگاه بسازيم. اين بار هم داريم كاري مي كنيم.جمشيد برزگر خبر داده ست كه خانم فرزانه طاهري به نمايندگي از كانون نويسندگان ايران كمكهاي ما را به هم ميهنان زلزله زده خواهند رساند.
با اين همه من تلخم مثل زهر.

0 نظر:

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

پیوندهای مربوط به این پیام:

ایجاد یک پیوند

<< صفحهٔ اصلی