|
|
|
|
شب بود. ماه پشت ابر بود. اين را به گمانم كسي جايي نوشته است.
حالا شب است و ماه پشت ابر است. من در مهتابي مي نشينم و سيگاري مي گيرانم.
ديگر حتي باد هم نمي آيد و كسي كسي را صدا نمي كند.
يك جاي دور قرار است اتفاق بزرگي بيافتد.
من اينجا نشسته ام و سيگارم را دود مي كنم. مثل يك تماشاچي گنگ و ناشنوا و نابينا, مبهوت بر جايم خشك شده ام. نه توان جنبيدن دارم و نه شهامت روي برگرداندن.
ديگر باد هم نمي آيد تا من به ياد سايهُ لغزان بانوي سياهپوشي بيافتم كه شال آبيش را به نسيم مي سپرد تا بلغزاندش و برقصاندش.
حالا تنها چيزي كه برجا مانده ست سايهُ بي مايهُ زني است كه فرياد و دل و شال كشميرش را گم كرد و در تنهايي نشست تا دست در موهاي كوتاه جوگندمي ش بكشد.
اتفاق بزرگي قرار است بيافتد. در جايي بسيار دورتر از مهتابي بي سايه و بي باد من اتفاقي خواهد افتاد و من گيج شده ام.
حالا زن آن قدر بغض مي كند تا صدايش بگيرد و آن قدر سيگار مي كشد تا بگويد كه از دود سيگار گلويش گرفته است.
تا از چشمهاي خشكيده و لبخند ماسيده هيچ نگويد و نگويد كه كاش مي شد در آن اتفاق بزرگ سهيم باشد.
اين را كسي جايي ننوشته است.
گمان نيست.
يقين است.
|
|
|
|