|
|
|
|
گاهي دلت نمي خواهد غريبه شوي با اين غوغاي قريب؟
گاهي دلت نمي خواهد دمي غفلت كني و غريبه شوي با اين غربت غريب؟
گاهي دلت نمي خواهد غرق شوي در غرقاب اين غم و ديگر هرگز غمآوازت به گوش نرسد؟
گاهي دلت مي خواهد غيب شوي در اين غين كه تو را مي برد به غربي ترين غار دنيا, آنجا كه پيش روي آخر جهان است.
گاهي...
دلت مي خواهد فرياد بزني.
قاف گرچه حرف اول قيامت و قاصدك بود
حرف آخر دق شد.
|
|
|
|