-->

*قاصدک

    lundi, mai 12, 2003



با لبخند به سويم آمد. سلام كرد و بدون مقدمه شروع كرد به توضيح دادن. نه اينكه خودم متوجه نشده باشم ولي تلاش كرده بودم خودم را به نديدن بزنم. به نفهميدن. اما حالا ديگر چاره اي نداشتم. ايستاده بودم و گوش مي دادم. برايم توضيح مي داد كه كاري كه كرده اند كاملآ منطقي و علمي ست. كه اگر خلاف اين باشد حتمآ به ضرر همگي ماست.
او حرف مي زد و من حواسم جاي ديگري بود.
مثل خيلي وقتهاي ديگر. او از بركهُ ميان حياط مي گفت كه حالا لايروبي شده بود و سنگهايش براق بودند. از ني هايي كه كوتاه شده بودند و خزه هايي كه ديگر ديده نمي شدند. او حرف مي زد و من خودم را مي زدم به نديدن. به نفهميدن.
تا شايد او نفهمد كه من دل نگران آن لكه هاي صورتي و سپيدم كه ديگر پيدا نيستند.
او حرف مي زد و من حواسم جاي ديگري بود.
مثل آن روزها كه مرگ را برايم معني مي كردند و من حواسم به رنگ چهره اي بود كه در خاكستر خواب فرو رفته بود بي آنكه مرده باشد. مثل آن روزها كه برايم از بلوغ مي گفتند و من حواسم به آن غنچهُ كوچك بود كه به گل نشسته بود بي آنكه كاسبرگهاي را دريده باشند. مثل آن روزها كه برايم از ماندن مي گفتند و من حواسم به آنها بود كه رفته بودند بي آنكه كسي به بدرقه شان شتافته باشد.
او حرف مي زد. مي گفت كه امسال بركه بدون نيلوفر خواهد بود اما سال ديگر نيلوفرهاي رنگارنگ و درشت تري خواهيم داشت.
من حواسم جاي ديگري بود. هي اين پا و آن پا مي كردم. مثل همهُ فرنگي ها بي قراريم را گذاشت به پاي التهاب و گفت كه توضيح ديگري ندارد. يك لحظه دلم خواست بگويم كه حواسم جاي ديگري ست. جايي كه او نمي شناسد. پيش كساني كه او زبانشان را نمي داند.
اصلآ خواستم بگويم آن چه من ندارم قرار است.اين كه من دارم بي قراري ست. خواستم بگويم من نااميد هم نيستم. اگر بودم كه دلم تنگ نيلوفرها نمي شد. اصلآ نيلوفرها را نمي شمردم. من نااميد نيستم. من تلخم.
ديگر حرف نمي زد. بايد مي رفت و به همسايه هاي ديگر هم توضيح مي داد. آنها هم حتمآ هزار سوال براي پرسيدن داشتند. اما بعيد مي دانم كسي دل نگران نيلوفرها باشد و به روي خودش بياورد.غير از من كه در بيقراريها و تلخيهايم حتي از دلتنگي براي لكه هاي رنگ مي نالم.
باز حواسم رفت جاي ديگري.
مثل آن روزها كه بايد خانه و هر چه در او بود را مي گذاشتم و مي رفتم و هيچ كس نبود كه برايم رفتن بي خواستن را معني كند. مثل آن روزها كه هر كه داشتم رفته بود و هيچ كس نبود كه برايم رفتن بي بازگشت را معني كند. مثل آن روزها كه من هي مي گشتم و هيچ چيز معني نمي شد.
آن روز هم حواسم رفته بود جاي ديگري.
آن روز در فرودگاه كه اشكهايم را پاك كردي, با دو دستت شانه هايم را گرفتي, فشردي و آرام گفتي :
يك روزي, يك جايي همديگر را پيدا خواهيم كرد.
مي داني...
حالا حواسم جمع است.
من از گم كردن خسته ام و از گشتن بيزار.
شايد براي اين است كه مي دانم آن روز هرگز نخواهد رسيد.

ترانهُ ليلا با صداي سيما بينا
براي شنيدن ترانه دستي به سوي بركهُ بي گلبرگ دراز كنيد.



|


صفحه اصلی
قاصد قاصدک

RSS Feed


*قاصدک های در باد*
This page is powered by Blogger. Isn't yours?