|
|
|
|
براي ادريس يحيي...و اين همه نور كه در گريبان زندگي مي ريزد.
خواستم بگويم
آسمان آبي مي شود
اگر يك بار ديگر
مرا به نام بخواني.
اما حالا
باران مي بارد.
خواستم بگويم
با چشمان عاشق اگر
به آسمان نگاه كني
پر از ستاره هاست.
سر بالا مي كنم
و نگاهم در به در ستاره هاست.
خواستم بگويم
دستهايت را اگر كنار هم بگذاري
شهابي در ميانشان خواهد نشست.
اما امروز دستهايم هم مي لرزند و
از هم مي گريزند.
|
|
|
|