-->

*قاصدک

    samedi, mai 31, 2003
براي ادريس يحيي...و اين همه نور كه در گريبان زندگي مي ريزد.




خواستم بگويم
آسمان آبي مي شود
اگر يك بار ديگر
مرا به نام بخواني.
اما حالا
باران مي بارد.

خواستم بگويم
با چشمان عاشق اگر
به آسمان نگاه كني
پر از ستاره هاست.
سر بالا مي كنم
و نگاهم در به در ستاره هاست.

خواستم بگويم
دستهايت را اگر كنار هم بگذاري
شهابي در ميانشان خواهد نشست.
اما امروز دستهايم هم مي لرزند و
از هم مي گريزند.



|


صفحه اصلی
قاصد قاصدک

RSS Feed


*قاصدک های در باد*
This page is powered by Blogger. Isn't yours?