|
|
|
|
براي ليلا و رامين...و براي دلم كه نيست.
به پايان آمده است.
به همين سادگي كه من مي گويم. به پايان آمده و آن زن گم شده است.
ديگر حالا فرقي نمي كند كه كجا و كي بوده است. ديگر حالا فرقي نمي كند كه باران باريده يا آفتاب تابيده است. فرقي نمي كند.
اي ي ي ي...خوب است.نه؟
خوب است كه از خواب كه بيدار مي شوي كسي نباشد تا واژه واژه نوازشش كني و دهانت شيرين شود از حلاوت هر كلام. حالا دهانت تلخ است از زهري كه بر كامت نشسته است در روز يا شبي كه ديگر به يادش نمي آوري و گمان مي بري اين مزهُ كهنه شايد ارمغان اين سردردهاي بي پايان باشد كه نيست.
خوب است كه اين سفرها كه رفتي به هيچ بندري نرساندت تا به شوق خشكي با آب وداع كني و افق را پشت سر بگذاري و بگذري. حالا همهُ ايستگاه ها و فرودگاه ها سفري بي پايان را به يادت مي آورند در مداري بي انتها كه تو را به هيچ مي رسانند و گمان مي بري كه به افق پايان جهان مي رسي كه نيست.
خوب است كه حالا چشم برهم مي گذاري و چشم باز مي كني و مي گويي و مي خندي و مي گريي و مي چرخي تا كسي تو را از تو برهاند. حالا ولي همهُ لحظه ها خالي از توست كه انگار هرگز نبوده اي و نيستي.حالا رويايي را كه زندگي نكرده اي مزمزه مي كني و گمان مي بري كسي صدايت مي كند كه نيست.
به پايان آمده است.
به همين سادگي كه من مي گويم. به پايان آمده و آن زن گم شده است.
ديگر حالا فرقي نمي كند كه كجا و كي بوده است. ديگر حالا فرقي نمي كند كه كسي به بدرقه آمده باشد يا تنها به راه افتاده باشي. فرقي نمي كند.
حالا صداي سنگي و نگاه مات و حضور بيرنگش جهان پيرامونت را پر كرده است.
اي ي ي ي ي...خوب است. نه؟
اين سرگشتگي هم كه بگذرد, در هجوم باد آرام مي گيرم و به صداي بوسه اي گوش مي دهم كه مرا از خوابي بيدار مي كند كه نرفته ام, كه نديده ام.
خوابي كه نيست.
ترانهُ آذري آيريليق
ساز بالابان : استاد عليخان صمداُف
براي شنيدن ترانه دستي به سوي پنجره اي دراز كنيد كه بايد باز باشد و نيست.
|
|
|
|