|
|
|
|
امروز دوم ارديبهشت ماه است.
امروز روز تولد پدرم است كه ديگر نيست.
تمام شب بيدار بوده ام و حالا سرم درد مي كند.
هر چه فكر كردم, ديدم هديه اي بهتر از شيطنت و خنده نيست. همانگونه كه او بود. همانگونه كه مرا دوست مي داشت.
شيطان و خندان.
ارديبهشت اصفهان كه عاشقانه دوستش مي داشت, پيشكش او باد با ترانه اي از رويا, كه دوست دختر روزگار جواني اش بود. دوست دختري با چشماني سبز و سني بيش از او.بعدها عاشق مادرم شد و عاشقش ماند, چه عشقي و چه ازدواجي...بي گمان نيمي از اصفهانيها ماجرايش را مي دانند. من اما پنج, شش ساله بودم كه فهميدم پري به دو چيز در جهان حساسيت دارد: بوي گلهاي پيچ امين الدوله و صداي رويا...
عليرغم شكيبايي كم نظير مادر, براي درآوردن صداي فريادش هنوز هم ساده ترين راه ترانه اي از روياست...رقيبي كه ديگر نيست,براي ياري كه ديگري نيست.
سرم درد مي كند اما دارم به لبخند پدر و چشمهاي خاكستريش مي انديشم و مي خندم.
ترانهُ دل بي گناه با صداي رويا
براي شنيدن ترانه دستي به سوي اين همه آبي دراز كنيد.
|
|
|
|