|
|
|
|
دلم خوش بود و گمان مي بردم كه صدا مي تواند سپيداري باشد كه مي كارم در باغچه اي كوچك.دلم خوش بود و به باد كه زوزه مي كشيد نمي انديشيدم و آن همه برف و بوران كه به تاراج مي برد بر و بار هر چه سوسن بري و صنوبر است و بر دار مي كرد حضور سبز حتي يك جوانه را.
مي داني دلم خوش بود.
همين ديگر, دلم خوش بود و حالا نمي دانم كه سپيدارها در بهار چه رنگ سبزي را به زمينهُ آبي آسمان هديه مي كنند و نمي دانم كه گنجشك هاي بي خانماني كه در آرزوي حضور درختي سبز به باغچهُ كوچك من سر مي زدند خود را به شيشهُ كدام پنجرهُ بسته كوبيدند و در كدام ايوان سرد پاييز گم شدند.حالا نمي دانم, باور كن ديگر نمي دانم كه از آن همه فرياد در زير آب چه باقي ماند جز حبابي چند بر سطح آب. نمي دانم.
من ديگر نمي دانم كه ريشه هاي خشكيدهُ سپيدارها را در كدام باغچه مي شود به خاك سپرد.
|
|
|
|