|
|
|
|
dimanche, décembre 29, 2002

برف. سرما. تاريکي.
....
پل را از دور دیدم. پله ها را ديدم.
پل و پله ها را دیدم و قدم تند نکردم. نمي دانی چه خوب است که پل و پله ها از دور نمايان بشوند و تو قدم تند نکنی.انگار تمام زمان دنیا مال توست و پل و پله ها مي مانند تا تو قدم تند نکنی و ساده و آسان برسي.
برسي و ببيني که آب یخ زده است از سرما و افق روشن شده است از تابش رنگ يخ. برسی و ببينی که همه چیز یخ زده است در يک روز جمعه پس از آن همه باران که باريده است و آن همه برف که برزمين نشسته است.
برسي و ببيني که مي شود آرام از روی پل گذشت بي آنکه هيچ دستي اشکهايت را از گونه هايت پاک کند و اشکهايت خشک بشود از سوز بي اماني که ديگر نمي سوزاند. سوزي که خنک مي کند هميشه و هنوز دلي را که نمي سوزد. دلي که سرد شده است. يخ زده است.
حالا رسيده ای و از روي پل مي گذری بي شتاب. همهٌ وقت جهان مال توست.
پلهٌ اول و دوم و سوم را آرام بالا می روی و مي بيني که چه خوب است که همهٌ پله ها را دوتا يکي بالا بروی و برسي آن بالاي بالا که هيچ کس نایستاده به انتظارت.
پله ها را پايين بيايي با شتاب و برسي آن پايين پايين که هيچ کس نايستاده به انتظارت.
و هي به پله ها نگاه کنی و ببيني که در ابتدا وانتهای پله های جنون تنها هستي. تنها بوده ای.انگار که هرگز کسی جایی نبوده است.
حالا هی به پله ها و پل ها نگاه می کنی و به آن همه افتادنها و برخاستنها و بالا رفتنها می انديشی.
ببين چه خوب است. پل و پله ها کنار توست.
تو اين جا ایستاده ای. تنها. خالی از تمنای همراهي. خالي از آرزوی گذر.
ببين چه خوب است اين برف. این سرما. اين تاريکی.
اين جا که سرراه هيچ کس نیست، کسي ایستاده است.
کسي که شبیه هيچ کس نیست.
تو اين جا ایستاده اي.
ژيلا
سازنده ترانه و نوازندهٌ پیانو : زنده ياد جواد معروفی
( روی عکس کليک کنيد. )
|
|
نمي داني چه برفي مي بارد. نمي دانی چه سرد است. نمي دانی افق چه نزديک است.
...
اينجا هستم. مي بينی؟ اينجا که سرد و تاريک و برفي است. همان شهر آشنای مهربان هميشگی.ساده و آسان آمدم. رسيدم.
پنج شنبه بود.ساعت پانزده. ترمينال پنج هم بود. اما هیچ جا پنجه ای نبود. شايد بود و من نمي ديدم. خوب است که نگاه نکنی به کسي و به جايي و ساده و آسان راهت را بگيری و بروی. آمدم و از کنار آن دیوار شیشه ای گذشتم و به آدمها نگاه نکردم. خوب است که دنبال کسي نمي گردم.کسي هم به دنبال من نمي گردد. گذشتم و گذشت.
می داني گذشتن آنقدرها هم که گمان مي بری سخت نيست وقتی کنار زندگي نشسته باشی. می گذرد و تو نظاره گری هستي نشسته بر اين گذرگاه.
رسيدم. ساده تر از آنچه گمان مي بری.
ساده است گاهی همه چيز وقتی که همهٌ سختیها ردی بر پیکرت و خشی بر روحت به جا گذشته باشند و گذشته باشند.
|
|

در شمال اروپا سرزميني هست كه من به آن دلبسته ام.
به خاك سرد و هواي سردش. به روزهاي بلند و روشن تابستان و به شبهاي تاريك و دراز زمستانش.
در آن خاك سرد چيزي هست كه مرا همواره به خود مي خواند. آن لكه هاي خشكي و آب كه كنار هم آرميده اند, برايم آرامش مي آورند.
در آن سرزمين افق نزديك است. هر جا كه افق نزديك است, پايان جهان هم نزديك است.
من از كودكي آرزو داشتم كه تا آخر دنيا بروم.
حالا مي روم و دوباره كنار دريا قدم مي زنم.
حالا مي روم و به افق چشم مي دوزم و به ياد مي آورم كه مي شود تا آخر دنيا رفت.
هر چند خسته. هر چند زخمي. هر چند تلخ.
همين دم كه مي نويسم پشت پنجره باد مي آيد. باز هم موسم سفر رسيده است بر گردهُ باد.
لبخند مي زنم و به سفر و آب و افق مي انديشم.
انگار با لبخند مي شود تا آخر دنيا رفت.
هر چند خسته. هر چند زخمي. هر چند تلخ.
ترانهُ بختياري " تو بيو تي مو بنشين "
خواننده : شوشا
( روي عكس كليك كنيد. )
|
|
mercredi, décembre 25, 2002
ترانهُ بامدادي :
خَفَن بازاره...جواته...گُل مگُليه...سبز با گلهاي درشت سرخابي...
عرق كيشميش زركش يا مجيديه...ماست و خيار...وينيستون قرمز...
تصدق!
(نمايندگان علم پزشكي هول نكنند...تب دارم, پرهيز مي كنم.)
|
|
پنزر خنزري, توپ داغونم نمي كنه. چش شيطون كر, توپ توپيم. اين مال و منال مفتي, همچي هلوهلو تو گلو گير نيومد. حاصل يه عمر جوب گرديه. آقامون ظروف چي بود, خودمون شديم جوب چي. آقا مجيد ظروف چي جوب چي. ميخ زنگ زده, زنجيل زنگ زده, تارزان زنگ زده, ساعت زنگ زده. حواستو ضرب كن, جمع كن.
ساعت زنگ زده, ديگه زنگ نمي زنه. چون زنگاشو زده. داداش حبيب! ما داداشيم, از يه خميريم, اما تنورمون عليحده اس. تنور شما عقدي بود, مال ما تيغه ي صيغه اي.
كله ي شماها شد عين هو نون تافتون, گرد و قلمبه, كلهُ ما شد عين هو نون سنگك, خوب شد كه بربري نشديم.
از بيانات انديشمندانهُ مجيدظروفچي
فيلم سوته دلان/ زنده ياد علي حاتمي
|
|
* تيريپ سرماخوردگي حاجيت ...
بدن : دماي سي و هشت و نيم - اِند و آخر درد
گلو : ملتهب و چركين - سرفه هاي خَفَن
بيني : ملتهب و سرخ - آب ريزش اساسي
اخلاق : سگ - دور از جون شوما سالار...
*شنبه شب سرما خورده ام. گزارش بيماري من از زبان برادرم است.
|
|
dimanche, décembre 22, 2002

اگر كف دستهايت را كنار هم بگذاري, مي داني چه زيبا مي شود؟
مي داني نيم كاسه اي مي شود براي جرعه اي آب؟ مي داني در آن جرعهُ آب مي شود دوباره تابش آفتاب و نقش مهتاب را ديد؟
مي داني گودي دستانت جايي مي شود براي پناه گرفتن دستهاي تنهاي من؟ مي داني تنهايي دستهاي من گم مي شود در خالي دستان تو؟
اگر كف دستهايت را كنار هم بگذاري, مي داني چه پرشكوه مي شود؟
مي داني بستر آرامش مي شود براي سر خسته و دردمند من؟
مي داني مخمل نوازش مي شود پر از خنكاي مهر روي صورت خيس از اشك هاي گرم من ؟
...
اگر كف دستهايت را كنار هم بگذاري, خود زندگي لب پر مي زند از سر انگشتانت.
چه مي شود اگر كف دستهايت را كنار هم بگذاري....
|
|
samedi, décembre 21, 2002
شب يلدا شب عاشقي است. شبي كه پاياني ندارد.
يلداي من پر است از ياد آن دو كه يلداي عشقشان را پاياني نبوده و نيست, با آنكه پدر به سفر بي بازگشت رفته و پري تنها مانده است.

ترانهُ امشب در سر شوري دارم
خواننده : پروين
براي شنيدن ترانه روي عكس كليك كنيد.
|
|
vendredi, décembre 20, 2002
ديشب و امروز و امشب پر از شادي و لبخند بود. انگار يك پنجره باز كرده باشي به دشتي پر از گلهاي آفتابگردان.
انگار مملو شده باشي از يك رنگ زرد گرم.
انگار آفتابگرداني شده باشي در دشت زندگي.
|
|
.........
دلبسته نشو. از اين آسمان مسيحي فرود نمي آيد. به اين آسمان هيچ صدايي نمي رسد بس كه گرفته و خاكستري و دور است. كدام موج را مي خواهي روي موج ديگر بچيني تا به آسمان برسي؟ موجها در هم مي شكنند و فرو مي ريزند.
چشم به هم مي زني و مي بيني همان جا هستي كه بودي.
پرپر نشو كه پر پرواز نيست اين. پاره پارهُ بالهايي است كه هرگز بر گرده ات نروييده اند.
ستاره بر سرت سايه مي افكند كه بماني و خورشيد را نبيني. آفتاب در چشمت مي تابد كه تاب نياوري تا مهتاب دوباره بتابد.
دل مبند. تر مي شوي از باران و زرد از آفتاب و نقره فام از مهتاب و آبي از آسمان و آسماني از آب تا بندي بندهايش شوي.
روز مي آيد و شب مي رود و فردايت پار و پيرار مي شود و بندها دربندت مي گيرند.
چشم به هم مي زني و مي بيني كه بند از بندت گشوده شده است تا از بند برهي.
آنگاه همه چيز از حركت باز مي ايستد. سنگ مي بارد. زخمي مي شوي. زمين مي خوري. از راه مي ماني.
ديگر حتي نمي تواني چشم برهم بزني.
خيره مي ماني به راهي كه دلت را در انتهاي آن گم كرده اي.
|
|
mercredi, décembre 18, 2002
آهاي سقاي روياها و كابوسها...
جرعه اي خواب كه نه, چكه اي خواب مرا بس .
|
|
پيشكش مهر دنيا باشد اين خاموشي و نوا...

سه تار - دستگاه اصفهان - زنده ياد استاد احمد عبادي
( روي عكس كليك كنيد.)
|
|
قايم باشك
گراناز موسوي
نوبت تو بود چشم بگذاري
دشت زير آفتاب
گنجشك بر شاخه
من اما نه دور از تو
پنهان شدم.
دشت و گنجشك را ديدي
براي تو بازي تمام شد.
امروز جايي نه خيلي دور
جا پاي رفتن زني است
كه پيدايش نكرده اي.
|
|

زير لب چه زمزمه مي كني؟ چرا گنگ شده اي؟ نكند ديگر حرفي نداري؟
نه. مي دانم واژه ها را از دست داده اي. واژه ها دور شده اند و كور شده اند و دود شده اند. رفته اند ميان سوز و سنگ و سرما و خود مرگ شده اند. نمرده اند. خود مرگ اند. كم رنگ. پريده رنگ. بي رنگ. خاكستري بر باد.
نه. مي دانم بي صدا و بي حنجره شده اي. نوايت بي نوا شده است. نواي نزاري كه روزگاري نازدار نازنيني بود. نسيم بود. حالارفته است و ناله اي شده است كه نور و نار و ني را تاب نمي آورد. نرفته است. خود رفتن است. ناشنيده. ناخوانده. نانبشته. آهي بر باد.
نه. مي دانم كلمات باريده اند بر خط هاي خوابيده در امتداد افق. باراني كه خيس كرده بود زمين خشكي را كه خنك شده بود. حالا بخار شده است. گم نشده است. خود گمشدگي است. بي نام. بي نشان. بي جان. قاصدكي بر باد.
|
|
آهوي سه گوش نفس تازه كرده است.
گستره اي نو, همراهاني نو, و رنگ و رويي نو...
به آهوي ما سري بزنيد و با او به گشت و گذار برويد.

|
|
پرسش انديشمندانه :
در جهان موجود غريبي جز من هست كه عليرغم مخالفت ديرين با نظام شاهنشاهي هنوز و هميشه روز بيست و پنجم آذر ماه را روز مادر بداند, صبح كلهُ سحر به مادرش در ايران زنگ بزند و روز مادر را تبريك بگويد ؟
|
|
باز نفسم تنگي مي كند امشب.
خواب دور شد و ناپيدا شد و گم شد. همهُ پنجره ها را باز كرده ام اما نفسم بالا نمي آيد.
كاش يك دسته گل نرگس داشتم تا صورتم را ميان آن گلبرگهاي نوازشگر فرو مي بردم و نفس عميقي مي كشيدم.
كاش به جاي اين همه پنجره يك دسته گل نرگس داشتم.
كاش فقط يك دسته گل نرگس داشتم امشب.
|
|
dimanche, décembre 15, 2002
فرهيختگان گرانقدر گوش ندهند. همپالكي ها گوش بدهند و عشق كنند. وينستون و ودكا توصيه مي شود. جاي ما را هم خالي كنيد, فعلآ كه عذرمان موجه است.
( كي بود مي پرسيد كافه سوسن كجاي لاله زاره؟ )
نخستين ترانه
دومين ترانه
سومين ترانه
ولي اون ترانهُ اصلي را كه آخر آخر عشقه گذاشتم براي نفسهاي آخر....
تاب بياوريد به قول تلخون بانو!
|
|
سرد...

چشمانت را اگر باز كني آن لكهُ نازك نور را مي بيني كه بر سطح آب افتاده است و از سرما مي لرزد. چشمانت را اگر باز كني شاخهُ سياه درخت را مي بيني كه آسمان را خط زده است و از سرما مي لرزد. چشمانت را اگر باز كني برف را مي بيني كه نرم نرم مي بارد و از سرما مي لرزد.
چشمانت را اگر ببندي, ديگر هيچ نمي بيني و از سرما مي لرزي. سرمايي كه از بيرون نيست. سرمايي كه نور و درخت و برف را مي لرزاند نيست.
سرماي آن خاكستر سردي است كه روزگاري دل پولادت بود و گم شد.
|
|
samedi, décembre 14, 2002
اندرزهاي انديشمندانه:
فرهيخته:
همه بترسيد تا رفيق استالين نترسد.
از يادداشتي بر رمان بچه هاي آربات/ علي اصغر شيرزادي
جوات:
ما همه توي سيل غرقيم, فقط لباسامون خيس نمي شه نوكرتم...
از رمان يك لحظه روي پل / رجبعلي اعتمادي
|
|
vendredi, décembre 13, 2002
دو دقيقهُ امروزم سوخته است اما جر مي زنم و مي نويسم....

خورشيد كمرنگ پيدا مي شد ولي دور بود در آسمان آبي روشن كه از پشت درختان يخزدهُ پشت پنجرهُ يخ آجين پيدا بود.
سوزش يك سوزن و خوابي مثل سنگ.
در خواب خورشيد پررنگ بود و نزديك.
ستارهُ شمالي كورسو مي زد ولي دور بود در آسمان تاريك كه از پشت سايهُ شاخه هاي لرزان در سوز زمستاني پشت شيشهُ هاي بي بخار پيدا بود.
سوزش يك سوزن و خوابي مثل مرگ.
در خواب ستارهُ شمالي درخشان بود و نزديك.
حالا خورشيد دور و ستاره شمالي دور و خواب در دوردست ها گم شده است.
در پشت دستهايم لكهُ هاي كبودي هست كه مرا به ياد سوزش سوزنهايي مي اندازد كه گم نمي شود و خواب مي آورد.
|
|
دو جمله در دو دقيقهُ امشب :

دل من :
ضرباهنگش را گم كرده است. اما هنوز مي زند.
نوا بود روزي.ماهور و دشتي و اصفهان.
بعد از آن فقط شور مي زد.
حالا هنوز و فقط مي تپد.
|
|
mercredi, décembre 11, 2002
دو جمله بيشتر اجازه ندارم بنويسم. طبيب منع جعبه جادو كرده است. اكيد. :
من بيمارستان بودم. جاي دشمنتان خالي خيلي خوش گذشت. حضرت ملك الموت سر قرار نيامد. فرموده اند در نوبت بمانم.
باقي بقاي شما باد.
( خود قاصدك* هستم. نگران نباشيد. )
|
|
پنجرهُ دوست

امسال سال سوم است كه همديگر را مي بينيم. از اواخر تابستان تا آخر بهار, پنج روز در هفته هم مسيريم. چيزي حدود چهل و پنج دقيقه با هم در قطار هستيم. مي دانم كه بيمار است. چيزي شبيه عقب ماندگي جسمي. پاي راستش را به روي زمين مي كشد و دست راستش تقريبآ حركت نمي كند. اولين بار وقتي ديد من به يك جهانگرد بلژيكي به فرانسه راهنمايي كردم كه در چه ايستگاهي قطارش را عوض كند, توجه اش جلب شد. از آن روز به بعد صبح ها گاهي كه حوصله مي كند يك صبح بخير زير لبي مي گويد و رد مي شود.هوا كه گرم باشد, او سرش با دوستانش گرم است و من هم مثل هميشه با روزنامهُ صبح و كتابهايم. اما زمستانها جور ديگري است. فقط به خاطر پنجره ها, يعني به خاطر شيشهُ پنجره ها. آخر هواي بيرون خيلي سرد است و شيشهُ پنجره ها را بخار مي گيرد. امسال زمستان سوم است. هر سال مثل سال پيش است. به آرامي مي آيد و كنار پنجره هاي خالي مي ايستد و با دست چپ روي شيشهُ بخارگرفته نقاشي مي كند. نقاشي هاي كودكانه. به گمانم بايد ده يا يازده ساله باشد. بلند و باريك است و من هم در حدس زدن سن آدمها ناتوانم. ولي نبايد بيشتر از اين باشد. پارسال و پيرارسال هم همين نقاشيها را مي كشيد. خانه و درخت و ماهي و خورشيد و ابر و گاهي چند كلمه به عربي... مي دانست كه من مي توانم حروف را بخوانم. دور از من كه بود چيزي مي نوشت. مي دانستم كه اصلآ تونسي است. يك بار با پدر و مادربزرگش سوار قطار شده بود. آن تركيب دلنشين و غريب حروف عربي و فرانسوي را مي شناسم.
امسال يك هفته اي نبود. گفتم شايد بيمار شده است. مثل همهُ بچه ها, هوا كه سرد مي شود سرما مي خورند و در خانه مي مانند. شايد هم سفر رفته است. تعطيلاتي بي موقع. هفتهُ بعد آمد. صبح بخير نگفت و دورترين صندلي را انتخاب كرد. گفتم بي حوصله است. دل و دماغ مدرسه رفتن را ندارد آن هم در اين صبح سرد خاكستري. بيرون باران مي باريد. باران كه نه, سنجاقهاي ريز يخ و آب كه بي وقفه از آسمان به زمين مي ريختند.
سرم را با روزنامه خواني گرم كردم. از جايش بلند شد. قطار خالي بود. اين قطار صبح تقريبآ هميشه خلوت است. شروع كرد به نقاشي. بالاي همهُ نقاشي ها يك واژهُ سه حرفي مي نوشت. من حركت دستش را دنبال مي كردم. نزديكتر شد. ديدم بالاي نقاشي ها مي نويسد : اُمي...
لبخند زدم و گفتم: اين كه نوشتي يعني مادر...ديدي من بلدم بخوانم...نگاهم كرد. ساكت. نگاهي طولاني. زل زده بود به من. ساكت.
خواستم چيزي بگويم كه گفت: من مادر را گم كرده ام. مادر رفته است به آسمان. خيلي درد مي كشيد.حالا بالاي همهُ نقاشيها اسم او را مي نويسم.
نفسم تنگي مي كرد. واژه ها را گم كرده بودم. دست و پايم را هم. فقط خواستم چيزي بگويم. گفتم: من هم دوست دارم مثل تو روي شيشه هاي همهُ پنجره ها نقاشي كنم. اما خوب نبايد اين كار را بكنم.
گفت: اگر نقاشي كني, بالاي نقاشي ها چه كلمه اي مي نويسي؟ بايد اسم كسي يا چيزي باشد كه گم كرده اي.تو هم چيزي گم كرده اي؟
بغض گلويم را مي فشرد. گفتم: مي داني, آدمها هر چه بزرگتر مي شوند, چيزهاي بيشتري گم مي كنند. من اگر بخواهم اسم همهُ گم شده هايم را بنويسم جايي براي نقاشي نمي ماند.
گفت: من مادر را خيلي دوست داشتم. تو هم چيزهايي را كه گم كرده اي دوست داشتي؟
گفتم: آره...خيلي زياد.
گفت: خوب اگر نقاشي كردي, بالاي نقاشي هايت بنويس دوست...جا براي خورشيد و ابر و خانه و درخت و ستاره هم مي ماند.
از جا بلند شد. كيفش را برداشت و آرام آرام رفت كه از قطار پياده شود. مثل هميشه يك ايستگاه پيش از من. شيشه بخارگرفته را با پشت دست پاك كردم كه رفتنش را ببينم. تصويرش كدر و مات بود. شيشه پاك شده بود اما چشمان من خيس اشك بود.
|
|
dimanche, décembre 08, 2002
بُرديم و باختيم
مسعود زندي

با تركه هاي نسيم صبح
با هم شتافتيم
او باد گشت و بر ما بتاخت و -
- باخت.
ما برديم و باختيم.
ما كاج ها را به خانه آورديم
ما كاج ها را به خانه آورديم
توفنده بود و
سرد
و نشناخته مانده بوديم
براي هم.
|
|
لبخندي با چشمان تر :
جماعتي فرهيخته گمان برده اند متن زير حرفهاي من خطاب به مردم است و رهنمود داده ام كه بروند دم تيغ تا من برگردم به مرز پر گهر. حالا بخندم يا گريه كنم؟
آمده بودم كه سلام كنم. حالا با اين خندهُ تلخ و اين زهر اشك به كي سلام كنم؟
|
|
samedi, décembre 07, 2002
من به سختي ناخوش بودم. كم طاقت و بيقرارتر از هميشه ام. تلخي ام هم تلخ تر شده است. گفتم كه بدانيد.
بي زحمت!
امروز شانزدهم آذر است. بي زحمت از خانه هايتان خارج شويد. به خيابانها بريزيد. شعار بدهيد و فرياد بكشيد. بي زحمت كشته شويد. آخر اگر شما كشته نشويد كه نمي شود. تئوريهاي رنگ و وارنگ ما درست از آب در نمي آيد. بهار آينده هم نمي توانيم براي تور گلاب گيران كاشان بليت رزرو كنيم. همه چيز به كشته شدن شما بستگي دارد. مي دانيد ما به زندگي در دموكراسي عادت كرده ايم. اصلآ دموكراسي شده است يكي از اسباب صورتمان. يك چيزي در رديف خش صداي دورگه مان وقتي غيرتي مي شويم يا شعار مي دهيم. مثل آن روز كه كنفرانس برلين را به هم ريختيم.دموكراسي با خون ما عجين شده است, براي همين هم در جلسهُ قصه خواني هوشنگ گلشيري ازش پرسيديم چرا تكليف جمهوري اسلامي را روشن نمي كند؟ دوستان ديگري هم داريم كه دارند تمرين دمكراسي مي كنند. البته دمكراسي آنها با دمكراسي ما زاويه دارد ولي خوب اشكالي ندارد. محتمل زاويه به خاطر اختلاف ساعت اروپاي غربي- شمالي با لوس انجلس است. آنها تمرينشان تصويري است و مال ما صوتي. بگذاريد روشنتان بكنم. ما صداييم و آنها سيما. يعني ما فرياد مي كشيم و شعار مي دهيم و ميز مي شكنيم و فحش ناموسي مي دهيم و كاغذ پاره مي كنيم و جلسه به هم مي زنيم و متهم مي كنيم و حكم صادر مي كنيم و برنده مي شويم.
آنها تلويزيون دارند و بحث مي كنند و شعر مي گويند و آواز مي خوانند و قر مي دهند و آهنگ درخواستي پخش مي كنند و به به و احسنت مي گويند و پارسي را پاس مي دارند و متهم مي كنند و حكم صادر مي كنند و برنده مي شوند.دوستان ديگرتري هم داريم كه هم صوتي اند و هم تصويري. يعني صدا و سيمايند. آنها هم شبيه ما هستند هم شبيه دوستان ما.
همهُ كارهايي را كه ما مي كنيم مي كنند ولي كارهاي دوستان ما را هم مي كنند. البته آنها يك پله جلوتر از ما هستند. آنها انتخابات را هم به نيابت شما انجام داده اند و فقط بايد آن ماه تابان منتخب را سردست بياورند تا كاخ نياوران.
فقط همين مانده است كه شما امروز به خيابانها بريزيد. فرياد بكشيد. شيشه بشكنيد. لاستيك آتش بزنيد. و از همه مهمتر كشته شويد.
مي دانيد ما اوركت مي پوشيم با شلوار جين و پيراهن گشاد. دوستان ديگرمان كت و شلوار مي پوشيدند و كراوات مي زنند. دوستان ديگرترمان كت و شلوار دارند, اووركت هم دارند, لباس كماندويي هم دارند با روسري سرخ. ولي ماه تابان كت و دامن شانل مي پوشد و گلهاي سرخ هديه مي دهد.
شما مهم نيست چه لباسي بپوشيد. مهم آن است كه لباستان خوني شود. و از همه مهمتر آن كه كشته شويد.
مي دانيد ما در دموكراسي رشد كرده ايم. باليده ايم. تقسيم كار آموخته ايم.شعار و حرف و اتهام و حكم و پيروزي مال ماست. جنگ و خون و فقر و بيماري و درد و درگيري و زندان و شكنجه و اعدام هم مال شماست. اين جوري حق به حقدار مي رسد.
تازه ما يك عده دشمن هم اينجا داريم. اينها مي گويند كه شما عقلتان به كارتان مي رسد و تيول ما نيستيد و با بيست سال پيش فرق داريد. ولي ما و دوستان ديگرمان و دوستان ديگرترمان مي دانيم كه اينها دشمن ما هستند. دشمن خارجي ما, يعني دشمنان مقيم خارج ما. شما امروز بريزيد در خيابانها و بي زحمت كشته شويد, تكليف اينها را ما خودمان روشن مي كنيم.
اينها فكر مي كنند شما كاري از دستتان بر مي آيد. نمي دانند كه شما بدون ما و دوستان ديگر و دوستان ديگرترمان هيچ هستيد. خوب ما بيست سال بيشتر مي شود كه حواسمان به شماست. اينها چرت مي گويند. ما فقط به شما فكر كرديم. از كنار پناهندگان سياسي و اجتماعي, جوانان معتاد و بزهكار, خانواده هاي بحران زده, كودكان بيمار و بي سرپرست, موج اعتياد و افسردگي و خشونت و ...در خارج از كشور گذشتيم. بي تفاوت. آخر ما فقط به شما فكر كرديم. مي دانستيم شما از عهدهُ هيچ كاري بر نمي آييد. براي همين دمكراسي ياد گرفتيم كه بعد از اينكه شما به سلامتي كشته شديد ما بياييم و شما را نجات بدهيم.
پس بي زحمت تا دير نشده است به خيابان بريزيد. بسوزيد و بسوزانيد. كر و كور. به هيچ كس رحم نكنيد تا به شما رحم نكنند.
يادتان نرود. بي زحمت كشته شويد.
|
|
vendredi, décembre 06, 2002
سكوت و صدا.
آن جا كه خانهُ من است, تقويم را ورق زده اند. حالا شنبه شانزدهم آذر ماه است گرچه اين جا هنوز جمعهُ يك ماه فرنگي ست.
شانزدهم آذر هنوز هم پژواك اين سرود را در جان من دارد گرچه براي ديگران اين سرود است كه غوغا به پا مي كند.
نمي دانم.
شانزدهم آذر است و من به دنبال صدايي مي گردم كه آشنا باشد.
من به دنبال صدايي مي گردم كه از جنس اين سكوت سياه سنگين نباشد.
همين.
|
|
به نرمي خيال است. هميشه. هنوز.
حتي در اين سكوت كه سرم هي درد مي كند و درد مي كند. هميشه. هنوز.
كاش اين را براي من نوشته باشد. هميشه. هنوز.
براي درد مرد
زندگي و ديگر هيچ.
مي بيني صبح بعد از مرگ چه حسي داري؟ هوا تيز و سرد است. و مشامت سپيدي هوا را مي بلعد. و انگار از خواب هزار ساله بلند شده اي. پس از شبي بس تاريك. بس تلخ. بس بغ زده. صبح بعد از مرگ مي روي. مي نشيني سر ميز. عطر بالهاي گنجشك لب ايوان مي پيچد با بوي نان تست. و انگار زندگي به تو مي خندد در اين صبح سرد. زهر خنده اي زيبا و گل آلود. خنده اي تلخ كه بوي تخم مرغ نيم پخته با چاي كلكته دارد در يك صبح سرد و برنده ي پاييز زمستاني.
انگار هنوز بوي كافور مي دهي. بوي تابوتي از چوب يخ زده ي گردو. صبح روز بعد از مرگ. زندگي ادامه دارد. و بوي كافور مي آميزد با عطر چمنهاي زده شده ي نيم- يخ زده در يك صبح سرد كه اشكهاي ريز ريز آسمان يخ زده اند. چقدر بوي يخ و خاك و پنير مي آيد. و ته مزه ي كافور كه آميخته با نسكافه.
مي بيني زندگي از پنجره چطور به تو زل زده؟ با شال بلند سپيد، زندگي بيرون در ايوان مانده و مثل بيد مي لرزد. چرا موهايش سپيد است؟ و آن شال. آن شال بلند پيج پيچ قلاب بافي سپيد. تمام مويرگهاي آبي كبود تن نحيفش پيدا در آن ميان. برو. دستش بگير و شالش بر بخاري بيانداز و در دستهاي خودت گرمايش ده. همه زخمها را مگر نه در آغوش مي گيري؟ اين سپيد موي خون چشم بغض كرده را نيز. نگذار همانطور زندگي بماند پشت آن پنجره و در آن شال پرپري سپيد يخ كند.
بوي كافور مستت كرده. و مي گريي. و از پشت پرده ي تار هق هق زندگي را مي بيني كه در ايوان چمباتمه زده در آن شال پرپري و زهر خندي دارد و چشمي خون آلود. نگذار همانطور بماند به زير تگرگ سپيد كه مي بارد ريز ريز. برو در ايوان بگشا. شايد باد بوي كافور را بزدايد از رزهاي سپيد روي ميز.
چرا شالش اينهمه سوراخ است؟ مگر در زمستان قلاب بافي مي پوشند؟ برو دستش بگير. اگر نه به خاطر هيچ چيز ديگر، تنها به خاطر آنكه طاقت نداري ببيني تگرگ آوار مي شود بر پيكر كسي كه چمباتمه زده به دور هق هق خويش.
فنجان چاي تلخ را نيمه رها مي كني ميان قورت دادن يك بغض و بر مي خيزي تا در ايوان بگشايي.
|
|
سكوت و سكوت.
گلزار خاوران - چهارده كيلومتري شرق ميدان خراسان - تهران
شهريور هزار و سيصد و هشتاد و يك خورشيدي

|
|
سكوت و مرگ...
مرد پناهنده افغان - مرز ايران - تابستان هزار و سيصد و هفتاد و نه خورشيدي

|
|
سكوت و رنج...
كودك پناهنده افغان - تهران - پاييز هزار و سيصد و هشتاد و يك خورشيدي

|
|
سكوت و درد...
زن - تهران - شهرنو - تابستان هزار و سيصد و پنجاه و شش خورشيدي

|
|
سكوت.
|
|