|
|
|
|
lundi, septembre 30, 2002
نوشتهُ امروزم ديگرگونه است. اما از من است و نوشتنش لازم بود. كمي تاب بياوريد.
دلم از مرگ بيزار است
كه مرگ اهرمن خو آدمي خوار است
سرم درد مي كند.
به هزار و يك دليل كه هيچ كدام تازه نيستند.
از چهار صبح طول و عرض اين جا كه خانهُ من نيست را پيموده ام و نمي دانم چرا نگاه تلخش از پيش چشمانم دور نمي شود.
نه اولين است و نه آخرين. حتي دوست يا رفيق يا آشنايم هم نبوده است.
كشته است و مي گويند كه بايد كشته شود. اما تلخي نگاهش تلخم كرده است. مثل زهر.
سرم درد مي كند.
اما اين نوشته را اين جا مي گذارم.بيانيه هم صادر نمي كنم. من سالهاست تلاش مي كنم تا آدمي دستيار اهرمن نباشد.
دليلهاى اصلى اى كه فيلسوفان، جامعه شناسان، روانشناسان، حقوقدانان و همه آنانى كه تجربه هاى تاريخى جامعه هاى انسانى را بررسى كرده اند در رد مجازات اعدام آورده اند، از اين قرارند: انسان تركيبى است از واقعيت و امكان. گذشته وى و حال وى واقعيتى را مى سازند كه در پرونده وى ثبت است. اين پرونده را فقط مرگ مى بندد. انسان تا زنده است، بخش بزرگى از وجود او را امكانهايى مى سازند كه به روى او باز هستند و يا او آنها را به روى خود مى گشايد. اين يكى از معناهاى آزاد بودن انسان است. اعدام كردن يك نفر به خاطر جرمى كه در گذشته كرده، تقليل او به گذشته اوست. اين كار چون تماميت وجود انسانى را در نظر نمى گيرد، به اين كليت تركيب شده از امكان و واقعيت احترام نمى گذارد و از انسان امكان دگرگون شدن اخلاقى را مى گيرد، انسانى نيست. اين دليلى بود فيلسوفانه در رد مجازات اعدام.
از بر حق بودن اين مجازات دفاع مى كنند، چون معتقدند با وحشتى كه برمى انگيزد مانع تكرار جرمهايى مى شود كه اين مجازات درخور آنهاست. جامعه شناسان و روانشناسان بارها و بارها اين ادعا را بررسى كرده اند و ثابت نموده اند كه به هيچ رو چنين نيست. اعدام اتفاقاً توان خشونت ورزى شديد را بالا مى برد، چون جامعه را به خشونت عادت مى دهد. جامعه از طريق اعدام به خشن ترين شكلى انتقام مى گيرد و اين هنجار را رواج مى دهد كه براى تلافى كردن محق هستيم خشونت بورزيم. افزون بر اين ثابت شده است كه مجازات اعدام را عمدتا در حق كسانى روا مى دارند كه دستشان به جايى بند نيست و امكان اعمال نفوذ ندارند. به عنوان مثال در امريكا عمدتاً مجرمان برخاسته از ميان سياه پوستان و قشرهاى محروم هستند كه به اين مجازات محكوم مى شوند. در ديكتاتورى ها اعدام كردن شكل آشكار و به اصطلاح قانونى سر به نيست كردن مخالفان و دگرانديشان است.
حتى اگر پاى اين عاملهاى طبقاتى، نژادى و سياسى در ميان نباشد، وقتى جامعه اى عضوى از خود را سر به نيست مى كند كه در حل يك نابهنجارى وامانده است. جامعه ضعف خود را به نمايش مى نهد، به نمايش مى نهد كه نظام تربيتى و اخلاقى آن شكست خورده، بى عدالت بوده، خود امكان جنايتى را فراهم ساخته و اكنون به جاى اصلاح خود و اصلاح فردى مجرم حد شعورش فقط تا به آنجا مى رسد كه مجرم را بكشد. اعدام خود نوعى قتل است. جلوه قانونى آن در كشورهاى فاقد فرهنگ جزايى دموكراتيك چيزى از زشتى آن نمى كاهد.
برگرفته از نوشتهُ خانم كيواندخت قهاري
|
|
آهاي...!
با توام...با تو !
رويت را برگردان ببينم. رويت را برگردان ببين آن تكه ابر كوچك را جايي در آسمان مي بيني؟ ببين نكند ديشب كه طوفان شد تكه ابرت را صاعقه زده باشد ؟ ببين نكند تكه ابر كوچك همچون پرندهُ مرده اي , گوشه اي لاي چمنها افتاده باشد ؟
رويت را برگردان آخر. دور و برت را خوب نگاه كن....
با توام...با تو !
اگر پيدايش كردي بگو دمي ببارد. به اندازهُ يك چشم برهم زدن. همين بس كه كف دستي آب مهيا شود.
براي قوطي آبرنگ كهنه ام مي خواهم.
روزهاست كه دستم به هيچ رنگي نمي رود. امشب دلم خواست رنگ بزنم به در و ديوارها. كاغذها كه جاي خود دارند .
بگو قدري ببارد. همين يك نفس. من دستم را مشت مي كنم تا پر از آب شود و ديگر تهي نباشد.
بعد رنگ مي زنم به هر چيز كه بيرنگ شده است اين روزها.
آبي و زرد و سبز و سرخ وسپيد و سياه.
رنگ مي زنم به هر چه كه غبار خاكستر رويش را پوشانده است.
با توام...با تو!
رويت را برگردان آخر. تكه ابر كوچك را بياب و بگو ببارد...
همين. فقط ببارد.
|
|
dimanche, septembre 29, 2002
اين ترانه را ليلاي ليلي به من هديه كرده است.
آن قدر زيباست كه حيفم آمد به شما هديه اش نكنم.
|
|
كجاست خانهُ باد ؟
|
|
samedi, septembre 28, 2002
براي بيدارخوابي امشب...
نگاهِ آدمي
مگر آن درياي پاك آرام نبود
كه شب مهتاب را مي خواند
و روز آسمان را نجوا مي كرد.
قلب آدمي
مگر زميني نبود كه تو در آن عاشق مي شدي
و دستانش
آن سپيداري كه تو را مي جُست و از دل تاريكي در گريز بود.
اكنون كه از كنارم مي گذري
نشانِ هيچ اقليمي با تو نيست
و دستانت خنجري ست
كه دريا را مي شكافد
و زمين را در منظر لحظه هايم
به آتش مي كشد.
علي اكبر گودرزي طائمه
قلبهاي كوچك شهر بزرگ
|
|
قصه گوي كودكيم به خواب رفت...
گاهي روي صندلي لم مي دادم با كتابي در دست. گاهي روي فرش دراز مي شدم. يعني روي شكم مي خوابيدم و پاهايم را از پشت تكان مي دادم. خواهرم هر بار كه مي خواست از كنار تلويزيون رد شود يك غري مي زد. من بي توجه به او كه شش سال بزرگتر بود و مبادي آداب , همهُ هوش و حواسم به قصه بود. به لبها و صداي مخملين قصه گو. هنوز هم مي توانم به ياد بياورم كه چگونه روي صندلي راحتي مي نشست .هنوز چراغ آباژور كنار ديوار را به ياد دارم. هنوز به ياد دارم كه مي گفت...
سلام دختر خانوما...سلام آقا پسرا...
من خوب به قصه گوش مي دادم. بسياري از آنها را به خاطر مي سپردم.
وقتي خانم عاطفي شب بخير مي گفت , از جا برمي خاست و چراغ پايه دار را خاموش مي كرد.
پس از آن طنين آواي جادويي پري زنگنه در گوش مي پيچيد كه لالايي مي گفت.
اما من چشمانم گرم خواب نبود. پي بهانه مي گشتم كه بيدار بمانم.
هنوز صداي پدر در گوشم است كه مي گفت:
خانم عاطفي هم رفت كه بخوابه. نوبت تو شد ديگه.
تو تخت هم مي شه كتاب خوند قربونت برم بابا....
...
امشب ,
من بيدار مانده ام. كتاب در دستم نيست.
بانوي قصه گو به خواب رفته است هم چون پدر.
و من سالهاست ديگر به خواب آرامي فرو نرفته ام.هيچ قصه و كتابي ديگر كارساز نيست.
امشب ,
كودكيم گم شده است.
|
|
vendredi, septembre 27, 2002
راه دور است. از اين جا كه خانهُ من نيست تا تهران راه دوري است. اما گاهي همه چيز نزديك مي شود. پيغامهاي تلخون بانو ,سلام هاي سادهُ پارسا , اي ميل بامداد و امشب هم صداي خندهُ خاتون شهرزاد...
گاهي همه چيز نزديك مي شود.نزديك نزديك.
مي نشيند كنار دل من و ديگر راه دور نيست.
|
|
jeudi, septembre 26, 2002
گويند صبر كن كه ترا صبر بَر دهد
آري دهد و ليك به عمر دگر دهد
من عمر خويش را به صبوري گذاشتم
عمر دگر ببايد تا صبر بَر دهد
دقيقي
|
|
mercredi, septembre 25, 2002
كسي گفته بود كه دستهايت را دوست مي دارد ؟

|
|
براي آذر كه شب زده را مي نويسد. براي او و پرسش امشب او .
حالا خالي مي شود جهان پيرامونت. خالي از هر آن چه كه بود. هر آن چه كه مي پنداشتي كه هست.
خالي مي شود. آرام آرام. چشم كه بر هم بزني همه جا پر مي شود از خالي.
خالي خالي خالي.
آن وقت ديگر هيچ نمي ماند.
انگار كه هرگز نبوده است. هرگز.
جهان پيرامونت پر مي شود از خالي.
هيچ مي شود.
هيچ .
|
|
mardi, septembre 24, 2002
من سبزه نگاري را مي شناسم كه در خانه اش نواي تار عشق پيچيده است. سبزه نگار پاييز را دوست دارد اما در خانه اش بهار به پا كرده است.
سبزه نگار ميزبان دفتر سپيد شده ,حالا شكوفهُ سپيد در باغي سبز شكفته است.
عليرضا در خانهُ آيدا مي نويسد .
|
|
lundi, septembre 23, 2002
ياد باد آن كه مرا ياد آموخت...
مرا به ياد مي آوري اي كه خود يادي؟
مرا به ياد مي آوري كه هر واژه را در ياد مي نويسم ؟ مرا به ياد مي آوري كه هر واژه را در دل خود مي نگارم ؟
من كه هر ياد و يادگار ماندني را به ياد مي سپارم و شكيبا با خود تكرارش مي كنم. من كه اين جا نشسته ام و هر كه و هر چه در دلم خانه كرده است را به ياد مي آورم.
به ياد مي آورم كه مبادا از ياد ببرم.
بر كاغذ نمي نويسم كه باد با خود ببرد. بر خاك نمي نويسم كه باران بشويد. بر باد مي نويسم كه بر گُردهُ آن خانه دارم.
بر باد مي نويسم كه در جان هستي و نيستي بپيچد و تا آخر جهان برود.
بر دل مي نويسم. به ياد مي آورم و بر دل مي نويسم.
مي نويسم و مي خوانم و با خود واگويه مي كنم نام هر كه و هر چه بر او دل داده ام.
ديگر به ياد سپردن و به ياد آوردن را نيازمند نيستم.
آن چه بر دل نوشتم , خودِ ياد شد. خودِ دل شد.
دل و ياد شد.
|
|
dimanche, septembre 22, 2002
همه جا و همه كس از حادثه اي در كوه نوشته اند.
با شرح و تفصيلات. همه را خواندم. چيز زيادي نفهميدم. آخر من از مرگ بيزارم. مرگ را نمي فهمم. از كنارش هم نمي توانم بگذرم. همه را خواندم.
آخر قصه اين بود به گمانم ...
...
سنگي بر پيشاني ماه خورده است. ماه ديگر فروزان نيست. در دايره نيلوفر گرد هم مي آييم تا براي شقايق مرثيه بخوانيم .
...
همين.
|
|
samedi, septembre 21, 2002
دلم میخواهد کسی برای دل من سه تار بزند
و دلم سه تار بزند
چه قدر دلم میخواهد که
دلم بزند.
بيژن نجدی
|
|
- هوا خوبه. بريم قدم بزنيم. اصلاً بريم دوچرخه سواري.
- يك گل در دست تا گسترهُ ماه قدم بزنيم.
- حوصله مون ديگه سر نمي ره.
- اندوهواره را غزل خواهم كرد با شاه بيتي از حضور تو.
- اين همه آدم توي خيابون هست ديگه.
- از حضوري كه هست و نيست.
- دوباره دوشنبه مي شه بايد بري اداره.
- ققنوس در ميان آتش پرپر مي زند و خاكستر مي شود.
- به من گوش مي دي تو اصلاً؟
- كاش صدايم را مي شنيدي.
- حواست كجاست؟ مي بيني منو؟
- اين جا ايستاده ام كه سر راهِ هيچ كس نيست. حتي تو.
|
|
jeudi, septembre 19, 2002
با توام...
صدايم را مي شنوي ؟ با توام...
با خودِ خودِ تو...
فصل را برايم هجي كن. پس چرا با لكنت هجي مي كني؟
مگر ديگر زبانت نمي چرخد كه از فاصله بگويي. بگو. از چه مي ترسي؟
اين جا كه ايستاده اي كه سرِراهِ هيچ كس نيست.ديگر از چه مي ترسي؟
ببين لكنت چه آتشي در جسم عاصيت مي افروزد. ببين چگونه مي سوزي و خاكستر مي شوي. ببين جان شوريده ات خرمن خرمن مرگ و زندگي مي آفريند.
فصل در فصل.
پاييز در بهار. زمستان در بهار.
خواب در بيداري مي بيني و بيدار مي خوابي. ديگر از چه مي ترسي؟
فصل را هجي كن. با صداي بلند. همين جا كه ايستاده اي. همين جا كه سرراهِ هيچ كس نيست.
اين مكافات ابدي توست.
|
|
آنچه تلخون و شهرزاد نگاشته اند براي من است. براي من و دل من. براي من. چه خوب است كه هستي بانو.چه خوب است كه هستي خاتون . چه خوب است.
تلخون اين جاست قاصدک !
تلخ و خون به دل . هنوز کسی نيست جز تو که تلخونک را به چکه ای خون دل و قطره ای اشک چشم بخرد . هنوز تلخونک خون به دل است و اشک به چشم . چشم به راه تا قاصدکی برسد و سلامی بياورد از سر مهر تا سلامی ببرد از سر عشق . تلخون اين جاست قاصدک تلخ و خون به دل و هنوز کسی نيست جز تو که تلخونک را به چکه ای خون دل و قطره ای اشک چشم بخرد .
درب خانه ات را می کوبم قاصدک - می شنوی ؟
سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای .
آی سردم است !
آی درد دارم !
آی مانده ام - آی مانده ام . آی مانده ام !!!
آی فدای نامت عشق . به عشق تو مانده ام .
مانده ام قاصدک برای عشق ورزيدن . عشق ورزيدن را که می شناسی .
و مگر کاری مانده است جز عشق ورزيدن برای من و تو که کناری نشسته ايم و زندگی را تماشا می کنيم
مگر سيب را هر دو بر نداشتيم و گاز نزديم و سيب گاز خورده در دست ما نيست ؟
به دستت نگاه کن ، نترس ! فاصله ای نيست ، ما ، تلخون و تو هر و که نگاه تلخ تلخونی دارد و مهر قاصدکی در دل و زندگی را تماشا می کند کنار ماست ، بی فاصله ، نگاه کن !
تلخون کنار توست ، بوی تلخی اش را می شنوی ؟
...
مجبور شدم اين جا هم بنويسم هر چند مي داني که جمع را ...
خاتون مي داني که هميشه هستم فقط کافي است يکي از پرهاي سيمرغ را .....
|
|
mardi, septembre 17, 2002
كوتاه ها كم سوادند. چاقها خرفتند. مشهورها بيسوادند. بيرون گودي ها درخشانند. زيبارويان باهوشند. خوشگلها ناجي بشريتند. غذاي خوب بهترين است. آشپزي با مدرنيته نمي خواند. گوشت را بايد به دندان كشيد. قهوه بعد از چاي خوب است. چاي پيش از سيگار. زير سيگاري پُر نشانهُ روشنفكري است.
سور وسات و سياهي و سنگ و ستاره و ساز و سوزش و سرما و سرما و سرما.
آي سردم است.
حكم صادر كنيم خوب است. دعوا كنيم عالي است. جاكشي خوب است. نمدمالي بهترين است. پيغمبري كرده است. خدايي بهتراست.بهترين از آن ماست.
قد بلندش را ديدي؟ گيس كمندش را ديدي؟ لب لعلش را چشيدي؟ زيبا كه باشي دنيا دار مراد است. مي گي نه نگاه كن.
دود و دست و داستان و دندان و دمار و داد و دل و دين و ديوار.
آي درد دارم.
رفته است كه برود. گور مرگش. مي آيد هم بيايد. اصلاً كي به كي است. يك هيچ به نفع ماست وفتي هيچ كس رقيب نيست.رفيق چه صيغه اي است.
صيغهُ مبالغه بلدي؟ مثل اسم من. عربي بد است. فارسي بهتر است. اما فرنگي ها از ما بهترانند.
ماست و مور و مرد و ماندن و مرگ و موش و موذي و ميرا.
آي مانده ام.
فاصله پشت فاصله. فاصله را حفظ كن. حفظ كردن خوب است. فاصله را از بر كن. حالا از اول به آخر. بعد از آخر به اول.فاصله پشت فاصله. فاصله داشته باش. فاصله شرط احتياط است. احتياط راز بقاي بشريت است.
بشريت با تو فاصله دارد.فاصله فصل را مي سازد. فصل با تو فاصله دارد.
ف و فتح و فرداو فندك و فايزخواني و فيض و فاش و فشارخون.
آي فداي نامت اي عشق.
آي فداي نامت اي عشق كه با سرما و درد مانده ام به عشق تو.
به عشق تو.
|
|
صدايي با باد زمزمه مي كند. پشت پنجره.
...
من رفتم.
تو رفتي.
نيما رسولزاده رفت.
....
همين.
|
|
lundi, septembre 16, 2002
اين قصه ، قصهُ من نيست. اما امشب براي دل من است.
همين.
|
|
من غريبم.
راه دور است.
تلخون بانو...شهرزاد خاتون...
اگر صدايم را مي شنويد پس صدايم كنيد.
من غريبم. راه دور است.
تلخون بانو...شهرزاد خاتون...
كيست كه گلها را در مسير باد پرپر مي كند؟
|
|
dimanche, septembre 15, 2002
به گمانم هيچ كس نديد.
به گمانم هيچ كس نديد پيكر له شده اش را بر چمن رنگ پريدهُ باغ.
به گمانم هيچ كس نديد پيكر له شدهُ گل آفتابگردان را با شاخه اى خميده و زرد بر چمن رنگ پريدهُ باغ.
من اما ديدم.
ديدم كه گل آفتابگردان له شده است زير گامهاى سرد و سنگين و سنگي مردمان.
ديدم كه گل آفتابگردان له شده است چون آرزوهاى من.
ديدم كه گل آفتابگردان له شده است چون تمناى حضورش.
ديدم.
و جهان هيچ نبود در آن دم.
و جهان هيچ نبود در آن دم جز من و گل آفتابگردان و تمناى حضورش.
و جهان هيچ نبود در آن دم جز من و گل آفتابگردان كه له شديم زير آوار تمناى حضورش.
همين.
|
|
هنوز چشمانت از اشك خيس مي شود وقتي كه نامش را بر زبان مي آورى.
هنوز چشمانت از اشك خيس مي شود وقتى كه يادش در دلت غوغا مي كند.
هنوز چشمانت از اشك خيس مي شود وقتي كه به ياد مي آورى كه ديگر نيست.
هنوز. هميشه.
مهر او نيست كه چشمانت را به اشك مي نشاند.
داغ دل است كه باران مي طلبد.
همين.
|
|
vendredi, septembre 13, 2002
من سگ دوست دارم.
من كُشتن دوست ندارم.
من از سگ كُشي بدم مي آيد.
نتيجه گيري درماني :
ميگرنيهاي جهان متحد شويد!
فيلم سگ كشي را ببينيد تا اعصابتان چنان به درد آيد كه هر چه رنج ميگرن است از ياد ببريد.
|
|
نمي گويم دستهايت را در جيب هايت پنهان كن.
نمي گويم دستهايت را پشت تنت قايم كن.
مي گويم دستهايت را به سوي او دراز مكن.
مي گويم دستهايت را به سوي كسي دراز مكن.
دستهاي آدمها اين روزها كليد قلبشان نيست.
يا اگر هم هست ديگر قفلها گشودني نيستند.
همين.
|
|
jeudi, septembre 12, 2002
من متين نيستم.
هوا سرد است. شورين هم امروز كار مي كند. من هم خستگي سفر به تنم مانده بود گفتم امروز صبح را تنبلي كنم. كم خوابي مزمن اما امان نداد.
صاحبخانه ها كه رفتند با شيرقهوه و وينستون آمدم پاي جعبهُ جادو. اخبار و روزنامه ها و مخلفات و اي ميل و آف لاين و...نوبتي هم كه باشد نوبت وبلاگ مي شود كه بلاگردان است.
گرچه بلا كه نمي گرداند اين روزها . بلا رسان است اين بي مروت.
به فرموده رفتيم ببينيم كه اخوان را نقد كرده اند و خوب كاري هم كرده اند، ما هم عقب نمانيم و بدانيم حالا چه كرده اند...
متن را با متانت خواندم. از اول به آخر. از آخر به اول. گفتم آخر ملت پست مدرنند. شايد اگر از آخر به اول بخوانم فرجي بشود.( نه از نوع سركوهي بلكه از نوع پُشت كوهي كه من باشم.)
نشد. نمي شود. من انگار نمي توانم با اين نام و نام خانوادگي هايي كه هنگام تلفظشان احساس مي كنم يك خرمالوي گس در دهان دارم كنار بيايم.
گاهي فكر مي كنم بيايم اسمم را بگذارم استاتيرا پورآريا يا چه مي دانم مثلاً دُخت آريا داريوش منش يا چيزي در اين رديف و بعد چشمهايم را ببندم و هر چه دل تنگم مي خواهد بگويم.
ولي بعد يادم مي افتد كه اين همه خرج ما كرده اند كه متين باشيم و برازنده و موقر و منورالفكر. پس ساكت مي شوم و با متانت حرص مي خورم.
يك وينستون ديگر روشن مي كنم. سرم دارد با متانت درد مي گيرد. ياد حرف طبيب حاذق مي افتم كه روز دوشنبه مي گفت شما بايد آرام باشيد.
با آرامش به اين فكر مي كنم كه اول صمد بهرنگي و حالا مهدي اخوان ثالث. اشكالي هم ندارد. چند نفري آن وسط جا افتاده اند كه آن هم به قول امروزي ها موردي ندارد.
اشكال از فرستنده ها نيست.آن مال زمان شاه بود. اشكال از گيرنده ماست با اين ميگرن مزمن كوفتي.
سرم دارد با آرامش و متانت درد مي گيرد.
از همهُ آنچه خوانده ام حالا فقط نام "شاطر عباس صبوحي" هي در سرم چرخ مي زند. شايد چون گرسنه ام و دلم نان گرم مي خواهد.
و يا شايد چون يك پيك صبوحي سردرد بامدادي را علاج است.گرچه من ديشب شادنوشي نكرده ام.
هر چه هست حالا ديگر به اين جملهُ پاياني ايمان آورده ام.
من متين نيستم.
|
|
mercredi, septembre 11, 2002
سفر بي بلا بود. البته تا اين لحظه. براي خواندن گزارش لحظه به لحظهُ سفر من اين جا را بكليكيد.
|
|
mardi, septembre 10, 2002
من فردا شب به سفر خواهم رفت. جاي دوري نيست. خانهُ من هم نيست. اما آنجا كسي به استقبال من خواهد آمد كه شور همهُ شيريني هاي جهان را در خود دارد.
سفر را دوست دارم شايد چون از تبار كوچ و از طايفهُ بي خانماني ام.
دلِ تنگم در گوشه اي از جامه دان است. چنان هميشه. شال سياه و پيراهن سرخ هم از تلخي اش نمي كاهد.
من فردا شب به سفر مي روم. با شب مي روم و با شب بر مي گردم.
خورشيد را در دلم خواهم داشت و دلتنگيهايم را با باد زمزمه خواهم كرد.
|
|
صاحبخانهُ شرقي من ,
اين شاخهُ گل يخ براي توست.
نه براي آنكه مي روي. براي آنكه بوده اي و هستي.
عطر وفا را به ياد داري؟ نمي رود. مي ماند.
|
|
lundi, septembre 09, 2002
من امشب براي ليلاي ليلي مي نويسم. شما و خودم هم اگر بخوانيم بد نيست.
اين كه سرم درد مي كند حرف تازه اي نيست. گفتنش هم كه درد را دوا نمي كند. پس بگذريم.
به گمانم درهم و بدون تمركز از آب در بيايد اما لازم مي دانم كه چيزي بنويسم. گفت و گوها و توضيحات و بررسي ها و ناسزاها و دشنامها را تا آنجا كه جانش را داشتم دنبال كردم.
حرف چنداني نيست. اهل بحث سياسي هستم. بحث هاي جانانه. آنها كه مرا از نزديك مي شناسند, مي دانند. اين جا جايش نيست. براي من نيست.
سخن از لنگي جنبش چپ پيش آمده بود , به تو گفتم جنبش چپ فلج هم بوده است , لنگي كه جاي خود دارد. دخلش اما به صمد چيست؟ صمد بهرنگي را در روزگاري كه قلم مي زد و فكر مي كرد بايد تفسير و تحليل كرد.
من با" اصول مقدماتي فلسفه " مي خواستم خدايي كنم. من گمان مي بردم هر كس در آن سوي خزر است بي شك "انسان طراز نوين " است. من الگويي چون " چگونه فولاد آبديده شد " داشتم كه مترجم فرهيخته اش فرق بين آبداده و آبديده را نمي دانست. از اين رو كم نيستيم من و مايي كه در راه آبداده شدن , آب ديديم و زنگ زديم.
" دُن آرام " و " زمين نوآباد " خوانده ام. گمان مي بردم آنكه با اصول "منظومهُ پداگوژيك " تربيت شود بي ترديد همان" انساني است كه غول مي شود ".
نشد. نبايد هم مي شد. چيزي يا چيزهايي كم بود. كم هست.
سواد و بينش و منطق و خيلي چيزهاي ديگر.
زيباييهايش و زيباپسندانش بي بديلند. چنان چهره هايي كه به گمان من اگر در تاريخ معاصر اين سرزمين گل و بلبل بي نظير نباشند حتماً كم نظيرند. بيژن جزني و خسرو گلسرخي و احسان طبري و حيدر مهرگان و بسياري ديگر.اما ضعف هايش را هم نمي شود انكار كرد. بايد كوشيد تا به جايي رسيد.
بايد سخت كوش و شكيبا و همراه بود.
ليلا , تلخي هايمان را هم با خود مي بريم مثل شادي هامان. ياران مانده و ياران رفته مان را.
نمي دانم چقدر ديگر راه مانده است. دور و دير مي نمايد اما من نيما رسولزاده را ديده ام كه يكي از هزاران جان شيفته جوان است. من عليرضاي دفتر سپيد را ديده ام كه جهان را با نگاهي ديگر تفسير مي كند. من شادي صدر را ديده ام كه شهامت و دانش و جسارتش آموختني است.
و من با بامداد رفيقم كه هم سن و هم نسل من و توست اما خشم در او هنوز جايش را به اندوه و تلخي نداده است و از اين روست كه عشق به انسان را در من شعله ورتر مي كند.
اينها نمونه هاي دم دست منند.همه هم در ايران بوده اند و هستند.
پس به گمانم تنها نخواهم بود. تنها نخواهيم بود ليلا.
ياد سياوش كسرايي افتادم باز امشب. هم او كه در اين غربت غريب دوست بود و آموزگار بود و پدر و رفيق. مي گفت بعضي ها انگار دنيا برشان نمي گذرد. انگار از كنار دنيا مي گذرند.
من سخت كوشيده ام كه از كنار دنيا نگذرم. براي همين هم امشب شعرهاي قديمي سياوش كسرايي را خواهم خواند و " از آن سوي با ارس " را دوباره و چند باره با صداي بلند تكرار خواهم كرد.
ليلاي من , ما از كنار دنيا نمي گذريم. دل قوي دار !
|
|
dimanche, septembre 08, 2002
اين شعر سالهاست كه مرا همراهي مي كند. با خطي شكسته بر كاغذي نگاشته شده و در قاب ساده اي ديوار اين جا كه خانهُ من نيست را آذين كرده است.
امشب اين شعر را اين جا مي گذارم. خواندن و بازخواندن اين شعر درد را كمتر مي كند انگار. حرفهاي گفته و ناگفته ام هم در همين دو بيت پيداست.
( مهران خوب هم سپاس مرا بپذيرد براي خلق اين همه زيبايي.)

|
|
samedi, septembre 07, 2002
قاصدك كه در باد چرخ مي زند مدام با خودش نوايي را زمزمه مي كند. از امروز با قاصدك كه همسفر مي شويد , بلندگوهاي جعبهُ جادو را روشن كنيد.
|
|
دوست من , عليرضا , همان كه دفتر سپيد را مي نوشت برايم پيامي گذاشته است به خاطر نوشته اي كه در مورد صمد بهرنگي نوشته بودم. آن پيام را با اجازهُ خودش اين جا بازنويسي مي كنم. بي كم و كاست.
درد ما فقط قهرمان پروري نيست. دردهاي ديگري هم داريم. يکي هم آنکه بر پشت بامي با اين عرض و طول ايستاده ايم و عمريست وسط آنرا ول کرده ايم به شلتاق زدن بر گوشه هايش و سقوط دائم و مکرر از يکسوي آن. درد بندبازيست اينهم!
چاره درد شهيد سازي ما قهرمان کشي نيست. ملتي زنده است به قهرمانهايش. حال اگر ما در سالهايي زياد تند رفته ايم و هرجا دستمان رسيده يک فره ايزدي هم کشيده ايم دور سر طرف بماند، اين درد ديگريست. اگر عده اي گوسفند گونه به هر غير گوسفندي به چشم چوپان نگريسته اند و به دنبالش راه افتاده اند آنهم درد ديگريست.
اما
صمد را مي کشيد تا چه کسي به جاي او بنشيند. خودتان هم ميدانيد که بي اسطوره و قهرمان نميشود. او را بکشيد آرنولد مي آيد و استالونه. شما که در غربيد ديگر. بهتر ميدانيد که چگونه چسبيده اند به اساطير و تاريخشان تا علمش کنند در برابر فرهنگ کوتوله ها. فرهنگي که کوتاهي قدش را با تراشيدن و کوتاه کردن قامت ديگران چاره ميکند.
همين غربي اسطوره کش قهرمان بر باد ده، کتاب که مينويسد الفبايش فرهنگ اساطيريست که از عهد بوق برايش يادگار مانده تا خالي بودن تاريخش را پر کند به زور چهار تا و نصفي خداي مشنگ به سرقت برده شده از شرق. و حال خود بيابيد رابطه آن فرهنگ اسطوره ساز را با قهرمانهايي که شبانه روزي يک دوجينش را در ادبيات و سينما و موسيقي و هزار چيز ديگر به خوردمان ميدهند.
حال ماييم و اين تک و توک قهرمانهاي خاکي. که يا با مايه خودشان يا با مايه ذهن اسطوره ساز اين ملت و يا به جبر تاريخ به جايي رسيده اند که ميتوان نيمچه تاريخکي ازانها ساخت و دل خوش داشت به تک ستاره هايي که در شب بي پايان غربت اين ملک درخشيده اند.
اينها را ميتوان شکست. به کاغذهايي که هر روز يافت ميشود در تاييد فلان جاسوسي نکرده شان يا بهمان اعتياد و ميخوارگيشان و هزار جرم کرده و نکرده ديگر...(و الحق لنگي و شنا نابلدي هم حکايتيست در ميان اينهمه جرمي که انسان ميتواند بکند. و اگر اين دو و مشابهات آنها جرمند پس واي به حال ما که پليد مجرماني ميشويم اگر دستمان رو شود روزي)
ساليان پيش کودکان ما از پطرس فداکاري ميخواندند که انگشتش را در سوراخ فلان سد کرد تا شهري را نجات داده باشد. حالا شما همين دوتا و نصفي قهرمان ما را هم بکشيد تا براي کتابهاي درسي آينده مان بازهم دربه در دنبال انگشتي باشيم كه در ناکجا آبادي به قهرماني در سوراخي رفته باشد!!
|
|
من امروز يك عكس و يك جمله اين جا گذاشته بودم كه حضورشان به سختي آزارم مي داد.هر دو را برداشتم. دوست ناديده اي كه پيام كوتاهي براي آن جمله و عكس گذاشته بودند پوزش مرا بپذيرند.
سرم كه درد مي گيرد كم طاقت مي شوم.
|
|
vendredi, septembre 06, 2002
من الآن كه مي نويسم با همه هستم.
از جمله با شما. با خودم. و همهُ پاشنه كِشها و ضعيف كُشها ونفس كِشها .
سالهاست كه ديگر حوصلهُ قهرمان بازي ندارم. رنگ رخسار قهرمانهايم پريده است. از دَم . سالهاست كه كودكي و جواني ام به تاراج مي رود. تكه تكه مي شود. خاك مي شود. خاكستر مي شود.
مثل يك تكه يخ كف دستم مانده است. هي آب مي شود. كوچك مي شود. آب مي شود. آب بخار مي شود. محو مي شود. گذشته ام از من مي گذرد. مي رود.
حالا گذشتهُ مرا , كودكي ام را مُثله هم مي كنيد؟ به اتهام لنگ بودن و تخس بودن؟
لنگ و تخس و الكن و كور و كر و گنگ هم كه باشد , فرق چنداني نمي كند. انسان بوده است. با تواناييهاي سادهُ انساني. چيزي نوشته است و گذشتهُ مرا , ما را ساخته است. دست كم بخشي از آن را.
من ماهي نمي خورم. وقتي ماهي ها با چشمهاي ماتشان زل مي زنند به چشمهايم , از هر چه خوردني است بيزار مي شوم.
هر ماهي را كه بر روي ميز غذايي ديده ام ياد ماهي سياه كوچولو افتاده ام و ياد ماهي قرمز خودم كه در نوروز هشت سالگي ام خريده بودم.
ماهي هاي از آب جدا مانده مثل گذشتهُ من به تاراج رفته اند.
صمد شنا نمي دانسته است اما به من آموخته است كه مي شود در ده دوازده سالگي هم بيكرانگي درياي زندگي را تجربه كرد
صمد لنگيده است اما به دختر بچهُ سوسولِ آب پرتقالي مدرسهُ فرانسوي آموخته است كه مي شود با تلخون و اولدوز همگام شد.
صمد قهرمان نيست. اما به من و كودكي كه من بودم آموخته است كه مي شود انسان بود.
به همين سادگي. به همين زيبايي.
گذشتهُ من و ما با همهُ سادگي و زيباييش دارد از دست مي رود. گذشته اي كه پر از آدمهاي ريز و درشت است. آدمهايي كه قهرمان نيستند.
به همين سادگي. به همين زيبايي.
آدمهاي گذشتهُ من و ما را مُثله نكنيد. اين رسم رفاقت نيست.
و دست آخر.
هر وقت كه شد به صداي گامهاي كسي كه مي لنگد با دقت گوش كنيد. زيباست. ديگرگونه است. ضرباهنگ ديگري دارد.
پستي و بلندي دارد.
مثل زندگي.
به همين سادگي. به همين زيبايي.
|
|
jeudi, septembre 05, 2002

خنده هايت شاباشِ بغضِ تلخِ فروخوردهُ توست.
قهقه بزن !
آن چنان كه چشمانت از اشك خيس شود.
|
|
mercredi, septembre 04, 2002
ببين...
چهار چشمي بپا كه نلغزي...اين جا كه ايستاده اي لب پرتگاه نيست. ته دره است. از اين جا ديگر پرت نمي شوي.فرو مي روي.
|
|
كسي گفته بود كه گل را پرپر نمي كند؟

|
|
mardi, septembre 03, 2002
هيس!
تو ساكت شده اي...
چند روزي بود مي خواستم برايت چيزي بنويسم. مرا ديده اي و مي داني كه وقتي خيلي غمگينم بغض مي كنم و صدايم در نمي آيد. حضورت پرمهر بود و غيبتت تلخ. خودت خوب مي داني در اين جور موارد ترجيح مي دهم صدايم را بشنوي و صدايت را بشنوم. گفته اي كسي تماس نگيرد , من هم گفتم چشم. اين چند روز هم دنبال چيزي مي گشتم. امشب پيدايش كردم. مي گذارمش آخر اين نوشته. من رفتنت را پيراهن عثمان نمي كنم تا خرده حسابهايم را با كسي تسويه كنم. دغدغه شهرت و كليك هم ندارم. خودت بهتر از همه مي داني چون به پيشوازم به فرودگاه آمده اي , چون با هم حليم خورده ايم , چون برايم ساندويچ خريده اي تا كنار پارك روي زمين سق بزنيم , چون زير بازويم را گرفته اي و عصايم را نگه داشته اي تا پاي گچ گرفته ام را آرام زمين بگذارم , چون اولين گيلاس را به سلامتي هم بالا برده ايم , چون سر سيگار وينستون با هم دعوا كرده ايم , چون برايم سيگار بهمن خريده اي ,چون مرا به كافه شوكا برده اي و پز داده اي , چون در كافه تئاتر قربان صدقهُ شليدن و گچ پايم رفته اي و چون يك كتاب از تو به يادگار دارم كه مرا به آرامش دعوت مي كند.
خودت خوب مي داني كه من با زندگيم تلاش كرده ام , تلاش مي كنم كه كسي مجبور به سكوت نشود.
خودت خوب مي داني چون ده ماه پيش برايم نوشته اي :
....
اما ديدم که يک گل ديگه هم که مثل من خار آتيش گرفته برای من ايي ميل زده . خوندمش عزيز و سوختم نميدوني مثل تو زياد ديدم که دلتنگن اما هيچ کدوم رو دل سوخته تر از تو نديده بودم . خوندم و دلم خواست که اينجا بودی و با هم ميرفتيم کافي شاپ شوکا و ميشستيم پيش يار علي مقدم . بهش ميگفتم آقا مقدم دمت گرم دو تا ترک غليظ تلخ بيار برای من و اين بانوی تاج سر که بعدش ميخوام ته فنجونش رو نيگاه کنم که بعدش ميخوام از همه بديها و تنهاييها و غصه خوردنهاش فاکتور بگيرم و گولش بزنم که زندگي تو درست ميشه . زندگي من درست ميشه اين چند سال تنهايي فراموشت مشه . اين بي همنفسي هم بالاخره ميگذره....
|
|
كسي دستهايت را به ياد دارد؟
|
|
بي اعتنا هم اگر گلها را آب بدهي و با آنها مهرباني كني , چونان هميشه , باز هم حضورش را مي تواني در هر گوشه و كناري حس كني.
همين جاهاست. دم دست تر از آنكه فكر كني.
مي وزد. مي آيد. مي رود. مي بارد. مي خشكاند.
گمان مي بري دلت اين يكي را هم تاب بياورد؟ جان دردمندت چه؟
شكيبايي مي كند با تو؟
ببين نزديك شده است. چشم بر هم بزني كنار جانت نشسته است گرچه سر راهش نيستي.
مى آيد.
پاييز را مي گويم.
|
|
lundi, septembre 02, 2002
زنگ زده بود و مي گفت قرار است پيكر فرهاد را در پاريس بسوزانند و خاكسترش را جايي دفن كنند. شايد در "پرلاشز".
ديگر چيز زيادي نشنيدم.
ياد همهُ گورستانهايي افتادم كه در زندگي ام ديده ام.نام همهُ آنها را به خاطر سپرده ام. هر كدام هم نشاني از يك گل با خود دارند.
" باغ رضوان " و بغل بغل گل مريم..." تخت پولاد " و داوودي هاي سپيد...
" بهشت زهرا " و ميخك هاي سپيد...
" خاوران " و لاله هاي سرخ...
" امامزاده طاهر " و ميناي زرد و گل سرخ..." ظهيرالدوله " و نرگس شيراز...
اين بار كه به" پرلاشز " بروم دست خالي خواهم رفت تا دستهايم را در جيبهايم فرو كنم.
عجب سردم است.
|
|
dimanche, septembre 01, 2002
مرد تنها رفت.
فرهاد از توفان زندگي در گذشت.
خبر مثل هميشه كوتاه است. كوتاه مثل نفس.تلخ مثل زهر.
حالا يك تكه ديگر از گذشتهُ من و دوستانم كنده شد و به خاك سپرده شد.
همين.
|
|