-->

*قاصدک

    vendredi, mai 31, 2002
براي آنكه دلت نگيرد , از دور به شقايق نگاه كن...داغ دلش پيدا نيست.



|
اين ترانه را مدتها بود مي خواستم اينجا بگذارم.اما هر بار دانسته و به عمد از اين كار سر باز زدم.
امشب اما شب اين ترانه است. به گمانم شبهاي ديگري كه مي آيند هم.
شعر قاصدك , شعر زندگي من است.
همين.


قاصدك
با صداي محمد رضا شجريان.



|
اين هم ترانهُ امشب من بود.



|
    jeudi, mai 30, 2002
من يك كاسهُ بلور داشتم.تا همين نيم ساعت پيش.سال اولي كه غربت نشين شدم ,كاسه ام را از شنبه بازار زمستاني شهر به خانه آوردم.كاسهُ بلور ساده اي بود. شكلي ساده و تراشي ساده تر.
همنشين من شد كاسهُ بلورِ غربت.با من خانه به خانه آمد.هميشه دم دست بود.هميشه.حتي اگر ماه ها سراغش نمي رفتم ولي يادم بود كه كاسهُ بلورم هست.
همين نزديكيها.
امشب شكست.كاسهُ بلورم شكست.صداي شكستنش هم بي صدا بود مثل حضورش. شكست.ريز ريز شد. انگار پاره پاره شده بود.انگار بلور نبود.انگار جان داشته بود روزي.
همنشينِ غربتم شكست.
و من پاره پاره هايش را , خرده هايش را از روي كاشي هاي سردِ خانه جمع كردم.حالا سر انگشتانم خوني است و مي سوزد.
دلم هم.
اين جا كه خانهُ من نيست امشب از هميشه خالي تر است.



|
من اين جا ايستاده ام.هميشه. هنوز.



|
    mercredi, mai 29, 2002
درد آدمي را به خدا مي رساند. نه؟
به خدايت بگو دستش را در حوض آبي بكند يا روي كاشي ها دست بكشد.مواظب باشد قطره اي از گودي انگشتانش لب پَر نكند.بعد دستش را به آرامي بلند كند و به آسمان اين گوشهُ دنيا بپاشد هر چه آبي هست را. به خدايت بگو من به يك كفِ دست آبي آسماني قناعت مي كنم امشب.به خدايت بگو درد آرام مي گيرد اگر رنگم , آبي ام را پس بدهد.
به خدايت بگو لاجورد و فيروزه و سُرمه از آنِ او باشد. من را همين تكهُ آبي آسمان بس.
همين.



|
سر راه كه مي آيي , كمي ابرها را با دست كنار بزن.با سرانگشتانت , به نرمي ,همانگونه كه گاهي گيسوان مرا از پيشانيم كنار مي زدي.
سر راه كه مي آيي , مشتي ستاره بچين , از همان ها كه دم دست ترند. ستاره هاي ريز و درشت. يك كف دست هم آفتاب از جايي با خود بياور. براي فرداروزي لازمش دارم.
سر راه كه مي آيي ,گل نچين.هر چه گلبرگ با باد بر خاك افتاده است جمع كن.كافي است روي سبزه ها قدمي بزني.همه جا هستند. شقايق و نرگس و لالهُ پرپر. يك قدح آسماني دارم. يادت هست؟ پر از اشك چشم.گلبرگها را در آن مي ريزم. مي مانند. بارانِ شور است اشك. برگِ گل ها تازگيِ غريبي مي گيرند.
سر راه كه مي آيي ,عطر محبوبهُ شب بياور. به قدر يك دم. و به اندازهُ يك بازدم بوي ياس رازقي.
سر راه كه مي آيي , نزديك پنجره كه رسيدي مرا صدا بزن. به نام. آرام .مثل آن وقتها.
دستت پر است با اين همه ره آورد. من به پيشوازت مي آيم. از پشت پنجره.
سر راه كه مي آيي...
يادم آمد.
تو ديگر نمي آيي. سر راهت ايستاده ام تا مرا با خود بياوري.اما تو ديگر نمي آيي.
تو ديگر نمي آيي.



|
    mardi, mai 28, 2002
بانوي تلخي ها و شيريني ها!
ريحان بنفش اند خنده هاي تو...يادت مي آيد؟
ريحان بنفش... ببين!



|
اين هم براي بيقراري ماست. تلخون و من.
تاب بياوريد.
همين.


هيچ‌كس با دهان ما سخن نخواهد گفت ( با صداي شاعر)


هيچ‌كس با دهان ما سخن نخواهد گفت
هيچ‌كس با چشمان ما نخواهد ديد
هيچ‌كس صداي گامهاي ما را نخواهد شنيد
هيچ‌كس فرزندان ما را از آب نخواهد گرفت.

اين سطور را بلند بخوان!
من از ضربان كسي مي‌نويسم
كه دوست داشت با چشمان تو ببيند.

هيچ‌كس چيزي از ما نخواهد پرسيد؛
از روزهاي رفته
از ساليان نيامده ...


بهزاد كشميري پور




|
آنچه از پي مي آيد براي تلخون است. براي نفسش كه گرفته است.
آنچه از پي مي آيد براي من است. براي من كه سالهاست نفسم به سختي بر مي آيد.
آنچه از پي مي آيد براي هر كسي است كه مي داند تلخون و من چه مي كشيم و چه كشيده ايم.




تلخون تلخ‌اند لبان تو
تلخون تلخ،
كه دشواري مهر را نهان مي‌كنند.

ريحان بنفش‌اند خنده‌هاي تو
ريحان بنفش،
كه عطر فراموشي را عيان مي‌كنند.

سه گياه‌اند در جهان
سه گياه
كه مرا مدهوش مي‌كنند.

آخرين تويي

آخرين منم

آخرين كدام است؟


تو يا من يا كه تلخونِ تلخ .

سه گياه/ بهزاد كشميري پور



|
    lundi, mai 27, 2002
اينجا آوار مه است بر روي زميني كه من ايستاده ام.اينجا آوار درد است بر سينه اي كه من از آن دم برمي آورم. اينجا چشماني هستند آسمانگرد كه از آن منند و در پي حضوري مي گردند كه از آن من نيست. اينجا پيكري هست خوابگرد كه منم با چشماني آسمانگرد كه چشمان منند , با سينه اي ويرانه از درد و خيره به زميني و آسماني زير آوار مه.



|
زمان مي گذرد. زمين مي چرخد. من اين جا ايستاده ام هميشه و هنوز. در مسير باد و باران و آفتاب و خاك و تو.من اين جا ايستاده ام و تو مرا نمي بيني.انگار هرگز نبوده ام و تو هرگز مرا نديده اي.باد در موهايت مي وزد , باران بر گونه هايت مي بارد , آفتاب بر پيكرت مي تابد , خاك تو را بر گُرده اش حمل مي كند و تو مي گذري. مي گذري و مرا نمي بيني. انگار كه زمان ايستاده و زمان ساكن است.
تو مرا نمي بيني و همه چيز در من , ايستاده , فرو مي ريزد.



|
امشب ماه مي تابد بر زميني كه هنوز نمناك از خاطرهُ باران دوشين است.امشب دستهاي من طعم كوير دارند با بوي آبي كه از سرزميني دور با خود آورده بودم. بوي آب مرا تشنه تر مي كند و كوير دستهايم خشك تر از هميشه از عطشي كهنه مي سوزد.



|
    dimanche, mai 26, 2002
اين قدر با صداي بلند خنديدم كه نمي دونين. مي گن آدم نميره چه چيزها كه نمي بينه! به جدم من توي اين بلاگردونها همه جور جنس ناجنسي ديده بودم غير از اين يك چشمه!
آگهي دوست دختريابي آن هم به روش پسامدرن و منورالفكري....اين ديگه غوغاست!
حيف كه اهل لينك دادن نيستم و گرنه طرف يك فيضي مي برد آخه بالاخره چهار نفر هم دلشون مي خواد اين آخر شبي بخندند و دلشون يوخده واشه!
صد حيف كه خانم والدهُ ما عليرغم پسامدرنيسم و ليبراليسم و شازده بودن داماد كم سن و سال قبول ندارند و گرنه ويرم گرفته بود يك اي-ميل خفن بنويسم و ارسال كنم!
هزار حيف كه مردگان مُردند و نديدند اين را كه ما ديديم و مي بينيم!




|
دو روزي است كه گاهي كسي صدايم مي كند. برمي گردم اما هيچ كس نيست. به صداي تلفني كه زنگ نمي زند هم از جا مي پرم. سايه روشن يك قامت خانه ام را پر كرده است. و من كركره ها را بسته ام تا در تاريكي هيچ سايه اي را نبينم. و صداي آدمها و حيواناتِ شهر قصه آن قدر بلند است كه صداي هيچ زنگي را نشنوم.
در تاريكي و سكوت نشسته ام. اما از جايي دور بوي آب مي آيد.بوي آب خانه ام را در سكوت و تاريكي هم فتح مي كند.



|
در سايه هاي روشن
كامران بزرگ نيا



نرم
به نرمي آهي
سبك
به مثل پري

گاهي خيالي
بر شانه ات مي نشيند و بر مي خيزد
بر مي گردي
نگاه مي كني
در سايه هاي اتاق
نيست
جز سايه هاي اتاق





|
نه ديگه...
نه ديگه...

نه ديگه اين واسه ما دل نمي شه...



|
...
ديدي كه سوختم
- ديدم كه سوختي
ديدي كه بندبند من از تشنگي گسست
ديدم كه چشم سرخ تو رگبار گريه را
لغزيد پشت دست
با آنكه پشت پنجره ماندم , تا صبح
با آنكه پشت پنجره خواندي ...


منوچهر آتشي



|
كاش مرز ميان جنون زبان و هذيان كلامي را مي دانستيم. كاش تفاوت بين جسارت و سبكسري را در مي يافتيم. كاش مي فهميديم كه دانايي لازمهُ تهور است وگرنه عربده را كه هر كس تواند كشيد و نفس كِش طلبيد.كاش مي آموختيم ژرف خواني لازمهُ ژرف نويسي است وگرنه تعداد رديفهاي كتابخانهُ شخصي بسياري از جاهلان چند رقمي است.و كاش مي آموختيم كه:

همه چيز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر نزاده اند.



|
شهر قصه براي امشب و فردا شب و همهُ شب ها و همهُ عمر كفايت مي كند.آخه ما كه حبسي كشيديم مي دونيم....( مگه نه تلخون بانوي من؟ )

بخشهاي بعدي شهر قصه را مي توانيد اين جا پيدا كنيد.



|
    samedi, mai 25, 2002
عجب مي بارد آسمان اين شهر...زير باران ايستاده بودم.خُشك.خُشكم زده است و خُشكيده ام.مثل آدم مار زده.
همين.



|
تلخ منم.
تلخ منم وقتي كه الواح شيشه اي در اين فضاي غبار آلود و مسموم تاريك و خاموش مي شوند.
تلخ منم وقتي كه با شما نيستم هم ديگر با من نيست.
تلخ تر منم.تلخ ترين منم.
تلخ ترين تلخِ روزگار منم وقتي كه ديگر حتي نمي دانم اخترك ب-612 كجاست؟



|
اين هم براي من و همهُ بيدارخوابانِ زير باران...



|
اين جا كه منم روشني يك اتفاق است و تاريكي عادت. من اما , آموختهُ تاريكي نشده ام. هنوز هم لجوج و بيقرار ,چشم بر ديوار مي گذارم . ديوارها سرد و مشكوكند. من با شك اعتماد مي كنم . بلند بلند تا ده مي شمارم. دست از روي چشمها بر مي دارم. اندكي صبر مي كنم تا در تاريكي خود را باز يابم. نفس بلندي مي كشم و به دنبال روشني مي گردم.



|
تكهُ ابر كوچك را هنوز به خاطر داري؟
حالا دوباره مي بارد آنچنان كه انگار هرگز نباريده است.سر بالا مي كنم كه نگاهش كنم اما نمي شود.قطره هاي باران روي پلك هاي بسته ام هم كوبيده مي شوند. و من به خود مي گويم كه امانِ اين تكه ابر كوچك هم بريده شده است كه هي مي بارد و مي بارد و سرِ بازايستادن ندارد.
مي بارد اين باران شور و مي بارد.مي بارد و جهان طعم اشك مي گيرد و بوي آب.



|
    vendredi, mai 24, 2002
وقتي خسته و پريشان خاطرم , كمتر مي نويسم. اين ترانه روايت سرزميني است كه جغرافيا ندارد.سرزمين من است و ديگري...شايد سرزمني بلاگردانهاست.شايد هم حكايت دل من و دل ديگري است.
صاحب اين صداي مخملين وجيهه خوانندهُ افغان است كه فريد همسرش, با او همصدا مي خواند و مي نوازد.



|
اين هم ترانهُ امروز است:
قصهُ برج و كبوتر...



|
ترانهُ امشب است :
من مي مونم و گل اقاقيا...



|
    jeudi, mai 23, 2002
كاش كسي مرا به نام مي خواند.شايد از تيرگي شب چيزي كاسته مي شد.



|
كاش مي شد واژه ها را شست.كاش مي شد آيين نگارشي نو ساخت.
چيزي مثل:

س مثل ساده.
س مثل سبز
س مثل سدا
س مثل سادگي سبز سداي تو.


اما س مثل صدا نيست.

س تنها مثل سكوت است.
سكوتِ سرد .
سكوتِ سنگي.
سكوتِ سياه.



|
من دارم مي رم سرٍ كار.بعد از خُداد روز.يه مسلموني ثواب كنه يه آيه الكرسي بخونه و قربت كنه به روح من!



|
بارانِ سبزِ حرفهايش ديگر نمي بارد. جهان سرد و سترون شده است.
سنگ شده است.



|
كم كم دارم فكر مي كنم فقط گربه و اسفناج و ليموشيرين نيست.من از چيزهاي ديگري هم بدم مي آيد.بدجوري هم بدم مي آيد.از اين كه هر كس كم مي آورد في الفور امر مي كند در مملكت را گِل بگيرند و مقادير متنابهي گند به مرزِ پر گهر و گل و بلبلش بزنند , خيلي بدم مي آيد.از اين كه هر كس به جورِ ناجوري كم مي آورد از اعضاى بدنِ همشيره و والده و صبيهُ ديگران مايه مي گذارد , خيلي خيلي بدم مي آيد.
به قول علي حاتمي" خوبي ساعت زنگ زده اينه كه ديگه زنگ نمي زنه...چون زنگاشو زده ! "
من هم اگر زنگ زده نبودم حالا به جهان و جهانيان زنگ مي زدم و مي گفتم:
"من از بعضي چيزها بدم مي آيد.اما از بعضي چيزها متنفر شده ام" !



|
    mercredi, mai 22, 2002
شجاع اگر باشم
مي گويم
درد در من زبانه مي كشد
درد در من آتش مي گيرد.
شجاع اگر باشم
مي گويم
درد در من مي سوزد
و خاكستري بر جا مي ماند
بلورين
از جنس سرما.



|
گاهي چقدر خوب است كه صبح مي شود....



|
سهم ما از عشق
كبوتري است
كه جوجه اش را
گربه اي به دندان مي برد.


آه
سهم ما
از عشق
سيب سرخي است
كه ديده نمي شود.


عظيم خليلي/ از: سرود گمشدگان



|
بوي بهار مي آيد هنوز.اما نه آن بوي جادويي روزهاي اول فروردين و نه آن غوغاي عطرهاي ارديبهشت.بوي بهاري كه در كار رفتن است در ميانهُ اين شب.و صداي باد كه در ميان برگها مي پيچد. برگهايي به رنگ سبز تيره كه در تاريكي شب به سياهي مي زنند.
و من در مهتابي خانه ام ايستاده ام.به جستجوي بهار نيامده ام كه مي دانم بهار در اين گوشه و كنار بوده است و خواهد رفت.به جستجوي سبزينهُ گياه و آبي آسمان هم نيامده ام كه براي يافتن هر دو ,دير است.
آمده ام و ايستاده ام تا ستاره اي را جستجو كنم.ستاره اي كه بايد جايي باشد همين نزديكيها.
اما نيست.نيست انگار كه هرگز نبوده است.
آسمان ابري است و من زير آسماني بي ستاره ايستاده ام.
بهار در گذر است. آسمان بي ستاره است.حالا ديگر دلتنگي امشب پسنديده جلوه مي كند.



|
اين ترانه براي شما باشد و چرايش براي من. پاياپاي و عادلانه.



|
    mardi, mai 21, 2002
شبح يك ملافهُ نو , نه ببخشيد يك خانهُ نو قولنامه كرده است.من چون اصفهاني هستم و اصفهاني ها به بد آدرس دادن معروف هستند , و چون ميگرن دارم و تمركزم كم است , به كسي نشاني خانهُ جديد شبح را نمي دهم.ولي اگر يك سري به منزل قديمي اش بزنيد , گويا يك كاغذي روي درش چسبانده است.در ضمن من كه هنوز منزل مباركي نخريده ام. هر چه فكر كردم ديدم بهترين كار اين است كه يك دست ملافهُ گلدارِ ماركِ شاپرك برايش بخرم تا ديگر شكل اين شبح هاي توي كارتون نباشد. البته من خياطي بلد نيستم ,يكي از دوستان بايد لطف كند دو تا سوراخِ جا چشمي روي ملافه ها در بياورد و دورش را هم بخيهُ دندان موشي بزند.



|
ناخن بر سنگ مي سايد و
تيشه بر جان مي زند
پيكر تراشي كه منم!



|
باران.



|
    lundi, mai 20, 2002
حالا ديگر باران هم كه نيايد صداي چكاچكِ چكه هاي آب را مي شنوي.خيس مي شوي از باراني كه نباريده است زير ابري كه نبوده است.
دستت را روي گونه ات بكش, قطره هاي باران هم گاهي شبيه اشك مي شوند. انگار چكه هاي عشق از چشم ابر باريده باشند.گريه مي شود شكل باران. و تو خيس مي شوي زير بارش قطره هاي باراني كه مزهُ اشك دارند.
گاهي همه چيز به سادگي پيچيده مي شود.



|
گاهي اتفاقات ساده كمي پيچيده مي شوند.آن تكه ابر كوچك را كه به ياد داري؟ همان كه آمده بود كه دمي بماند و ببارد. مي آيد.مي ماند.مي بارد. اما نمي رود. و همه چيز به همين سادگي پيچيده مي شود.مي ماند و مي بارد.باران مي بارد و تو خيس مي شوي.باران مي بارد و تو خيس مي ماني.و ديگر فرقي نمي كند كه هواي پيرامون تو چگونه باشد.
تكه ابر كوچك مي ماند و مي بارد. باران مي بارد و تو خيس مي ماني. هميشه. خيسِ خيس از باراني كه بي امان مي بارد.



|
اتفاقي ساده بايد باشد.يك تكه ابر كوچك بيايد و بماند.بماند دمي و بگذرد. دمي بگذرد و بماند.
بماند و ببارد.
اگر ببارد , آن اتفاق ساده افتاده است.به همين سادگي.
باران باريده است و تو خيس شده اي.



|
به سياق دوستان در تهران:

خنده خوبه؟
خنده دوست داري؟
تو خنده اي؟



|
    dimanche, mai 19, 2002
من از اسفناج و ليمو شيرين و گربه بدم مي آيد.
من به هر تنابنده اي كه ميگرن ندارد حسادت مي كنم.
ولي
از اين كه نمي دانم مرز نفرت كجاست , مي ترسم.



|
زنده باد شير قهوه.پاينده باد وينستونِ پشت بندش.



|
درد كمتر شده است.اما جهانِ پيرامونِ من هنوز كمرنگ است.انگار با قلم مويي آبچكان , نقاشي آبرنگ بكشي.لكه لكه هايي اينجا و آنجا.ابتدا و انتها ندارند.همه چيز به هم پيوسته و از هم گسسته است.هيچ چيز سرِ جاي خودش نيست اما درد كمتر شده است.



|
سرم درد مي كند.تمامي بادهاي جهان در سرم مي وزند.هيچ قاصدكي در باد نيست.هيچ خبري نيست.سرم درد مي كند و جهان خالي خالي است.



|
    samedi, mai 18, 2002
آمده است.مي دانم.آمده است.گشته است.رفته است.انگار نه انگار كه من اينجا نشسته ام.انگار كه من نيستم.كه هرگز نبوده ام.نه با باد آمده ام و نه با باد رفته ام.انگار نه انگار كه بهار آمده بود و قاصدكي با خود آورده بود.كم كم بايد باور كنم كه خواب ديده ام.در بيداري خواب ديده ام.كابوسي ديده ام كه شكل رويا بود.حالا هم خواب مي بينم كه بيدار شده ام.انگار نه انگار.



|
زندگي زيباست اگر ميگرن نباشد.



|
سري را كه درد نمي كرد دستمال بستيم.حالا سري را كه درد مي كند ,ديگر گِل هم بگيريم بي فايده است.
تلخون بانو! كجايي كه كله را فوت كني؟



|
اندر همون باب:

در لينك لذتي هست كه در انتقام كمترش هست.



|
من شيداي تركيب نيكوتين و الكل و خستگيِ ناشي از بيدارخوابي هستم.غوغاست.بخصوص با چاشني لبخند.



|
اندر باب قضيهُ مميزي:

ما مقادير متنابهي خيالات فرموديم , حالا فرمايش مي فرماييم.
كوچكترها خناق بگيرند چون ما مي فرماييم كه صغيرند و كفالتشان به عهدهُ كفيل كبيرشان است.
بزرگترها خفه خون مرگ بگيرند كه مصيبت بود سالمندي و خرفتي.
الباقي هم آويخته بمانند تا اموراتشان بگذرد.

از آنجا كه ما نوادهُ فتحعليشاه قاجاريم علي الحساب اين را قلمي فرموديم كه رعيت جماعت خوف كند.

....................................................................


قيچي سانسور...صافي ارشاد...مي خريم!
(هر كي هم نفروخت هم مثل آبكش چيكارش مي كونيم؟ البت سولاخ سولاخش مي كونيم! )

در ضمندش:
اولندش: هركي هركي كه شد اول پاچهُ خودت را مي گيرند.
دومندش: با هر كي مهري داشتي , از اين حرفا نداشتي.ياركِشي را عقش است.
سومندش: خط مطاي حاجيت را نشمار. خط تيزي كه هِچ ,ما آب زاينده رود خط خطيمون كرده.
چارمندش: دل و قلوه به ما حال نمي ده. ما چمن لوطياي محليم.گِشت.
پنجمندش: بمونه برا سرِ برج.يه اشنو بده گُر بگيريم.


آخره مخلصات پتاسيم:
كارتن خوابتيم



|
    vendredi, mai 17, 2002
گلو رگهايي دارد همريشه با طناب

بعضي ها از درون خفه مي‌شوند.


نانام



|
قصه اين جوري شروع شد.
تو از اول قصه
قصه گوتو به خاك سپردي.
قصه اين جوري تموم شد.



|
من يك جور ديگر هستم. جوري كه شايد شبيه جورهاي ديگر نيست.سر جور و ناجور بودنش مي شود گپ زد.اما پوستم كنده شده تا اين جوري شده ام.پايِ اين جور بودنم هم مي ايستم.



|
آنهايي كه من را از نزديك مي شناسند, خانم گل را هم مي شناسند. گُگُل من است.به قول خودش بيريخت مثل خاله اش.قاصدكِ جوان است با چشمهايي روشن.وقتي مي خندد دنيا مهربان مي شود.رنگ مي گيرد ,رنگي ميان رنگ عسل و رنگ زيتون.رنگي كه سوگلي من به دنيا مي دهد.با حضورش.

او اين ترانهُ شاهرخ را دوست دارد.ايران كه بودم , بارها با هم ,شبها به اين ترانه گوش كرديم.
حالا من اين جا نشسته ام.تنها.ولي به سوگلي ام كه فكر مي كنم ترانه هم طعم غريبي مي گيرد.چيزي ميانِ عسل و زيتون.



|
من سردم است.به فاصله ها و دره ها و گودالها فكر مي كنم و بيشتر سردم مي شود.روح من يخ آجين مي شود و من از سرماي درون مي سوزم.
همين.



|
    jeudi, mai 16, 2002
ما خوب هستيم.مردم حرف در مي آورند.حرفِ مردم بد است.پس ما مردم نيستيم.



|
من اين ترانهُ مهستي و اين ترانهُ افسر شهيدي را خيلي دوست دارم.هر كدام را به دليلي.اين روزها هم هر دو را زياد گوش مي كنم.دليلش مال خودم.شايد موجه به نظر نيايد.



|
بخشهايي از منظومهُ ماگنوليا را به خانه اش منتقل كردم.كافي است بر روي تصوير ماگنوليا ( تصوير پاييني در سمت راست صفحه) يك فقره كليك كنيد.



|
در را بستم تا نه تازه واردي از گرد راه برسد و نه كسي بازگردد. با اين همه هر كس خواست ,آمد.
در را بستم تا اگر آمده اند كه بمانند ,بمانند و اگر بازگشته اند كه بمانند , ترديد نكنند. با اين همه هر كس خواست ,نماند.رفت.
در را بستم.همه مي آيند كه بروند.
تنها منم كه سر بر درِ بسته مي كوبم.



|
چرا لبخند مي زني؟ چرا مهرباني مي كني؟ چرا عزيزم مي خواني؟
بگو كه همه چيز سوخته است و بر باد رفته است و نيست شده است.بگو كه من ديگر خاطره هم نيستم.يكي هستم از هزاران.
بگو!
چرا دوباره سكوت كرده اي؟
من اينجا نشسته ام. هميشه. هنوز. نكند دوباره نمي بيني؟



|
و من آفريده شدم تا بنده نباشم و به دنبال خدايي گمشده بگردم.



|
آن جا كه ديگران هستند , من نيستم. و اين جا كه من هستم , انگار هيچ كس نيست.
حالا من مانده ام و آن پرسش هميشگي.
بگو ! دلم را چه كنم؟



|
    mercredi, mai 15, 2002
من نيز قاصدكي هستم!
جايي به دنيا آمده ام, رشد كرده ام.درسكي خوانده ام, عاشقي كرده ام.شاد بوده ام,صبوري كرده ام.چرخيدم و چرخيدم تا رسيده ام اين جا كه هستم.بزودي اگر روي عكس قاصدك كليك كنيد, حكايت با باد آمدن و با باد رفتنش را درخواهيد يافت.
تاب بياوريد.جانتان بهاري!



|
اندر باب قضيهُ نوسازي و بازسازي:
در سنهُ يك هزار و سيصد و هشتاد خورشيدي, منظومه اي توسط اين بندهُ كمترين قلمي شده است به نام منظومهُ ماگنوليا.عجالتاُ به خودمان امر فرموده ايم كه از خانهُ قاصدك يك فقره سيم بكشيم تا كنار گلبرگهاي سوختهُ ماگنوليا.
صبر اختيار كنيد.سرتان سلامت.



|
نه من با تو.
نه تو با من.
و من تنهاي تنها.



|
شهرزاد خاتون فرموده اند كه اين سطور را در بلاگردانتان قلمي كنيد.ما هم لبيك گفتيم. باقي بقاي خاتون و دوستانشان.

من از دو نفر خيلی تشکر می کنم و حالا مجبورم هر کجا که دستم می رسد، بگويم چرا. شهرزاد و مردی که لب نداشت آدرس وبلاگشان را تغيير دادند.
متشکرم. از همهء کسانی که وبلاگ منو می خونن می خوام که توی وبلاگ خودشون تغيير اين آدرس رو اعلام کنن.



|
    mardi, mai 14, 2002
تو در كجاي جهاني؟دلت در آرزوي ديدن كه مي تپد؟هواي كه را داري؟ دلت پر مي كشد كه سر بر زانوان و شانه هاي كسي بگذاري؟ هوس مي كني دستهاي كسي را در تهي دستانت جاي بدهي و در چشمانش نگاه كني؟ مي خواهي صدايش كني و پاسخت دهد؟
دلتنگ ساده ترين نشانه هاي دلبستگي و دلدادگي نيستي؟
دلتنگ خنده ها و گريه هاي كسي نيستي؟
دلت تنگِ دوست داشتنِ كسي نيست؟
...
من دلم تنگ است.من دلتنگم.
دلم تنگ دوست داشتن است
.



|
"خيال" براي دل خودش و دل من نوشته است.

به دستهايم نگاه مي كنم. خالي اند. خوب است كه نوازش فقط دست هاي سبك مي خواهد. كاش سبكتر شده باشند. چيزي بر دلم سنگيني مي كند.

چه جهان غمناك است
و خدايي نيست
و خدايي هست
و خدايي ...


نوشته شده در ساعت 11:46 PM توسط gonjeshk




|
تلخون بانو! شهرزاد خاتون!
كلههههههههههههههههههههههههه!
كله را فوت كنين!



|
وقتي از گل چيدن برگردي , اين خارهاي انتظار را از پيكرم بيرون مي كشي؟ از پا و دست و چشمم؟
خار بغض انتظارت را از گلو...



|
حريق

سرخ لكه اي بر
سبزفرش دلم نشسته بود
از
ارغوان وجودش.
امروز ديگر
هيچ باراني
اين دشت سوخته را
بارور نخواهد كرد.


از "سهم" - مرداد ماه هزار و سي صد و هشتاد



|
حالا كه طبيب حاذق فرموده است كه ما تمام هفته را در خانه بمانيم, ما هم دست بكار شده ايم و دستي به سر و صورت خانهُ قاصدك مي كشيم.در ضمن مرسي مهندس!



|
كجايي؟دلت در انتظار ديدن كه مي تپد؟



|
امروز هم بايد روزي باشد.بيرون از اين چهارديواري.
اما حالا كو تا من دوباره به بودن اين ديوارها عادت كنم؟
چقدر خوب است كه بهانهُ درد پاي وامانده دم دستم است وگرنه اين اشكها كه مي ريزند گريه تلقي مي شد.



|
    lundi, mai 13, 2002
به ياد گل سوري
صبوري به صبوري



|
شنيدن صداهاي آشنايي كه دو ماه بود نشنيده بودم يا كمتر شنيده بودم ,زيباست. مثل موسيقي.با همهُ زير و بم هايش.



|
اگر تنها كمي گشاده دست بوديم دنيا شكل ديگري مي گرفت.اگر به روي هم آغوش مي گشوديم جهان پيرامونمان بي گمان فراخ تر مي شد. جا بر كسي تنگ نمي شد. كسي دلتنگ نمي شد.آدمها در كنار هم مي ماندند. آرام.كسي مجبور به رفتن نمي شد.
اگر گره مشتها را باز مي كرديم...اگر دستهايمان را باز مي كرديم...
دنياي هر كس به اندازهُ آغوشش گسترده مي شد.دنيا كش مي آمد.بزرگ مي شد. جور ديگري مي شد.
من هنوز هم دستهايم را دوست ندارم اما آغوش گشوده ام.



|
    dimanche, mai 12, 2002
حالا دستم را هم كه دراز كنم ديگر فايده اي ندارد.فريادم هم بي صداست.صداي ماهي در آب.
من اين جا نشسته ام و هيچ كس مرا نمي بيند.



|
من كه خوب يادم مي ياد.غير از من ديگه كي نسترن را يادش مي ياد؟



|
راستي كي فوت كرد؟
پرپر نشدم.
آواره شدم.
خانه بر باد.
كاشانه در ياد.
همين.



|
ديشب هم حكايتي بود.لبهُ تيغ نبود.كنارهُ دوزخ بود.
و من ايمان آوردم ديشب.ايمان آوردم به خوب بودن علم شيمي و علم داروسازي و علم پزشكي و قرص خواب آور و اشك.
صبح كه بيدار شدم فوري علائم زنده بودن در اين خانه در من ظهور كرد:
سرم درد مي كند.



|
    samedi, mai 11, 2002
قصه ما به سر رسيد.
تنها كلاغه نبود
من هم به خانه نرسيدم.



|
اين جا كجاست؟ خانه كه نيست پس كجاست؟
پاسخم گو...
من اين جا نشسته ام. مگر نمي بيني؟



|
من اين جا هستم. كسي مرا مي بيند؟



|
    vendredi, mai 10, 2002
كه ما بي خانمان بوديم و رفتيم.



|
آنكه مرا آورد پرنده اي بود سپيد و آرام و دوست داشتني.در بامداد يك آدينه.
اينكه مرا مي برد هيولايي آهنين است.سرد و سخت.شنبه ساعت پنج و نيم بامداد.
دلم كه هيچ حالا جهان هم تنگ است.
همين.



|
    lundi, mai 06, 2002
من به خانه جديدی می روم...جايی در شرق
چراغ خانه قاصدک همچنان توسط دوست نازنينم روشن و برقرار خواهد ماند.از مال دنيا چيزی برای بردن ندارم به جز گلدانی از گل يخ ..هديه يک دوست..



|
درياچهُ پارك شهر هم به يقين جايي است براي مردن.اما نه در ده- دوازده سالگي.نه روز روشن.نه با مانتو و مقنعه و كوله پشتي.
نه وقتي آدم بزرگها بر و بر نگاهت مي كنند تا خفه شوي.



|
راستي از روز شنبه شمارش معكوس آغاز شده است.اين دفعه به گمانم بايد كاري كنم كه گردنم بشكند.



|
آنچه نوشته ام براي تلخون و شهرزاد است. خودشان مي دانند چرا.شما هم بدانيد...شهرزاد و تلخون دلشان از جنس دل من است.

كاش دستهايم به وسعت جهان بودند تا در آغوشتان مي گرفتم و از لرزش پيكرتان مي كاستم.
كاش دستهايم به لطافت نرگسها بودند تا بر گونه هاتان مي كشيدمشان و رد اشك را با مهر مي ستردم.
كاش دستهايم نرم و نوازشگر و سخاومتند بودند تا دست بر دستانتان مي ساييدم و اندوهتان را كم رنگ مي كردم.
كاش دستانم در اين شمارش هميشگي پنج را شماره نمي كردند.
كاش دستانم بوي ماگنولياي سوخته نمي دادند.
كاش دستانم را دوست مي داشتم.
همين.



|
از مرگ اين و آن با من سخن مگو.
من مرگ را ديده ام در هيبت آن داسي كه زندگي ام را درو كرده است.
من مرگ را ديده ام كه به آرامي كنارم نشست.با من از فراز كوهها و درياها عبور كرد.تا خانه همراهي ام كرد.تنهايم نگذاشت.با من يكي يكي شاخه هاي مريم را سوا كرد.دسته كرد.بغل زد.
با من رهسپار آن جادهً سنگي سپيد شد.دستش را روي شانه ام گذاشت .به يك سنگ خاكستري اشاره كرد و گفت:
اين جاست.زندگي ات را من خاك كرده ام.



|
بي ساماني سر و سامانم داده است. از اين روست كه قرارم در بي قراري ست.
خبرهايم براي اين و آن است.بي خبر از خود قاصد پيام هاي ديگرانم.
با باد مي آيم.
با باد مي روم.
مي گويند قاصدك عمر بهاري دارد...پس چرا پاييز خونريز به سر نمي رسد؟



|
اين روزها يا جعبهً جادو فارسي نمي نوشت يا خط تلفن قر مي ريخت.پر بدك نبود.سررسيد هم چيزي است.



|
همان كابوس هميشگي كه تكرار مي شود.تا چشم كار مي كند بيابان است.خشك.خالي.عبوس.
و من ماهي از آب جدا مانده ام كه فرياد مي كشد.بيصدا.دهاني كه مدام باز و بسته مي شود و هيچ صدايي از حلقوم بيرون نمي كشد. نه فريادي.نه ناله اي.نه حتي خس خس سينهً زخمي حيوان دردمندي.
هر چه هست سكوت است و تقلا.تقلاست و ناتواني.
هيچ كس هيچ چيز نمي شنود.
و من در بيداري از خود مي پرسم...
كسي هست آيا كه صدايي را كه بر نمي آيد بشنود؟



|
چرا هميشه كسي از ديگري مي پرسد:
بالاخره اومدي؟



|
    mercredi, mai 01, 2002
لالايی

بخواب ای مهربان،ای دوست،ای تنهاترين تنها
بخواب ای روح عاصی،جسم زخمی،خسته از دنيا
به روی قله های غم چه می جويی
چرا فرياد می داری
مگر پژواک دردت را نمی بينی
چراغ سرد بی آتش
به گرمای کدامين شعله می سوزی
نمی بينی مگر اين گردباد بی توقف را
که بی رحمانه می پيچد به هم هر شعله بی جان آتش را
چه می دوزی نگه بر راه های خالی از عابر
نمی آيد دگر آن دوره گرد شاد و افسونگر
که از او بازگيری قلب يغما رفته خود را
لالا لالا
بخواب امشب رها از وحشت فردا
لالا لالا
بخواب امشب به ياد آبی دريا
دمی بر شانه و دستان من بگذار بار غصه خود را
لالا لالا
بخواب امشب به آهنگ صدای مرد غمگينی
که روزی بند می زد چينی بشکسته دل را





|
امروز يازدهم ارديبهشت ماه است.اول ماه مه.روز جهاني کارگر است و روز موگه.براي من اين هر دو سزشار از خاطره اند.
مناسبت اول را با اين دو بيت جاودان گرامي مي دارم که ياد ياران رفته ام را همراه مي آورد....

زندگي زيباست اي زيباپسند
زنده انديشان به زيبايي رسند
آنچنان زيباست اين بي بازگشت
کز برايش مي توان از جان گذشت.


و مناسبت دوم را با اين تصوير تا عطرش دوباره در جانم بپيچد و آرزو کنم که شاخه هاي موگه(سوسن بری) برايم خوشبختي بیاورند.



|
من در سرزميني دور، دوستي ناديده دارم که نامش خيال است و خيالش برگ گل اطلسي.او همان نگاري است که گنجشکک اشي مشي را مي نويسد.امشب دلم مي خواست از اندوه سنگينم بنويسم و از آن گلهاي سرخ.باران بي امان چشمها نگذاشت.به خانهٌ دوستانم سر زدم.خيال بي آنکه بداند براي من و دل من نوشته بود.

دستهاي مرگ خشكند
و شكسته
و شكننده.
توان نگاه داشتن يك بغل گل سرخ را ندارند.
شايد اين گلبرگهاي سرخ را روزي به باد سپردم.
دستهاي مرگ توان هيچ ندارند.
و حالا يك بغل گل سرخ روي دست هايم مانده ست
.
نوشته شده در ساعت 2:04 PM توسط gonjeshk

همين.








|
امشب براي من يک پيام رسيده است.کسي مرا به نام خوانده و جان خود خطابم کرده است.دل نگران حال و روزم شده است بعد از گذشت سه هفته.جملهٌ پايانيش چنين بود:
مرا از خودت بي خبر مگذار!

خشم بود.پس از آن تهوع.و حالا اين اندوه سنگين سنگين سنگين.
دوست پنج شنبه هاي من گاهي پس از گذشت سه هفته هم مي تواند در سه شنبه شبي بر دلم پنجه بکشد.



|
مثل اين است که شب نمناک است.
ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليک
غمي غمناک است.



|


صفحه اصلی
قاصد قاصدک

RSS Feed