|
|
|
|
کم کم داشت مي شد يک سال که شکل خودم نبودم.امروز در يک عمليات جسورانه ، متهورانه و قهرمانانه با حضور و همراهي شهرزاد و تلخون دوباره خود خودم شدم.
موهايم را کوتاه کوتاه کوتاه کردم.
حالا يحتمل درد تاندونها هم کمتر مي شود.
|
|
آنچه نگاشته ام خطاب به تلخون است.از آن تلخون اما نيست.از آن هر آن کسي است که تلخي در جانش نشسته است.وقتي...جایي...
دلم مي خواست برايت يک دسته گل بهاري بياورم.نرگس شهلا و زنبق.ولي آن لکه هاي زرد درخشان بر فراز سر تمامي گلها چنان خودنمايي مي کردند که جادویم کردند.قامت کشيده و بلندشان با آن برگهاي سبز تيره.و آن زرد جاويدان که گرم مي کند اما نمي سوزاند.چنان هميشه دلم را بردند آفتابگردانهاي فروزان...
و من به خانه ات آمدم با دسته گلي تابستاني.
اکنون اينجا نشسته ام و مي انديشم که آفتابگردانها را نبايد با خود مي آوردم.آفتابگردان گل تو نيست.حالا نيست.براي تو بايد گلدان کوچکي آورد پر از ساقه هاي نازک ريحان يا سوسن عنبر.ساقه هاي ترد بهاري.براي تو بايد نرگسدان سفالي خراساني آورد.همان کوزه هاي غريب را مي گويم که پياز و ريشهٌ نرگس را در قلب خود جا مي دهد تا آرام آرام رشد کند.
براي تو بايد نهالي آورد از جنس بهار با رنگ سبز روشن.مي داني چرا؟
زرد تيرهٌ آفتابگردان هاي من در کنار غوغاي حضورت کمرنگ شد.براي تو بايد ارمغاني از فروردين آورد.همان که يادآور شکفتگي و تمناي رستن است. هديهٌ من رنگ تو را نداشت.رنگهاي تو را نداشت.
بايد گياهکي مي آوردم تا با گرماي تلخ و شيرينت جان بگيرد ، سر بلند کند، برويد.تا گودي دستانت جان پناه گلبرگهاي نرگس شيراز باشد و برگهاي بنفش ريحان.
آفتابگردان هاي من انگار مال من بودند.بهارشان در پشت سر بود.
براي تو بايد تحفه اي بهاري مي آوردم تا بهار را در حضور بهاريت تجربه کنم.
حالا هم گمان مي برم اگر نزديک آفتابگردانهايم بنشيني ، جايي ، وقتي ، بوي ارديبهشت به مشامت برسد.
|
|
يکي از جا برخيزد ، برود پشت پنجره.نکند من دوباره در بيداري خواب مي بينم؟ کسي جز من قاصدک های در باد را مي بيند؟
پاسخم دهيد.
نکند هيچ کس مرا نمي بيند؟
|
|
مي روند و مي آیند.
مي گذرند و مي مانند.
هزاران پرسش بي پاسخ.
من هنوز اينجا نشسته ام.مگر کسي نمي بيند؟
|
|
چه گلها چيده است دستهاي من در اين خارستان! چه گلبرگها نوازش کرده است سرانگشتان من در اين برهوت بي انتها!
مگر عطر گل به مشام نمي رسد؟ مگرنمي شود لطافت گل را لمس کرد؟
پس چرا من حالا بايد چشمهايم را ببندم و دستهايم را پنهان کنم و بر لرزش پيکرم غلبه کنم تا بتوانم در دورترين روياهايم که همه را در بيداري ديده ام ، تنها لحظاتي چند بوي رازقي و مخمل گلبرگهاي گل سرخ را به ياد آورم؟
چرا هر چه هست را تنها به ياد مي آورم؟ چرا امروزم را هزارباره دردوش و ديروز و پار و پيرار زندگي کرده ام؟ چرا درختان ياس بهاري در پيش چشمانم خزان مي کنند و گلريز شکوفه هاي سيب برگريزان دردآلود خزان مي شود؟
چرا يکي از راه نمي رسد و صدايم نمي کند که شايد از بيداري برخيزم و دور و برم را نگاه کنم و آرام سر بر بالين بگذارم و لختي به خواب روم؟
چرا يکي دستش را به سوي من دراز نمي کند تا دستانم را ديگر پنهان نکنم؟تا من هم دستم را دراز کنم.تا که باور کنم که انگشتان من با دستهاي ديگري مهربانند.تا که باور کنم دستها دست مي دهند و دستها را مي فشارند.تا که باور کنم که پنجه نيست هر دستي.که پنجه نمي کشد هر پنجي.
چرا يکي صدايم را نمي شنود تا ديگر سکوت نکنم و بي صدا اشک نريزم و از ديدن دستهايم چندشم نشود؟
چرا؟
دستهايم را نگاه نمي کنم.دستهايم را مي بويم.
بوي ماگنولياي سوخته دلم را هم مي سوزاند.
|
|
از گل چيدن گذشته است.اين جماعتي که من مي بينم رفته اند گل بکارند انگار!
|
|
ما از شفاخانه بازگشتیم.گفتند مدل گچ قديمي بوده است ، آن را از پاي واماندهٌ ما درآوردند.يکي ديگر پايمان کردند.مدل 1381 است.اشکمان را هم درآوردند.
حالا يک گچ نوي نو دارم.فقط خودم با ماژيک قرمز رويش نوشته ام : آخ!
|
|
ساعت سه و چهل دقيقه بامداد به وقت مرز پرگهر است.هر چه قرص داشتم بلعيده ام.درد از من لجبازتر است.من که سوات ندارم ،شما که ديپلم داريد بگوييد اين واماندهٌ در گچ چرا اين قدر براي من قر مي آيد؟
|
|
اين پاي وامانده بازي درآورده است.درد امانم را بريده.فردا صبح مي روم مريض خانه.آخر و عاقبت ما که به شر است ،خدا آخر و عاقبت شما را به خير کند.
|
|
ودکا.وينستون.شب و شادنوشي.
صندلي خالي ديگر پر نمي شود.
همين.
|
|
درد نيست.وحشت است.
نکند همه بروند و من بمانم؟
|
|
کسي هست که براي من دعا کند؟
|
|
رضا قاسمي بهبود يافته است.سيگار را هم ترک کرده است.
من ذوق کردم.
يک وينستون هم روشن کردم.به سلامتي رضا قاسمي و دلش.
|
|
نامش را از پروانه ها گرفته است.ما مثل فرشته های عزيز صدايش مي کنيم.جمع دوست داشتني اضداد است.در چهارچوب مستحکم سنت ،يکي از آزاده ترين زنان ايراني است.ما را به مدرسهٌ فرنگي فرستاد تا ليدي از آب درآييم.خودش سالها در محرومترين مناطق زادگاهش آموزگار دبستان بود.منطقش بي خلل است و مهرش بي بديل.در عاشقي نمونه است.در دوست داَشتن شهره آفاق و در باور دوست داشتن شکاک.
با ديگران فرق مي کند شايد چون مادر من است.و من با ديگران خيلي فرق مي کنم چون دختر او هستم.
اينها را نوشتم چون امروز پنج ارديبهشت است.با صدايش از خواب بيدار شدم و خواب آلود تولدش را تبريک گفتم.
|
|
مگر مرغ طوفان هم اهلي مي شود؟مگر مي شود؟
پس چرا در کابوس هاي من رودخانه ها خشکيده اند و پرنده ها پرٍ پروازشان نيست؟چرا آسمان بي ستاره است و خون چکان؟چرا واژگونه است دنياي من تا که چشم بر هم مي نهم؟
پاسخم ده!
من هنوز هم اينجا نشسته ام.
چرا نمي بيني؟
|
|
غرق کدام رويا مي شوي امشب تا به خواب فرو روي؟ تنت را به وزش کدام باد مي سپاري تا تو را با خود به ناکجا ببرد؟ پيکرت امشب به چه رنگي در مي آيد تا با شب و ستاره در هم آميزي؟ به ميهماني کدام تبسم ، به سوگوارهٌ کدام اندوه مي بري اين روح سرکش و بي قرارت را؟ کدام صداي بي صدايي ضرباهنگ حضورت مي شود در اين برهوت تاريک؟
پاسخم ده!
من اينجا نشسته ام.مگر نمي بيني؟
|
|
مي ترسيدم يادم برود شبها با تو چگونه صبح مي شود.نه! يادم نرفته است هنوز.
|
|
غريب ناآشناي کدام ديار است اين قاصدک؟ همان که نه اينجا خانه دارد و نه آنجا.ديگر حتي نمي داند آبي کدام رودخانه آبي اوست...آبي آب زاينده رود يا آبي آن رودخانه که از پنجره خانه اش پيداست؟کدام آسمان بالاي سرش است؟
آن آبي فيروزه اي با آن لکه هاي ابر درخشان يا آن آسمان طوسي غمگين؟ناآشنا غريب کدام زمانه است اين قاصدک؟
نکند خانه اش، آسمانش، رودخانه اش و حتي زبانش را گم کرده باشد؟
قاصدک با باد مي آيد.
قاصدک با باد مي رود.
|
|
خانوم گل اومد و رفت.حالا گلها موندند و ياد خنده هاش و صداي "خاله اي" گفتنش در گوشم.
|
|
اين بلاگردون هم قاط زده...امروز چهارشنبه است اما سه شنبه من پايان نيافته است.
تقويم چيز بيهوده اي است.
|
|
لاله هاي کبود در جايي مي رويند.
در شب.
در ارديبهشت.
در يک صداي خنده.
|
|
امروز خانوم گل مي ياد.امروز سوگلي مي ياد.امروز قاصدک جوان مي ياد.
وقتي نگاهش مي کنم انگار خودم را در آينه مي بينم با چشماني روشن تر.
|
|
****************************************************************************
به کدام ابر
دست اگر بياويزم
چنگ اگر بیاندازم
آسمانت نورباران مي شود اي دوست؟
|
|
انگار اين سه شنبه را خواب ديده ام.رويایي شيرین از پنج و نيم بعد از ظهر تا...
|
|
گاهي معجزه چيز ساده ای است مثل ترکيب نور خورشيد در آسمان عصر يک روز بهاري با مهر چشمان يک دوست.
|
|
چشمهايش...
|
|
اينها نمي دانند با دل من چه مي کنند.اگر مي دانستند اين چنين معناي بي دريغ مهرورزي نمي شدند.
|
|
رويا بوده است انگار.
يکي مي خواست بگويد : مراقب صنم ما هستي؟
من در خواب لبخند زدم.
|
|
من آدم غريبي هستم.وسواس دارم.به همه چيز.
حالا با اين پاي در گچ تبديل شدم به يک چيز بيخود.براي ساده ترين کارهای روزانه هم به ديگران وابسته ام.روز به روز تندخوتر و تلخ تر مي شوم.پي بهانه مي گردم که بزنم زير گريه.
لوس تر و عصبي تر و بيقرارتر از هميشه ام.
از من پرهيز کنيد.
................................................................................................................................
برادرکم رفت.با بغض.آدم دو متر باشه و بغض کنه هم حکایتی مي شه!
...............................................................................................................................
دلم مي خواهد راه بروم.آشپزي کنم.بلند بلند آواز بخوانم و همه جا را تميز و مرتب کنم.يا سوت بزنم و ظرف بشويم.براي خودم چايي درست کنم و روي کاناپه لم بدهم و فکر کنم.دلم مي خواهد دروان پر از آب داغ دراز بکشم و چشمهايم را ببندم.دلم مي خواهد پله ها را دو تا يکي پايين بروم.
دلم تنگ است.براي ساده ترين و ابتدايي ترين عادات روزانه ام.
شايد براي همين است که اخلاق شده اخلاق سگ.
|
|
در فرانسه فاجعه اي دمکراتيک روی داده است.در ايران جمعي عزادارند که چرا ينگه دنيا در را پيش کرده است.
من اينجا نشسته ام.تلخ و بيقرار و دل نگران.
رضا قاسمي هم به شدت بيمار است.
همين.
|
|
تازه شم شهرزاد اينجاست.
|
|
با چند تا جوجهٌ فاميل شادخواري کردم.به به.
|
|
نرفت.جانمي.
|
|
برادرکم امشب مي رود.از همهٌ دانشکده هاي دنيا و همهٌ استاداني که حضور و غياب مي کنند، بيزارم.
|
|
به گمانم اين خانه نشيني مرا تلخ تر از پيش کرده است.امروز از دست خيلي چيزها و خيلي آدمها به شدت عصباني هستم.به طور مثال مردم کشور فرانسه.
راستِي من مشکل ورود به خاک آمريکا را ندارم ، حالا بايد احساس خوشبختي کنم؟
در ضمن من قاصدک هستم با اخلاق سگي.
|
|
يک قصه خواندم که در جانم غوغا کرد.شايد اگر نمي خواندمش ، حالا حالاها نمي توانستم بنويسم.اين هم برای نويسنده اش:
دستت درد نکنه!
|
|
در را که باز مي کند ، چهار چوب در از حضورش پر مي شود.خندهٌ کودکانه ای دارد.سرشار از شور و شوق و صداست.تا هست مي خندم.برايم شقا يق آورد و زنبق و رز سفيد و رز قرمز.و بستني خامه ای-زعفراني. حالا ديگر رضايت داد که برود بخوابد.چنان نگرانم است که انگار من خواهر کوچکترم و او برادر بزرگتر.اعتراض هم که مي کنم، مي گويد: بزرگي به قد است نه به سال.من بيست و اندی سانت بلندترم!
گاهي دلم مي گيرد.برادرکم آن قدر بزرگ شده است که نمي توانم بغلش کنم.
|
|
جای نگراني نيست.من هنوز هستم.خانه بر باد دارم اما هستم.
|
|
متاسفانه مشکلی برای دوست عزيزم قاصدک پيش امده است که توان نوشتن را از او سلب کرده است. به عنوان يک دوست اميدوارم دوباره
قلم به دست گرفته و بنويسد زيرا که قلبی آکنده از احساس و کوله باری پر از حقيقت برای نوشتن دارد .
..قاصدک برگرد و پرواز کن
--شرقی
|
|
فرزانگي در چشم ما
کمال صداقت نيست.
ديوانه باش تا باورت کنم.
|
|
امروز پنج شنبه بود.امشب هوا طوفاني است.قاصدک را باد با خود برد.
من هم که اين جا بودم و قاصدک را مي نوشتم هم هر چه کرده ام تنها تباهي بوده است و سياهي.
ديگر کسي چيزي نمي نويسد.
قاصدک بر باد رفت.
پرپر.خاکستر.
همين.
|
|
ساعت سه و سي و شش دقيقه بامداد است.پاي وامانده دوباره افتاده به درد.از کار خودم خنده ام گرفته.
|
|
بنويس:
نيستم.
بعد نقطه سر سطر.
هيچ نيستم.
بعد نقطه سر سطر.
من هيچ نيستم.
...
ديگر نه سطري مي ماند.
نه نقطه اي.
|
|
هيچ کس از گل چيدن بازنگشته است.دير نکرده اند؟ پس چرا من تا چشم بر هم زدم تاجي و ردايي و پاپوشي از خار فراهم آمد؟
|
|
اين چه گم شدني است که در هر گوشه نشانت مي بينم؟ اين چه بيرنگي است که همهٌ رنگها را تيره تر کرده است؟ اين کدام سکوت است که از هر سو آوايت مي آيد؟ اين کدام بيراهه است که به هر کناره راهبرت مي شود؟ اين کدام داستان است که هر چه واگويه شود پايان نگيرد؟ اين چه سوزي است که سرد است و گردباد است و تند باد است و نازکتر از نسيم است؟اين کدام حريق است که گر مي گيرد بي هيمه و شعله مي کشد بي سوختبار؟
من که مي دانم اين چيست...
تو...تو آيا مي داني؟
|
|
آمد.شبم غرق ستاره شد.با بوي باران آمد.با ريزش باران رفت.
|
|
همه رفته اند گل بچينند.
من نشسته ام.خار انتظار در چشم، در گلو، در دل.
|
|
گنجشکک اشي مشي من...
ديدی تو هم افتادی تو حوض نقاشي؟
ديدي گفتم سال نو هم پنج شنبه دارد...ديدي گفتم پرهيز کن؟
من که گفته بودم ماگنوليا گل نيست.
اگر دوباره او را ديدی از قول من بگو:
خدايت اگر خدا باشد که شرم مي کند!
|
|
چه خوب است که ديگر کسي به دنبال من نمي گردد.چه امن است جهان حالا که ديگر کسي مرا پيدا نمي کند.چه بيکران است اين گسترهٌ تنهايي.
|
|
در گودي دستانت چقدر آب جمع مي شود؟
در حفرهٌ چشمانت چقدر اشک جمع مي شود؟
در تهي قلبت چقدر مهر جمع مي شود؟
|
|
چشم سفيد و خيره سر و کله شق. اين قدر نشست تا پاش دوباره درد گرفت.
|
|
اين جا که خانهٌ من نيست ، ساعت سه وچهل و يک دقيقهٌ بامداد است.هر چه نشستم کسي نيامد تا گمان برم که تنها بيدار شب نيستم.باور کردم که تنها تنهای شب هستم.
|
|
وقتي خواستي بری که چيزی نگفتي...اگه خواستي بيايي خبرم مي کني؟
|
|
به تو فکر کردن زيباست
و اميدآفرين.
چنانکه
شنيدن ترانه اي زيبا
از زيباترين
صدای
جهان...
ناظم حکمت
|
|
اگر دو تن يکديگر را در آغوش کشند
آسمان پايين مي آيد
ما از دسترس نامهامان
به دور مي افتيم
دوست داشتن عريان کردن فرداست
از تمامي اسمها.
اکتاويو پاز
|
|
دلت که بشکند هم سراغت را نمي گيرند.حالا که چيزی هم نشکسته ديگر چرا چشم انتظاری؟
|
|
خسته و عصبي ام.به خانه و صندلي و تخت ميخکوب شده ام. دلم برای اداره و کار سرسام آورش تنگ شده است.دلم برای خستگي و کوفتگي هر روزه تنگ شده است.دلم برای راه رفتن ، قدم زدن و هر چيز ديگري که عادي بود و حالا نيست هم تنگ شده است.
|
|
به ياد گل سوري
صبوري به صبوري.
|
|
به دنبال کدام سايه روشن مي گردی در انبوه اين هزاران؟ به دنبال کدام کلام آشنا مي گردی ميان اين همه همهمه؟ به دنبال کدام دست نوازشگر مي گردی زير اين آوار ضربه ها؟
نيست.مگر نگفته بودی که نمي گردي؟
همين که رد خون خشکيد و پاک شد ، فراموش کردي که چگونه پنجه کشيدند به جانت؟
حالا دوباره مي چرخي و مي گردی.انگار نه انگار.
سرت درد مي گيرد.دهانت تلخ است.زهر شده ای انگار.اما مي چرخي و مي گردی.
انگار نه انگار.
گل سرخي بالای بسترت بود ، خوب نگاهش کن.پرپر شده است.
گلبرگهای پرپری که خاکستر شد و بر باد رفت را به ياد آر.
نکند بوي سرخگل سوخته منگت کرده است؟
|
|
غم تو را ديگر چگونه ببينم؟ تاب ندارد اين خراب آباد دل من.چه کنم؟
|
|
آمدي.رفتي.
نکند تو هم آمده باشي که بروی؟
|
|
نبايد ديگر دلتنگ کسي شد.رد خون که به جا نماند ،شکل پنجه فراموش مي شود.
بايد پرهيز کنم.
|
|
درد اين پای وامانده بيچاره ام کرده.طبيبان جمله گفته اند: نشستن قدغن!
خبر ندارند که حکم ، حکم دل است.
|
|
امروز کسي به من گفت: خانوم خانوما.
لبخند فراخ من را بايد مي ديديد.
|
|
درد پا بيچاره ام کرده امروز.اين جور که نماينده علم پزشکي گفت بايد از شيطنت پرهيز کرد.
|
|
آخ!
|
|
صدای محمد نوري زيباتر شده است يا من اهلي شده ام؟
|
|
ديدی؟ حالا دلم برای تو هم تنگ مي شود.
|
|
اين گچ پاي من ديگه حرف نداره.خفن شده.شده آخر هر چي گچه.به به!
|
|
تمام شب دلم مي خواست بگويم که در دلم غوغاست...ولي حديث دل هميشه مي ماند برای کاغذ و قلم.
|
|
شهرزاد گفته بود که مي آِيد و آمد.با خودش بهار آورد.تلخون و پدرام و رضا نظامدوست و علي و ماري و علي دکتر و حميد و آرياي هيس و مصطفي عزيزی و آقاي دوست را هم آورد.با خودم فکر کردم که گچ پا عجب چيز خوبي است.
|
|
باران مي آمد که بامداد آمد.دلم پراز بهار شد.
راستي من عمه اشم.شما کيشميشِد؟
|
|
آن قدر با لجاجت اين جا نشستم که اين وامانده دوباره درد گرفت.تازه هشدار هم داده شد که جعبهٌ جادو را از کنار بسترم مي برند.راستي من تا پانزدهم ارديبهشت ايران مي مانم.با اين وجنات عجالتاٌ نمي شود سوار طياره شد.
|
|
مرا به ياد داری؟ چيزی در گسترهٌ بي مرز اين جهان هست که مرا به ياد تو بياورد؟ نام مرا به خاطر مي آوری؟مي داني کجايم؟ چه مي کشم؟
|
|
کاش مي شد اين جا بنشينم و ساعت ها بنويسم.
دلم برای بوتهٌ گل سرخ تراس خانه ام در غربت تنگ شده است.
|
|
گفت: بالاخره اومدی؟
|
|
زنده باد حمام با پای گچ گرفته...
تازه اشک ريختن زير دوش آب عوارض جانبي هم نداره.
همين.
|
|
--در به روی خاطرات تلخ می بندم
--مشت می کوبد به در اما نمی داند
--در اتاقی اينچنين کوچک
--جا برای هر دوی ما نيست..
|
|
از ديشب بغض کرده ام.گريه هم کرده ام.کسي چيزی نمي گويد.چه خوب که اين بهانهٌ گچ و درد دم دستم هست.
همين.
|
|
قاصدک!
ابرهای همه عالم شب وروز
در دلم مي گريند.
|
|
آيا کسي امروز را به ياد دارد؟
گمان نمي برم.
|
|
ماگنوليا گل نيست.
|
|
امروز سالگرد آن پنج شنبه است.جمعه است اما پنجه ها سرخ تر از هميشه اند. پنج شاخه گل بود در دستش آن شب.بعد از پنج پيام. در ترمينال پنج.
پرپر.
خاکستر.
|
|
داروهايم را خورده ام. پای راستم را هم که روی زمين نگذاشته ام.گچ هم که سر جايش است. پس چرا اين قدر درد مي کند اين پای وامانده؟
|
|
از همهٌ پيامها و ای- ميل ها ممنونم.وامدار مهر همگي شما خواهم ماند.
|
|
گچ پای من خيلي ديدني شده.هر کس مي خواد يادگاری بنويسه خبرم کنه.هنوز کلي جا هست.
|
|
شرقي آمده بود با گل و لبخند.آدم درد را چه زود از ياد مي برد.
|
|
شهرزاد آمده بود با لالهٌ زرد.علي آمده بود با زنبق.غنچهٌ مهرشان در دلم گل داد.
|
|
من خود قاصدک هستم.درد دارم و خوابم نمي برد.اين جا نشستن برايم بد است و درد را بيشتر مي کند.امروز صداهای مهربان را شنيدم.و صداي مهربان غمگيني.
|
|
رفتيم يه چای مردافکن قجری خورديم، يه گپی با رفقا زديم، يه شکلکی هم رو گچ پای رفيقمون کشيديم. اومدنی هم يه وينستونکی کش رفتيم و سينه رو جلا داديم.
باوفا، تو که ترک نمي کنی، پس ديگه چاره ای نمونده به جز سيگاری شدن ما
فدوی: شرقی قيصرنژاد
|
|
هنوز در چشم کودکان کوچک شهر
اميد بازگشتن مرديست
که صبح با چراغ روشن خويش
به جستجوی انسان رفت...
|
|
من خود قاصدک هستم.امروز زمين خوردم.پای راستم را گچ گرفتند.چهار هفته طول مي کشد.درد دارم.بازگشت هم دو يا سه هفته به تعويق افتاد.شرمنده اگر پاسخ ای-ميل ها را نمي دهم.اين جا نشستن کفاره دارد.فردا هم پنج شنبه است.
حالا ببينيم ميگرن مرگبارتر است يا اين.
|
|
سوال هر روز..
من در اين جامعه چه بدست آورده ام؟ هدف های ارزشمند ديروز رنگ باخته و آنچه که زمانی به سادگی از کنار ان گذشته بودم در گذر زمان ارزشی بسيار فراتر از گذشته خود يافته است. در جامعه آشفته و بيمار ايران که در آن انسانها نه بر طبق ميل و خواسته خود بلکه بر طبق قرارداد ها و قالب های از پيش ساخته شده به جلو رانده می شوند احساس اندوه و نارضايتی از داشته ها و نداشته ها حسی ملموس و پذيرفتنی به نظر می رسد.
اين احساس آشنا زمانی کشنده و غير قابل تحمل می شود که درمی يابيم بسياری از ايده ال های خود را نه بر اساس ميل و خواست درونی بلکه بر اثر اجبار، نبود قدرت انتخاب و کابوس هميشگی بحران های اجتماعی از دست داده ايم . در بهترين حالت ، افکار و انديشه های ما در گذر زمان در جهت رسيدن به نياز های اوليه زندگی سازماندهی می شود و به تدريج امادگی ورود به ماراتنی را پيدا می کنيم که جوايز ارزشمند آن خانه، ماشين و همسر مناسب می باشد. اهدافی که امروزه از بديهيات اوليه زندگی در جوامع انسانی پيشرفته می باشد.
امروزه نمونه اين تفکر و احساس بطالت و سرگردانی و تاسف سالهای از دست رفته به وضوح در ميان اکثر جوانان ايرانی قابل مشاهده می باشد و بحران های روحی به صورت يکی از مشخصات غير قابل انکار جامعه داخل ايران نمود و تجلی پيدا می کند. و درست به همين دليل من، يک شرقی کوچک در ميان شرقيان بزرگ، بارها و بارها از خود پرسيده ام.
در گريز از يک سرنوشت محتوم و از پيش تعيين شده چه بايد کرد؟ در فرار از زندگی به خاطر عادت به زندگی چه بايد کرد؟... سفر؟تسليم؟عصيان؟عادت؟مدارا؟....و من مسافر کدامين راه و مرد کدام حادثه ام؟ به ياد جمله ای از اسپارتاکوس می افتم
چيزی برای از دست دادن نداريد مگر زنجيرهايتان
تصوير ديروز..
سرخه بازار...کافه تئاتر..ضيافت مهر و توقف دلپذير زمان در فاصله افروختن اولين سيگار تا خاموشی آخرين سيگار
|
|
دوباره برايم چای ريخته است.همين جا راه مي رود.نگاهش که نکني هم يک لکهٌ نور است، نه به خاطر پيراهن زردش.نه. مهر و نور از يک جنس هستند.
|
|
من يک نماينده علم پزشکي مي شناسم که دوست داشتني و پرمهر است.از ميگرن من نمي پرسد و يا از نام داروها يم.برايم شعر مي خواند.از خودش.از روی چرکنويسهايش.
و من در آن لحظات بود که دوباره باور کردم... جنس دلي از جنس دل من است.
|
|
همه چيز را با هم و بي هم مي نويسم.بي زمان است و پراکنده.بس که بيقرارم. هميشه گفته ام ...انگار قرار من در بيقراری ست.
|
|
درد که به غايت مي رسد توان فرياد زدن از من سلب مي شود. چند سالي است که اين گونه شده ام.
هر که اهلي و متمدن نباشد مثله مي شود.فرقي نمي کند کجای جهان باشد و چه نام داشته باشد.امروز فلسطين است.ديروز افغانستان بود.
مرز نفرت کجاست؟ مرز شقاوت کجاست؟
|
|
دلم پر مي کشيد که به او بگويم کاش مي شد تورا با خود ببرم.کاش حضور تو آن خانهٌ غربت را پر مي کرد. همان خانه که خانهٌ من نيست.
|
|
پارک کوچک و خلوت.يک نيمکت سبز.ساندويچ و نوشابه.ساعت يازده شب نيست.زمان کش مي آيد وقتي در دلت غوغای مهر و شادي است.
|
|
تهران.سرخه بازار.کافه تئاتر.حضور دوست.
خبر دارند آيا که با دل من چه مي کنند؟
|
|
دوشنبه شب آينده خواهد آمد و من در انديشهٌ امشب غرق خواهم شد.
|
|
از آنجا يک راست آمدم اينجا.حالا آرامم.اين که اينجا راه مي رود و برايم چايي ريخت و با مهر پذيرايم شد مثل يک دريچه است به سوي يک باغچهٌ سبز بهاری.همهٌ پنجاه و سه دقيقه ها با او کش مي آيد.
همين.
|
|
گل سرخ با خود نبردم.زنبق بود و نرگس شهلا.شکلات هم از آن نوعي بود که خيلي دوست نمي داشت.لباسم هم سياه بود.ولي زخم دلم خونريز بود.سرخ سرخ سرخ.
و دانستم که سرخي اش همهٌ رنگها را بيرنگ مي کند.
|
|
دو ساعت و نيم آنجا بودم.او هم بود و هم نبود.هر لحظه از او گفتند و گفتم و گفتيم.
بغض فروخورده ديگر نه طعم اشک مي داد نه مزهٌ زهر.تلخي به جان که بنشيند ديگر تلخ نيست انگار.
بغض فروخورده سنگي بود و سرد و سياه.
|
|
به خواب هم نمي ديدم که از عهدهٌ اين ديدار بر بيايم.ولي گذشت و خوب هم گذشت.
|
|
حالا خودت را بگذار جای من.اگر پنجاه و سه دقيقه وقت داشتي ، با آن چه مي کردی؟
|
|
گفت که بدترين وقت سال را برای آمدن انتخاب کرده ای.چند بار هم گفت.
شايد.
اما گمان مي کنم بدترين وقت سال وقت رفتن باشد.
|
|
اسمش فياض است.شش يا هفت ساله.گفت کلاس هشتم است.خانه اش در خيابان مولوی است.آب نبات مي فروشد.چهار تا دويست تومان.
ولي عصر(نام قديمش بد است، بامداد گفته) بعد از ميرداماد، کنار در ورودی مجتمع اسکان.سر کوچهٌ قباديان.
با هم دست داديم.
فياض لبخند زد.
|
|
دلم مي خواهد از همهٌ ديدارها بگويم و از تجربهٌ حضورشان.واژه ها گريزانند.
قاصدک باز در ميان گردباد تنها مانده است.ساکت.
همين.
|
|
نرفته ام هنوز و دلم که هيچ ، دنيا هم تنگ شده است.
|
|
اولندش که فقط قاصدک و بامداد نبودند.دومندش قهوه ترک نبود و کافه گلاسه بود.سومندش تو کافه نبود و دم در بود.چهارمندش فولاد نيست و پولاد است.پنجمندش کي بود؟ کي بود؟ من نبودم.
|
|
از فردا شمارش معکوس شروع مي شود.
همين.
|
|
از کنار مردم که مي گذری نگاهشان کن.اگر سايه روشن حضور يک دوست را ديدی که انگار هميشه بوده است بي آنکه دانسته باشي...آهسته تر قدم بردار.و با مهر سلامش را پا سخ گو.بدون شک شهرزاد است.يا ديگری که دلش از جنس دل شهرزاد است.
قصه گويي که خود قصه شده است.
|
|
اين زمان است که مي گذرد.چونان طوفان.و تو گذر آرام يک نسيم را بر فراز سرت حس مي کني.نسيم خيال.
................................................................................................................................
بعد از ظهر بهار است.آفتاب درخشان.و اتوموبيلی که با سرعت مي رود.يک جادهٌ بي عابر و تجربهٌ يک حضور.يک آن است و چه دلپذير.نمي دانم اگر اين آن ها پيوسته مي شدند و زمان بودن مرا مي ساختند....باز هم چنين آسان تن به پوشيدن جامهٌ پاره پاره و ژندهٌ واژه های من مي دادند؟
نمي دانم.و اين بار ندانستن چه شيريني دلپذيری دارد.
|
|
من اينجا پيش شهرزادم.
دلتون بسوزه!
|
|
in ja'beye jAdou fArsi neminevisad va man delam tange neveshtan ast
hamin
|
|
قاصدک هم چنان می پُزد!
من.تهران.غروب.شهرزاد.
بعيد مي دانم ليوان آب به دردتان بخورد.سطل آب چطور است؟
|
|