|
|
|
|
قاصدک پز مي دهد:
تا حالا شرقی آمده است دم در خانه دنبال شما تا شما را با خودش به ديدار خودش و بامداد ببرد؟
دنبال من آمده است.
تا حالا با شرقي و بامداد در هاني ناهار بدون گوشت خورده ايد؟
من خورده ام.
تا حالا شرقي دم بستني فروشي لادن در خيابان ولي عصر( بامداد گفت پهلوی بد است!) ترمز کرده تا بامداد برايتان بستني زعفراني-خامه اي بخرد؟
برای من خريده است.
تا حالا در کافه شوکا با شرقي و بامداد و آرياي هيس و آراده چيکه قهوه ترک نوشيده ايد؟
من نوشيده ام.
تا حالا با نيما رسول زاده و دوست برگ گلش که نامش و نگاهش و چهره اش بهاري است در کافي شاپ گپ زده ايد؟
من زده ام.
تازه اين ها ديدارهاي اين دو روز بوده است.باشيد تا صبح دولتش بدمد.شادخواری و شب زنده داری و شعرخواني وشيدايي در دستور کار فردا شب است.
آب خنک بدم خدمتتون؟
|
|
سال نو پنج شنبه هم دارد.پرهيز کن.
|
|
گمان مي برم از عوارض جانبي شادخواري دوشين باشد ورنه از خواندن تراوشات ذهني اين جماعت منورالفکرهمه چيزدان از ما بهتر که نبايد به اين حال و روز افتاد.
نمي دانم اين قطره ضد تهوع را کجای اين جامه دان نهاده ام؟
|
|
در ضمن...
اونايي که از وجنات من خوششون نمي ياد بي زحمت موقع رفتن در را پشت سرشون ببندن.هوا دزده.بقيه مي چان.ببخشيندا.
|
|
تمام شد.
نام خدايش را مي برد
که خون فواره زد.
|
|
بگو به دوست اگر حال ما بپرسد دوست...
|
|
ديشب دوباره رفته بودم ديدن حضرت ملک الموت.سردرد مرگبار.بعيد مي دانم اين يکي دو روز آینده چيزی بنويسم.شرما کم شد.
|
|
سالها پيش براي من نوشت
--اسب جوان ذهن می تازد
--سفر خاکی دراز است.....ولی من خود را بارها به دريا خواهم کشاند
ديروز که ديدمش فراموش کردم بپرسم که آيا به دريا رسيد يا نه؟
|
|
اون موقع ها يادم مي آید قيمت داشت.هرگلوله.حالا تير خلاص چند؟
|
|
در کشتن ما چه مي زني تيغ جفا
ما را سر تازيانه ای بس باشد
|
|
دست شما درد نکند.ضبط و ثبت اين همه مدرک.شرمنده کرديد.به قول بختياريها نخسته.
|
|
اين برای دل من است و هر که چون من دل بستهٌ رودخانهٌ هستي است.
رود.
|
|
پرسيد: برايش چيزی نوشته ای؟
گفتم:
سبک پي قاصدی بايد که چون غمنامهٌ ما را
به دست او دهد،کاغذ، هنوز از گريه تر باشد!
|
|
سيمين را يادتان مي آيد؟ آن اوايل بخشي از نامه هايش را اين جا باز نويسي کرده بودم.امشب با سيمين بودم.سيمين خود عشق است.دوست داشتن دوست است.انگار به ديدار حافظ رفته باشي.با می.در ارديبهشت.نگاهم که مي کند دنیا نقره ای مي شود مثل اسمش.دهان که باز مي کند جهان طعم چشمهايش را مي گيرد.عسل.
|
|
سر جدش يکی زنگ بزنه به اين مادر جان بنده و بگويد: اين دخترتون از گوشت نخوردن نيست که مجنون شده...
شايد دست از سر من بردارند.
|
|
اين سپيده برگ بيد نيست...برگ ريحان است.در فروردين.با شبنم بهاری بر گونه اش.
|
|
به قول علي حاتمي ، خوبي ساعت زنگ زده اينه که ديگه زنگ نمي زنه...چون زنگاشو زده! حالا حکايت من شده...از اين افاضات مشعشع راجع به همجنس گرايي خيلی عصباني نشدم...بدم نمي آمد چند سال پيش بود و من هم جونش را داشتم هم اعصابش و يک نطق غرا مي کردم...ولي حالا...يک چيزک با نمکي نوشتم که تموم که شد مي گذارمش ور دل اين بلا گردون تا هم ملت ديگه فکر نکنن من افسردگي مزمن دارم و آدرس دکتر ديوونه ها برام بميلند و هم دل خودم یخده ( به ضم ي) خنک بشه...
|
|
سرخ و سبز و آبي را
بهانه کردم
تا برايت بهاری بسازم
به رنگ روياها.
سياه و سپيد را
بهانه کردی
تا برايم جهاني بسازی
خالی از فصل ها.
|
|
من اين چهار پنج سال که دوباره امکان سفر به ايران دارم چند جايي را به نيابت از دل ديگران و به عشق دل خودم مي روم...هميشه هم همراهاني دارم...
دشت خاوران با لاله های سرخ...ظهيرالدوله با گل سرخ...امامزاده طاهر با مريم و مينا...
هر که پيغامي دارد دريغ نکند...دل من دريايي است هنوز...گرچه خونين.
|
|
عشق هم در دل ما سرگردان...
|
|
کجا را مي خواستم نشانش بدهم؟آبي آب و آبي آسمان و آبي کاشي...
برادرم بي وقفه مي گويد: قرمزته...
|
|
نفسم که می گيرد از اين پنجرهٌ پشتی به بيرون نگاه مي کنم.یک شاخهٌ ارغوان هست...خرام زندگي است در برهوت مرگ...رنگ عشق است در کوير غربت...
مثل لحظهٌ ديدار مي ماند.
|
|
اين روزها ماتم و عزا و سوگواری و نوحه و زنجيرزني آنقدر آزارم نمی دهد که این دستها...اين پنجه های بريده و گاه خونين...دستي که پنجه مي کشد...کابوس شب و روزم شده است.دوباره از دستهای خودم بدم مي آید.
|
|
راستي برای کسي فرقي مي کند که با دلت چه مي کني؟
|
|
چه مي گذرد بر نقطه ای؟
که مي گذرد از حرف ها
قرار نمي گيرد بر آنها
مي رسد تنها
بي حرفي
به پايان خط
فرشته ساری
|
|
اين جا بيشتر وقتها موقعي که من بغض مي کنم ديگران به قهقهه مي خندند.نکند غربت غريبم را با دلتنگيهایم لابلای لباسهايم همراه آورده ام؟
|
|
وای بر من بوده وهست.چرا وای بر او؟
|
|
ديدار با شهرزاد خوب است.هر جا که باشد.قدم زدن با شهرزاد وگپ زدن با شهرزاد در زير آسمان اصفهان در بهار و هنگام غروب بهترين است.
|
|
زمين سنگ.زمان سنگ.آسمان سنگ.در اين ميان يک لکهٌ سياه بود.و آن من بودم.
زمین خاکستر.زمان خاکستر.آسمان خاکستر.در اين ميان يک لکهٌ باران بود.وآن من بودم.
به ديدارش که مي روم سنگ هم که ببارد خاکستر مي شود.از اين روست که من مي بارم و مي سوزم و خاکستر مي شوم.
|
|
چند سال پيش مصاحبه ای از محمد علی (بوکسور مشهور)می خوندم خبرنگار با اشاره به بيماری پارکينسون وی از او سوال کرده بود که آيا رنجهای جسمانی او ارزش انچه که بدست اورده رو داره؟
جواب محمد علی جمله ای بود که هيچ وقت فراموش نمی کنم. گفته بود:مردی که شهامت خطر کردن نداشته باشه زندگيش ارزشی نداره
اين جمله شايد جواب سوالی باشه که از خودم پرسيده بودم. کلمه" مردی" رو هم در جمله بالا می تونيم در صورت لزوم با کلمه" زنی" عوض کنيم (با عرض ادب و احترام نسبت به رفيق فمينيستم !)
|
|
راستي اين روزها صاحبخانه اين بلاگردان يعني جناب شرقي اينجا مطلب مي نويسد.هر چه منطقي بود مال اوست.هر چه طعم زهر داشت مال من.
|
|
پيشترها اگر کسی با صدای بلند با من حرف مي زد داد می زدم.اگر در را به هم می کوبيد بر می آشفتم و فرياد می کشيدم.
حالا فقط وحشت می کنم.هراسي خوفناک.مي هراسم.مي لرزم.سکوت می کنم.
همين.
|
|
مکالمه تلفنی کوتاه بود
--ميکی ...بالاخره فردا می بينمت..پرواز شماره...
...............
16 سال بود که کسی من رو به اين اسم صدا نکرده بود.بت دوران کودکی من و مردی که برای فتح زندگی رفته بود فردا برميگرده.کسی که مدرک و تا حدودی شهرت و ثروت رو تجربه کرد ولی نتونست خوشبختی رو بدست بياره.کسی که در گذشته از روی زندگی پرتلاطمش کتاب نوشته شد و فقط به لطف خوش شانسی از يک مرگ محتوم در مرکز تجارت جهانی نجات پيدا کرد.
امروز اين مرد در آستانه چهل سالگی ايستاده و از پشت تلفن به من ميگه که آنچه که در زندگی از دست داده از تمام آنچه که بدست اورده با ارزشتر بوده است.
برگشت اون و ترديد اون به معنی ترديد من هست در آغاز راهی که در پيش دارم.
آيا من ميتونم آنچه را که او بدست نياورد به دست بيارم؟ آيا اين سرنوشت محتوم ماست که هميشه بايد لذت انچه را که بدست می اوريم در حسرت آنچه که از دست می دهيم قربانی کنيم؟
در فرار از اين سوال ، ترجيح ميدم پيروز و در ترديد باشم تا شکست خورده و مطمئن
|
|
راستی...
برای شمردن ستاره ها کسي را سراغ ندارم.آخرين باربهار بود که دست دراز کردم تا ستاره ای بچينم.کسي دستم را که نه , دلم را پنجه کشيد.هنوز زخمش خونريز است.
از آن پس سرم را بالا نمي کنم تا ستاره ها را نبينم.
تازه سرم که پايين باشد اشکها و رنگ پريده ام را ستاره ها هم نمي بينند.
|
|
ديروز باران مي باريد.گفتند به ديدارش نرو.زمين خيس و هوای مرطوب و اين سردرد مزمن تو...خانه بمان, فردا هم روزی است.
امروز هوا آفتابي و درخشان است.يک بغل گل مريم هم خريده ام.زمين و هوا هم خشک است.سرم هم درد نمي کند.
از باران اشک هم که خبری نيست.هر چه هست هق هق خشک است و بغض تلخ.
من سياه ام و او خاکستری.
سنگ شده ام و به ديدار يک سنگ مي روم.
|
|
به ياد گل سوری
صبوری به صبوری...
به ياد گل سوری
صبوری به صبوری...
|
|
دل ما دعوی اعجاز مي کرد
اگر ديوانگي پيغمبری داشت
|
|
به کجا بگريزم
که نبينم خود را
که نيابم خود را؟
|
|
س مثل سرد.
س مثل سياه.
س مثل سنگ.
سرد و سياه و سنگی است.
جنس این گفتار را مي گویم.
|
|
از پنج و پنج شنبه پرهيز کردن سودی ندارد.هر که چون من خانه بر باد داشته باشد اسير پنجهٌ خونین هر عابری ست.
|
|
بلد کدام راه بشوم؟ من که گيج و مبهوتم.
گفتم که فرقي نمي کند.
پرپر.خا کستر.
بر باد که برود فرقی نمي کند که قاصدک باشد يا گل سرخ.
همين.
|
|
من غريب هر دو غربتم.
اين که مي چرخد و نابود مي کند و مي رود...اين گردباد را مي گويم.اين ديگر در پيرامون من نيست.
در اندرون من است.
خسته است.مانده است.درمانده است.
اما هي مي چرخد.
من غريبم.غريب آنجا و اينجا و هر جا.
همين.
**************************************************************************************
حالا آبي رودخانه و عطرشب بو و حضور همراه هم که باشد...
زخم خونريز سرخ مي ماند.
رد خون که به جا نماند ديگر چه فرقی مي کند.
پنج شنبه است و من رنگ پريده تر از ديروزم.
|
|
انکار هر چه بود و نبود آن هم با لبخند, انگار فقط از او بر می آيد.
انکار همهٌ آن رازها... زمزمه ها... شورها و شوريدگیها...
امشب دوباره گمان بردم که خواب می بينم...آخر مگر می شود؟
نه...خواب نمی بينم.انگار آن بهار را خواب ديده بودم.
انگار همه را خواب دیده بودم.
کاش يکی بود.
کاش يکی بود که دست مي برد و اين گلبرگهای سوخته را از اين گردباد می رهاند.
کاش يکی بود.
همين.
|
|
سبز باغ
سفید شکوفه
سرخ سيب
پيشکشتان باد!
صد سال بهين سالها و به از اين سالها باد!
بهاران خجسته باد!
|
|
حضورشان خود زندگی است.خود خوشبختی.با رنگهای رنگين کمان, بوی ياس رازقی و حجم نور.
مادر سبز است.مثل برگ سوسن عنبر .خواهرم بنفش است.انگاری دریايی از خوشه های یاس.و برادرم همهٌ رنگهاست. مثل یک لکهٌ نور.مثل یک موج صدا.حیف که آن قدر بزرگ شده است که در آغوشم جا نمی گيرد.
ديدار با آبی خاکستری چشمان پدر, اما , به قيامت افتاده است. کنار آن سنگ سرد خاکستری هم که می نشينم , دنيا می شود آبی چشمانش و بوی مريم.
حضورش تهی تنهاييم را پر می کند.
|
|
گفتم به ترتيب بنويسم...اما نمي شود.وقتي گيج و منگ باشی همه چيز و همه جا و هميشه می شود همين لحظه.من هم که اين روزها بی تقويم و بی نقشه روزگار می گذرانم.
تازه حکايت من هم حکايت دل است.دل هم که گوش شنوا ندارد.سر به فرمان خود دارد. دل است و خود داند.
*******************************************************************************************
مهرآباد از مهرشان آباد شده بود.تمثال مبارک قاصدک را هم با خود آورده بودند.در دست بلندقدترينشان بود تا من که از دور می رسم زود زود پيدايشان کنم....چقدر خسته شده بودند.من با بيش از دو ساعت و نيم تاخير رسیده بودم.ولی آمده بودند.لبخندهای فراخشان را بايد می ديديد و ذوق کودکانهٌ من.
گردانندگان بلاگردانها کنار من بودند.فشار دستها و گرمی آغوشها و بوسه های دوستانه...
چقدر خنديده باشيم خوب است؟ چقدر غيبت کرده باشيم خوب است؟
بعد هم حليم سيد مهدی بود با دارچين و کره و شکربرای من گياهخوار در نخستين روز ورود به ميهن آريايی اسلامی...
همه آمده بودند.همه يک نام داشتند: دوست.دل همگی شان هم از يک جنس بود: مهر.
جای خيلی ها خالی بود.از همه بيشتر جای تو.
|
|
زاينده رود هم آب داره...در ضمن اگر "ی" های من نچسبند يک ندايی بدهيد.
|
|
هنوز گيجم...از امشب شروع می کنم به نوشتن.
|
|
اين هم نشانی از من از اصفهان.
|
|
غرق شده بودم ولی برای خوش آمد گويی به يک دوست برگشتم....بسيار دير و بسيار خسته....کجاست خانه دوست؟
--آمدم در چشم هايم التهاب روزها
--با لبی خشکيده از فرياد های بی صدا
--ره سپردن پا به پای دوستان دشوار بود
--با زمينی روی سر با آسمانی زير پا
|
|
من مي روم.به خانه مي روم.
سبز باشيد.
مثل بهار. مثل برگ ريحان.
مثل خيال دوست.
آرام به آرامي:
قاصدكِ مسافر
|
|
همه چيز آماده است.حتي درختها هم پر از شكوفه و جوانه اند.
ديدار هم نزديك است.من هم خانهُ دلم , همين ويرانهُ شكسته را ,چراغاني كرده ام.
پس چرا؟
چرا اين همه بي قرارم؟
|
|
نواي هر شب باشد پس از امشب.
خوابهايت گرم و طلايي باد.شب خوش.
|
|
سازي بزن براي چهچهُ رفتن.
|
|
قرار بود با هم برويم ايران. قرار بود من بلدراه باشم در كوچه پس كوچه هاي اصفهان.
حالا كه تنها مي روم دلم را چه كنم؟
|
|
چمدانها را بستم.يك گوشه هميشه براي دلتنگيهايم جا هست.
|
|
از شوق پرواز فردا بي قرار شده ام. نفسم بالا نمي آيد.
آخر من كه پرنده نيستم.
|
|
امشب به جمع دوستان پيوستم .شب دراز بيداري بود و شادخواري.
از سور اين شب چهارشنبه نقطه اي بيشتر نصيب من شد.
سوز.
سوز سرد پيرامون.سوز دل زخمي.
چهار شنبه سوري من بدون آتش و بوته چهارشنبه سوزي شد.
همين.
|
|
پيچك ياد پدر را بر جانم مي پيچد.مرگ رنگ پيچك ها را سياه مي كند.
همين.
|
|
مادر رضا قاسمي هم از طوفان زندگي درگذشت.مادر رضا قاسمي همشهري من بود.
من عليرغم وسواس و وقت شناسي گاهي دير مي رسم.اين بار هم دير رسيدم.ديگر هر آرزويي براي مادرش بكنم دير است.
براي رضا قاسمي چيزي آرزو مي كنم كه خود آرزومند آنم: آرامش.
چيزي ساده.شبيه آسمان آبي ارديبهشت اصفهان.
|
|
من كه بعيد مي دونم اين سر ديگه سر بشه.كارش تمومه.به اون ور سال نمي كشه.به سلامتي انشاالله.
|
|
توضيح: پيش از آنكه اين دو گذرنامه تكليف مرا معلوم كنند , سنگهايم را با خودم وا كنده ام. قبل از هر چيز بايد انسان بود.
توضيح ديگر: من از خواندن چيزي در جايي تلخ و عصبي هستم. به شعور واماندهُ من كه هيچ به شعور انساني توهين مي كنند.به سادگي آب خوردن.روز روشن.
براي اين گربه بايد يك فكر اساسي بكنيد.
حيف آن پشم آنقرهُ لطيف نيست؟ حيف آن هوش و ذكاوت آن جمال و متانت آن كمال و اصالت نيست؟ حيف آن خرام بي بديل در ميان آن همه گل و بلبل نيست؟ حيف آن چشمان درشت شهلا و آن لب و دهان آريايي غنچه اش نيست؟
چاره بجوييد.
ويلان و سرگردان مانده است ميان اين در و همسايه ها. از يك سو اين انسانهاي بدوي وحشي گنجشك مغز احاطه اش كرده اند و از سوي ديگر آن نامردمان زبان نافهم سوسمارخور باديه نشين...
چاره بيابيد.
من مي گويم پيشتش كنيد.بله.يك قدم به عقب.يك قدم به جلو.بعد فرياد.پپپپپپپپپيييييييشششششششتتتتتتتتتهههههههههه!!!!
فقط جوري پيشتش كنيد كه مسير رانش (فرار سابق) در جهت تركيه يا سوريه باشد.برايش ويزاي مهاجرت بگيريد تا نزد از ما بهتران جاگير بشود.
هواي سالم تنفس كند و غذاي درجه يك فرد اعلا بخورد.نگران مصرف گوشتش هم نباشيد.چيزي كه زياد است جماعت همچون من است كه يا كم گوشت مي خورد يا لب به گوشت نمي زند.
صحت مزاج پيشي آريايي تضمين مي شود.
تا چشم به هم بزنيد چنان مستفرنگ مي شود كه به شپشش هم مي گويد منيژه خانم!
فراموش مي كند كه اگر مام وطن يك وجت آن طرف تر فارغ شده بود يا در كوچه هاي كابل و قندهار از گرسنگي تلف مي شد يا در حلبچه زنده زنده بريانش مي كردند.
تنها تهران بزرگ را به ياد مي آورد و بوي كباب و ساحل عافيت را.
حالا گيرم كه بقيهُ گربه ها هم ريق رحمت را سر كشيدند.به درك.خلايق هر چه لايق.
نمونه اش همين گربه سانان فلسطين.كم كم اخته و اهلي و متمدن مي شوند.
راستي امروز شش ماه از يازدهم سپتامبر مي گذرد.
فندكم كو؟
شمع منورالفكري را بايد در جهت باد روشن كرد.
|
|
كاش سرم درد نمي كرد.كاش كمتر از اين درد مي كرد. اين درد نيست.اين خود مرگ است.
|
|
بر شيشه هاي اين سرما
تنها سلاحم
همين شعري ست كه به هيچ زخمي نمي آيد
ساكت تر از آنم
كه حرفي , حديثي يا حتي گلايه اي
تنها به جاي تمام نفس ها
نام تو را بر شيشه هاي اين سرما
با انگشت نقاشي مي كنم
حتي اگر آن سوي شيشه ها
تو باشي
و با من نباشي
ساكت تر از آنم
كه حرفي , حديثي يا حتي گلايه اي
تنها هديه ام
همين شعري ست
كه بر اين شيشه هاست
محمد حسين عابدي
|
|
راستي...
من پرنده نيستم.
هرگز پرنده نبوده ام.
من قاصدكم.
قاصدكي غريب با دلي زخمي.
قاصدكي با پرهاي پرپر و سوخته.
قاصدكي كه شكل هيچ قاصدكي نيست.
|
|
توضيح:
اين جا تا چند لحظهُ پيش چيزي بود كه ديگر نيست.من چيزي را كه پاك باشد پاك نمي كنم.هر چند كه وسواس دارم.
نوشته اي را كه اين جا بود برداشتم و بردم گذاشتم جايي كه براي خودم هنوز امن است.
ويرانه اي كه نامش سويداي دل است.
همين.
|
|
هيچ پاسخي براي پرسش من نبود.
دلم را چه كنم؟
|
|
من اين پنج شنبه ساعت پنج بعد از ظهر پرواز مي كنم. به خانه مي روم.
گاهي يك بليط هواپيما هم بوي بهار مي دهد.
و انگار اين بار پنجه ها نيستند.دستي آمده است و پرهاي سوخته قاصدك را نوازش مي كند.
همين.
|
|
روياي سبز
من خوابِ پنج شنبه اي را ديدم.سردم نبود.سرم هم درد نمي كرد.
تقويم و نقشه گم شده بودند.هيچ كس هم بر پيكر قاصدك پنجه نمي كشيد.
شگفت زده از رهگذر كوچهُ رويا پرسيدم:" اينجا كجاست؟ امروز چه روزي ست؟"
با لبخندي دلنواز پاسخ داد:" اينجا خانه است.امروز هم نخستين روز بهار است."
|
|
فرهاد نقشِ خويش به كوه كند , شيرين بهانه بود.
قطره قطره آمد
قطره قطره رفت
آنچه مانده ردپاي عبور است.
قدسي قاضي نور / 1369
|
|
در توجيهِ سكوتش گفتند: "عروس رفته گُل بچينه!"
همان شب بازگشت.
با تاجي از خار. ردايي از خار. پاپوشي از خار.
گُنگ با خاري در گلو.
هنوز كه هنوز است هر شب به آن بستر پر خارِ خون آلود مي رود و از خود مي پرسد:
"يعني خار هم گُل مي كنه؟"
|
|
مقاله اي را دوباره مي خواندم. به بخش پاياني كه رسيدم فكر كردم آن را براي شما بنويسم.جالب است.
در اسفند ماه 1339 در مجلهُ سپيد و سياه , شعري با عنوان "سرود بهار "در سوگ "پاتريس لومومبا" و خطاب به همسر او از "دكتر عبدالله بهزادي "چاپ شد. سال ها بعد كرامت دانشيان با چند بيت از اين شعر سرودي ساخت كه به نام "بهاران خجسته باد "معروف است. سرودي كه كرامت با صداي گيرايش آن را مي خواند.حتي به بچه هاي مدرسه ي روستاي سوليران هم آن را ياد داده بود به طوري كه صبح ها سر صف به جاي سرود شاهنشاهي بچه ها بهاران خجسته باد را مي خواندند. بعدها اين سرود همراه كرامت دانشيان به زندان رفت و سرود جمعي بچه هاي سياسي شد. بهاران خجسته باد يادگار كرامت دانشيان بود كه در ياد رفقاي هم بندش در زندان باقي ماند.
هر كه كرامت را مي شناخت بهاران خجسته باد را حتماً از زبان او شنيده بود و هم صدا با او خوانده بود.
علي اشرف درويشيان
ماهنامه فصل سبز
شماره چهارم- بهمن/ اسفند 1378
|
|
چه خوشبخت و آرامند آنهايي كه سرشان درد نمي كند.
|
|
سفر كه بودم , به لطف جانان توانستم از نمايشگاه آثار پل گوگن و ونسان ون گوگ در آمستردام ديدن كنم.اين هر دو را از سالها پيش و پس از خواندن كتابهاي "طلاي اندامها" و "شور زندگي" عاشقانه دوست مي دارم.افزون بر آن نيز دلبستگي من به امپرسيونيسم و نيز رويدادهاي ادبي فرهنگي و هنري كشور فرانسه در دوران زندگي اين دو هنرمند است.
گمان مي بردم كه آنچه را كه در پنج ساعت ديدار از نمايشگاه حس كردم را به راحتي خواهم نوشت.اما كار سخت تر از اين حرفهاست.
آن رنگهاي درخشان , آن آسمان آبي , آن خانهُ زرد روشن , آن خطوط اندامها و در يك كلام آن چرخش جادويي قلم مو بر بوم را كدام واژه توان توصيف دارد؟
دردها و رنجهاي دو جان شيفته كه هر يك به گونه اي رنج مي بردند را چگونه مي توان وصف كرد كه جان كلام ادا شده باشد؟
نمي دانم.كار من نيست.
من تنها تاب آن را داشتم كه در برابر سه تابلوي "آفتابگردانها"ي ون گوگ كه كنار هم بر ديوار آويخته شده بودند بايستم .نفسم را در سينه حبس كنم و در برابر اين شكوه كم نظير سر تعظيم فرود آورم.
شما هم با من اين همه زيبايي را تجربه كنيد.
|
|
مي دانيد كه من و همشهريان من به نشاني نادرست دادن معروفيم. براي همين هم من هيچ راه و چاهي را نشان نمي دهم.اما نوشتهُ اين نازنين گيلَك پُرمهر , به مناسبت روز جهاني زن , چنان بر دلم نشست كه حيفم آمد شما بي بهره بمانيد.
|
|
اين گل ميخك پيشكش تمامي جانهاي شيفته اي كه پيش از مادر ,دختر , خواهر و همسرِ مردان بودن , زن هستند.
|
|
هشت مارس روز جهاني زن است.من هم امروز دوباره با اين سردرد مرگبار تاوان سنگينِ زن بودن را پس دادم.
|
|
توت فرنگي هاي غربت
ديروز سر راه كه از اداره بر مي گشتم توت فرنگي خريدم. از اين توت فرنگي هاي درشت و قرمز گلخانه اي.بايد اعتراف كنم كه عليرغم سبزانديش بودن و وسواس و پرهيز هميشگي در خريد ميوه هاي گلخانه اي و اصلاح شده , هر چه كردم نتوانستم در مقابل آن سرخي دلفريب مقاومت كنم.
انگار رنگ اين توت فرنگي ها پايان زمستان و سوز و سرما را اعلام مي كرد.اين لكه هاي سرخ چيز ديگري بودند , متفاوت با همهُ آن رنگهاي مات و كمرنگ زمستاني...
ساعتي بعد در خانه وقتي مزمزه شان مي كردم به اين فكر افتادم كه اين توت هاي فرنگي شبيه زندگي من و هزاران چون من در اين غربتِ غريب است.
ظاهري زيبا و فريبنده دارد. پر رنگ و دلفريب.وقتي براي اولين بار تجربه اش مي كني مزهُ غريبي دارد. يك جور شيريني كه دلت را نمي زند اما به كامت هم نمي نشيند.
كمي كه مي گذرد انگار مزه اش تغيير مي كند.
حتي پيش از آنكه عادي شود هم بي مزه مي شود. سرد مي شود.كمرنگ و كمرنگ تر. انگار چايي يخ كرده سر كشيده باشي.
مزهُ بلاتكليفي در دهانت مي ماسد.لبهايت را دوباره خيس مي كني اما سودي ندارد. ديگر حتي از خنكاي آن عصاره هم چيزي نمانده.
هر چه مي چشي تلخي است.
تلخ. تلخ تر.تلخ ترين.
به خودت هم شك مي كني.انگار يك پاكت زهر خريده بودي نه توت فرنگي.
|
|
مخمل نوازش گلبرگهايش پيشكش آن كه امشب چون من خانه بر باد دارد.
|
|
هر روز دستِ چپش را مشت مي كرد.مي بست.باز مي كرد.كنارِ پنجره.
مي گفت نسيمِ بهاري همهُ عشقِ مرا با خود به سوي تو مي آورد.
عشق وبهار و نسيم و پنجره و قلب...همه نيست شده اند.
دست چپش را نمي دانم اما دستِ راستش پنجه اي شد سرخ.
از اين رو همهُ روزها پنج شنبه شدند.
|
|
ريشه هاي نيلوفر در عمق تاريك بركه و ريشه هاي عشقه در ژرفاي خاك سياهند.
نيلوفر و عشقه به صداي نالهُ ريشه هايشان كه از نبودِ نور و نمناكي بستر و سرماي پيرامون به خود مي پيچند و در هم مي تنند اعتنا نمي كنند.
مي ماندند و مي رويند و به نور مي رسند.
عاقبت روشنايي روز و هواي تازه و گرماي آفتاب را مي يابند.
نيلوفر آبي و عشقه جوان كه نه , كاش ساقهُ سبزِ يك گياه خودرو بودم .
تا دوباره گردشِ بهار را درجان و نوازشِ نسيم را بر پيكر و حلقهُ بازوانِ نور را بر گرد تنم تجربه مي كردم.
|
|
س مثل سفيد
س مثل سبُك
س مثل ساده
همين.
|
|
كاش در گفتن و دوباره گفتن و هميشه گفتن "دوستت دارم" گشاده دست و سخاوتمند بوديم.
كاش به ياد مي آورديم كه از يقين به آنكه دوستمان مي دارند توانِ دوست داشتنمان بيش و بيشتر مي شود.
كاش دوباره و هميشه و بيش و بيشتر دوست مي داشتيم.
|
|
چنان به من خيره شده بود كه سنگيني نگاهش را تاب نياوردم.روي به سويش كردم.ساده بود و پر شكوه.آنجا ايستاده بود.
با سكوتش سخن مي گفت.
گوش دادم. رنگ تنش شيواترين كلام بود.
حضورش بيهودگي نقشه و تقويم را گواهي مي كرد.
او بود.آنجا ايستاده بود.به من مي نگريست.
ياسِ زرد باغچه را مي گويم.
|
|
دوستي, روزي برايم آرزوي جهاني كرده بود پر از نور و خالي از سايه.
هر بار كه به آرزويش مي انديشم با خود مي گويم زندگي من كه پر از سايه شد. سايه هاي كوتاه , سايه هاي بلند , سايه هاي كمرنگ , سايه هاي تيره.
سايه هايي كه آمده اند و رفته اند.
سايه هايي كه آمده اند, جان گرفته اند ,قد كشيده اند , رنگارنگ شده اند...اما رفته اند.
و من مانده ام در حسرتِ جانسوزِ حضورِ آن سايهُِ سبزِ ماندگار.
|
|
شازده كوچولوي من آمد.
لبخندش , نگاهش , عطر نرگسهايش جادو مي كند.
|
|
تلخ.
تلخ تر.
تلخ ترين.
زهر.
همين.
|
|
اين براي حميد است.
او با من خنديده , با من گريسته است.
هميشه هم دل نگران من است.آخر مي داند كه من هميشه بي قرارم.
حميد بارها بر فراز دماوند ايستاده است. زيرِ بازترين آسمان جهان.
اما هميشه دلتنگ است.
آخر دلش از جنس شقايق هاست.
|
|
امشب زندگي يك شعر است.
فرزانگي
در چشم ما
كمال صداقت نيست.
ديوانه باش
تا باورت كنم.
و يك سيب.
همين.
|
|
اين ي هاي نچسب را سر فرصت مي چسبانم. كامپيوتر دوستان خارجي بود. ي ما به دلش نمي چسبيد.
عكس هم بالا نمي آيد. مي دانم.
نفس هم.
چه چاره سازم؟
|
|
من بازگشته ام.
به اينجا كه خانه اي هست كه من در آن زندگي مي كنم.
اين جا هم خانهُ من نيست.
خسته ام.
و غمگين.
امشب دلم را چه كنم؟
|
|
حالا دلم را چه کنم؟
|
|
دیدار
دیدار
با تو میسر نمی شود.
می آیی،
می بینمت
در یک به هم زدنٍ چشم،
در لحظه ای یگانه
که هر دم تکرار می شود.
با این همه
هنوز نیامده ای،
دیگر رفته ای،
همیشه همین طور است
و من همیشه،
هنوز.
در انتظارٍ آمدنت،
دل تنگٍ رفتنت می مانم
هنوز،
همیشه.
امیرحسین افراسیابی/ ایستگاه
|
|
یک نفر دهن دره می کرد.رفیقش گفت: " حالا که دهنت بازه این عباس آقا را هم صدا کن!"
حالا حکایت بعضی از گردانندگان این بلاگردان هاست.
|
|
قربون دست و پنجولتون...
یک استفتاء هم از حسین آقا شریعتمداری و جناب ده نمکی و دکتر الله کرم و حاجی بخشی و بقیهٌ حضرات راجع به این مانیفست جهان شمول "چهار دیواری ، اختیاری" بفرمایید.
اجرتون با جد اطهرم ، ما که وسیله ایم.
|
|
آبی
"این آبیه؟"
کودک اشاره می کند به برگ بید
و آسمان
پیش از آنکه پدر برگ بید را
به رنگ برگ بید ببیند
همهٌ رنگهایش را
نثاربرگ سبز می کند
کامران بزرگ نیا- خاک دامنگیر
|
|
این هم شد ترانهٌ سفر من...
غوغا ست.
جان مسعود عطایی و سوسن مطلوبی بهاری باد!
|
|
مرثیه
یکی آمد، یکی رفت ، یکی بر جای ماند.
یکی خواند
یکی مویه کرد
یکی مبهوت خیره ماند.
جهانٍ کلام چون سینه تنگ است
دل اما ، می تپد همچنان.
بهزاد کشمیری پور
|
|
من این لکه های نور را دوست دارم.این لکه های نور روزهای نیمه ابری.
بازیگوشند و زودجوش.
از راه که می رسند تو را در بر می گیرند.تا به خود بجنبی شده ای بخشی از حضورشان.
عاشقی می کنند.
عشق می کنی.
|
|