-->

*قاصدک

    jeudi, février 28, 2002
یک شازده کوچولو که موهایش طلایی نیست ، با یک دستهٌ نرگس این جا همین کنار، دست راست، ایستاده است.
من دو روز است که او و نرگسهایش را می بینم.و لبخندش را. و دوستانش را.
شهرزاد ولی می گفت: عکس بالا نمی آید.
عزیزی! آن که بالا نمی آید، نفس است.



|
اینجا که خانهٌ من نیست یک پنجرهٌ بزرگ دارد.روبروی این پنجره یک پیچک سبز بود.امرور زرد شده است.یک جور زرد چرکمردهٌ نفرین شده.
به گمانم دیشب که باد می آمده پنجره باز بوده و تقویم هی ورق خورده است.



|
این برای آقای ماشاالله شمس الواعظین است.خواندنش برای دیگران مستحب است.

پاکیزگی خوب است.
بهداشت هم همین طور.
من سالهاست وسواس دارم.حتی در انتخاب دشنام و ناسزا.
فقط هراسم از این است که در هزارهٌ سوم فحش خورم ملس شود.
فروزنده باشید.



|
باران می بارد.
پالتو, کفش و چترم همه سوراخند.
پس چرا فقط چشمهایم خیس شده اند؟



|
گچ باید چیز خوبی باشد.منظورم برای شکستگی است.
کاش می شد دلم را, خیالم را و ذوقم را گچ بگیرم.



|
س مثل سیب.
س مثل سهم.
سهم من از سیب ساده بود.



|
راستی پنج شنبه در سفر هم پنج شنبه است.
جهنم را که بر دوش بکشی, دلتنگی را که در جامه دانت تا بکنی و اندوه را که در جیب بغلت جا بدهی, دیگر فرق زیادی نمی کند که کجا باشی.
همه جا یک جاست و آن یک جا هیچ جا نیست.
به گمانم نقشه را هم با تقویم ساخته اند.



|
    mercredi, février 27, 2002
امسال بهار که برسد همهٌ شکوفه های سیب بوی آب خواهند داشت.



|
    mardi, février 26, 2002
آخر و عاقبت آدمی که رزق و روزی اش را کلمات برسانند بهتر از این نمی شود.
بس که ترجمهٍ همزمان کرده ام تازگیها به نتایج مشعش و تابناکی هم رسیده ام از جمله اینکه...


بسیاری ازفارسی زبانان در ایران به بیمارستان می گویند مریض خانه.
افغانهای دری زبان به آن می گویند شفاخانه . کردهایی که به لهجهٍ سرانی سخن می گویند به جای آن خسته خانه را به کار می برند.
نمی دانم چرا ولی به نظرم می آید که تاریخ این هرسه با این ترکیبات نزدیکی غریبی دارد.
تاریخ ایران مریض و بیمار است بس که فراز و نشیب داشته و دارد. حتی شمارش آن هم بیمارگونه است.
کافی است نگاهی به انواع و اقسام تقویم و سالنماهای خورشیدی و قمری و شاهنشاهی و آریایی و اهورایی و اسلامی و غیره بیاندازید تا برای یک هفته سرگیجه بگیرید.
تاریخ افغانستان مثل نام آن سرزمین از همه چیز و همه کس به افغان آمده است.تنها راه نجاتش شفا ست.حالا حکایت اینکه جناب حامد کرزای حکیم حاذقی است یا نه بماند.
تاریخ کردستان هم که داستان دیگری است.خسته است.مانده است بس که شرحه شرحه و چاک چاک شده است.میان ایران و عراق و سوریه و ترکیه مانده است.وامانده است.
همین است دیگر.
بیمارستان ایران مریض خانه است.
بیمارستان کردستان خسته خانه است.
بیمارستان افغانستان شفا خانه است.

واین هر سه تاریخ مریض خسته ای است که شفا می خواهد.

راستی چه خوب شد که ما دیلماج شدیم نه حکیم و نه مورخ!



|
بخور و بخوابی است که بیا و بنگر...
زنده باد تنبلی!



|
قاصدک به این تنبلی و سر به هوایی نوبره!



|
    dimanche, février 24, 2002
زنده باد سفر!
استراحت- مطالعه- پيروزی.
هوراااااااااااا!!



|
صدای قدمهايش با صدای قدمهای ديگران فرق می کند.
ضرباهنگ ديگری دارد.
يک گام بالاتر است.
هر بار که قدم برداشته است گوش داده ام.
و با خود گفته ام

اين نغمهٌ مهر است.



|
    samedi, février 23, 2002
ما كه رفتيم صابخونه
جونِ تو و جونِ خونه!



|
خاک را بنگر
آنچه می جويی ميان آسمان ها نيست
بس گل نشکفته را با گامهای خود لگد کرديم
آسمانها را رها کن خاک را بنگر...



|
    vendredi, février 22, 2002
اين را من نوشته ام.نوشته ام كه همه بدانند.

در اين قارهُ سرد و خاكستري كه من زندگي مي كنم چيزي هست به نام "نژاد پرستي".
به نام "نئو نازيسم".
سرد و مرگبار و كريه است.زمخت و وقيح.
گاهي يك نگاه است. گاهي يك جمله. گاهي متن يك سخنراني.
قرباني زياد دارد.دست و پاهاي شكسته. شكمهاي سفره شده و پيكرهاي بي جان.
به مرده و زنده رحم نمي كند.كافي است سري به قبرستانهاي يهوديان بزنيد
.

اولين بار كه تجربه اش كردم سالها پيش بود.
سرد بود و سوز مي سوزاند.هجده روز بود آسمان آفتابي نشده بود.در ايستگاه منتظر رسيدن اتوبوس بودم.
همين جوري گفتم :آخر اين هم شد هوا؟ تازه اول پاييز است كه...
خانم ميانسالي كه كنارم ايستاده بود با زهرخندي به لب گفت:
اگر هواي ما بابِ ميلتان نيست زود برگرديد مملكت خودتان.كسي كه دعوتتان نكرده است
.

آن روز چيزي در دلم گُر گرفت.سوخت.اما خاكستر نشد.
هنوز هم كه هنوز است چيزي در دلم مي سوزد و جانم را مي سوزاند.
راستي نشاني بهشت را اگر مي دانيد به من هم بدهيد.
و خدا نكند كسي جهنم را با خودش همه جا ببرد.
دست آخر هم اينكه زندانبان را اگر ديديد از قول من بگوييد
"شاد و دير زي كه ما زندان سازانيم. با آجر.با فلز.با واژه".



|
نوشتهُ زير فرازي از مقدمهُ كتاب "اصفهان" نصرالله كسراييان است. به قلم زنده ياد احمد مير علايي.
يادتان باشد.من ننوشته ام.من اصفهاني هستم.مثل ميرعلايي و خيلي هاي ديگر.ديگران را نمي دانم , من سيگار مي كشم.نه عقلم به كشيدن چيزهاي ديگر مي رسد نه زورم.كار را بايد به كاردان سپرد.به اهل بخيه.
...
از اصفهان چه بگويم كه ديگران نگفته باشند؟ ناگزير از خود مايه مي گذارم اصفهان و اصفهاني را يكي مي كنم و در اين اين هماني از خود مي گويم تا شايد از اصفهان گفته باشم.
به امواج كف آلود زاينده رود خيره مانده ام.اين آب در ذهنم با آب همهُ رودهاي ديده و ناديده جهان يكي شده است.چقدر طول كشيده تا به اينجا رسيده ام :چند رود ديده ام؟

....
اصفهاني كنجكاوي را به حد فضولي مي رساند شايد كنجكاوي يكي از متفرعات هوش باشد.اصفهاني زودآشنا و دير جوش است.
از طنز سپري ساخته است تا كسي را به كنه وجودش راه نباشد.

زرنگ نيست.قرباني اسطورهُ زرنگ بودن است.قرنها شهر نشيني و هجوم ها و كشتارها او را محتاط و دورانديش كرده است.
...
من جسارت كردم و تنها جملاتي را واگويه كردم كه به حال و هواي خودم در اين لحظات مي خورد.مي دانم كه ميرعلايي و كسراييان بر من مي بخشايند.



|
    jeudi, février 21, 2002
حديثي و حسرتي:
در احوال و اخبار روز آمده است كه شامگاهان زيدي به دولتسراي عَمري جهت صرف اشربه و اطعمه دعوت شده است. راوي به تفصيل حكايت كرده كه شام و شب چره چه فراهم ساخته اند.منت خداي ناداشته را , كه هوس آن مرغ و ماهي و بوقلمون و تيهو ندارم زيرا كه هر نيم سالي يك بار به مناسبتي گوشتخواري مي كنم.
اما دل از درد ديگري به آتش كشيده شده است و اين دود عالم را از آن رو تيره و تار ساخته كه مدام در فكر آن پيمانه هايم كه پر و خالي مي شوند و آن بانگ نوشانوش كه به افلاك
مي رسد.
و من از حسرت آنكه رفيق همپاي آن شادخواري و آن شوريدگي و آن دو جانِ شيفته نيستم , امشب شبحي خواهم بود سرگردان و سرگشته تا بامداد!



|
    mercredi, février 20, 2002
همهُ آدمها مي آيند كه بروند.
من مانده ام. خيره به راه.فردا پنج شنبه است.
پنجه كه مي كشد رد خون هم بر جا نمي ماند.
راستي تقويم را كه ساخته است؟



|
شنيده ايد كه مي گويند همشهريان من از دست به يقه شدن گريزانند.آن جملهُ معروف را هم كه شنيده ايد:
فُش بده فُش بسون.پيرَن دونه ي صد تومنِس.
اما جملهُ ديگري هم هست.به طور معمول پيش از اين كه كار به اين جور جاها بكشد از آن استفاده مي كنيم.چندان هم معروف نيست.غير اصفهاني ها نمي شناسندش.
اين روزها به دلم مي نشيند.شايد از پيري باشد.
به هر صورت...

به اوساد بوگو ما لاليم.
(به استادت بگو كه ما لال هستيم).

همين.



|
سيصد گلِ سرخ و يك گل نصراني
ما را ز سرِ بريده مي ترساني؟
ما گر ز سر بريده مي ترسيديم
در مجلسِ عاشقان نمي رقصيديم



|
نوشتهُ پاييني را بازخواني كردم.
پيشِ خودم گفتم...
قناعت ما را باش و سخاوت دنيا را!
كي ميگه اصفهانيها خسيسند؟



|
پنجره هم يك جور قاب است.تصوير زندگي را قاب مي كند.
و زندگي با تصاويرش از پنجره عبور مي كند.
گاهي دلم پرمي كشد كه تصوير پشت پنجره پايدار بماند.
آبي آسمانِ ارديبهشتِ اصفهان.
بماند.نرود.
دلم پَر مي كشد كه اين تصوير بيايد.بماند.
تا دلم قرار گيرد.به اندازهُ يك پنجره.
همين.



|
گاهي صداي خنده اي تصويري مي شود پُر از رنگ.
نوازشگر.



|
    mardi, février 19, 2002
نكند همهُ آدمها اصلاً مي آيند كه بعد بروند؟



|
    lundi, février 18, 2002
سوخته

سرخ لكه اي بر
سبز فرشِ دلم نشسته بود
از ارغوانِ وجودش.
امروز
ديگر
هيچ باراني
اين دشتِ سوخته را
بارور نخواهد ساخت.



|
آرامگاه اوست
اين ظاهر متين
جايی که من تمامی احساس خويش را
در پشت صورتکی سرد و با وقار
در خاک می کنم



|
قاب خالي با هيچ تصويري پُر نمي شود.
انگار كه بيابان است.
حالا گذر عابري , رگبار تندي يا گردباد مهيبي هم كه باشد.
آنجه مي ماند همان برهوت گسترده تا بي نهايت است.
تصويرها سايه اند اِنگار.
قاب را پر نمي كنند.
از او عبور مي كنند.



|
چگونه از ريشه درو كرده است اين داس؟
افسوس...
حتي يك ساقهُ نازك هم سهمِ اين خوشه چينِ تنها نمي شود.



|
امروز صبح هم در مه قدم زدم.
تهي از هر آرزويي.
همين.



|
    dimanche, février 17, 2002
اين آن گلي است كه پارسا(هماني كه يك پنجره رو به اخترك ب-612 باز كرده )ديده است.
و اين هم.
به گمانم.من هم نام فارسي اش را نمي دانم.
خيرِ سَرم ترجمه هم خوندم.حيفِ نون!



|
من اين ترانه را خيلي دوست دارم.
كپي از روي يك ترانهُ افغان است.ولي ته دلم ضعف مي رود وقتي گوش مي دهم.
من دوستش دارم.
شما را نمي دانم.ولي امتحانش ضرري ندارد.



|
من از تاريخ زياد سر در نمي آورم.تاريخچهُ والنتين را هم بلد نيستم.
حتي نمي دانم كه وَلانتين بنويسم مثل فرانسوي ها يا اينكه وَلنتاين مثل ينگه دنيايي ها.
از شادي و قلب قرمز و كارت پستال و هديه خيلي خوشم مي آيد.
مُردهُ گُل هم هستم.
ولي با اين كه اصفهاني هستم و توي تَك و تعارف كردن مثل همهُ همشهري هايم حرفه اي ,نمي دانم كه در پاسخ تبريك اين والانتين (املاي من در آوردي) چه پاسخي بايستي بدهم؟

بگويم:
والانتين شما هم مبارك!
صد والانتين به اين يا اون والانتين ها!
والانتن شما خجسته باد!
والانتين با لخير و العافيهَ!
والانتينتان پيروز و هر روزتان والانتين باد!
والانتين بر شما گرامي باد!

نمي دانم.جور در نمي آيد.
براي همين تمام تبريك ها بي جواب ماندند.



|
ساعت ده و سي و پنج دقيقه به وقت غربت است.يعني سيزده و پنج دقيقه به وقت وطن.
من چند دقيقه پيش وب لاگ شبح را خوندم و ديگر حتي جرات نمي كنم از روي صندلي بلند شَم و يك شير قهوه درست كنم.
نكنه از شانسِ نكبت من اين عدد پي چربتر از سابق بشه و راستي راستي بشه سه و پونزده صدم؟
خدا را صد كرور شُكر وينستونم روشن بود. فندك لازم نيست.شايد پي داشته باشد اون هم. همين جور آتيش به آتيش روشن مي كنم.
مي گم غصهُ اين پي را كجاي دلم بگذارم؟



|
اين براي شهرزاد است و پارسا و من.
و براي هر كه دلش از جنس دل شهرزاد است و دل پارسا و دل من.
مثلاً شما.
راستي اين گلِ فراموشم نكن است.



|
اين يك توضيح است براي كساني كه پرسيده بودند چرا سر من درد مي كند.براي كساني كه من را مي شناسند نوعي وقت كُشي است.براي كساني هم كه از وَجَنات من خوششان نمي آيد يك جور لوس بازي خواهد بود.ولي خوب به هر صورت براي هر سه گروه خاصيتي خواهد داشت.مثل قارقار كلاغ براي بعضي دردها.
من ميگرن دارم.
ميگرن مُزمن.خيلي سال است.خداد سال.دكتر هم رفتم.آدرس ندهيد.هر كاري به ذهن خودم و دوست و دشمن رسيده است را هم انجام داده ام.
فايده اي ندارد.
ميگرن يك جور قرار ملاقات است با حضرت ملك الموت.همه چيز را آماده مي كني.چراغها خاموش.در و پنجره بسته.پرده ها كشيده.حتي نفسِ بلند هم نمي كشي.
تا بيايد.تا برسد.
حضورش را احساس مي كني.به طور معمول از چشم راست وارد مي شود.بعد آرام آرام نيمهُ راست سر تا گوش و گردن و قفسهُ سينه را در بر مي گيرد.
دندانها به هم فشرده مي شوند.از يك جور خشم و درد ناشناس.
همين جور مي ماند.مي گردد.مي چرخد.
چنگ مي زند. پنجه مي كشد. انگار پاره پاره مي شوي.
مي خواهي يك جوري از خود دورش كني.بالا بياوري چيزي را كه نيست.
همين جور مي ماند.مي گردد.مي چرخد.
آن قدر مي ماند تا از حال بروي.تا ديگر ناي چشم گشودن و ديدنش را نداشته باشي.
مي رود.
و تو مي داني كه بر مي گردد.
بايد انتظار ديدار بعدي را بكِشي.



|
صندلي هاي خالي همه شبيه همديگرند.
حالا هي بشين و انتظار بكش كه گرد و غبار روي صندليها را بپوشاند و ديگر خالي بودنشان توي ذوق نزند.
پنجره را كه بسته باشي گرد و غبار از كجا بيايد آخر؟
گردباد كه بيايد همه چيز را از جا مي كَند.



|
حالا هي دستت را به سويش دراز كن.
هي صدايش كن.
وقتي كه نخواهد ببيند نمي بيند.
وقتي كه نخواهد بشنود نمي شنود.
حالا تو باشي يا نباشي.
فرق زيادي نمي كند.
گردباد كه بيايد پنجره بستن بيهوده است.



|
    samedi, février 16, 2002
تَرَك

گفتم
فقط تَرَك خورده
اين گوشه اش
اِنگار.
از پشتِ آن زخمِ خونريز
پيداست
اِنگار.
نَه!
اين هم شكست.
اِنگار نه اِنگار.



|
اين پژواك را روز چهار شنبه دهم مرداد ماه گذشته نوشته ام.
حالا كه فكر مي كنم مي بينم انگار پنج شنبه روزي بوده است.
امان از من كه بي زماني را ورق مي زنم.

پژواك

سرد
سنگي
سياه.
اين صداي توست.
همان كه روزي
گرم
پرنياني
سرخ بود.
و
من بر بالهايش
مي نشستم
و تا سرزمينت
پرواز مي كردم.



|
    vendredi, février 15, 2002
ايران خانم سالهاست كه نِقرس دارد. مي گويند نِقرس بيماري بزرگان است.ايران خانم هم بزرگ است و هم از بزرگان است.
چاق و لاغر زياد شده...بي علت هم نبوده ,كم رنج دوران نبرده است كه...
فك و فاميل علي الخصوص آنها كه راه دورند دائم دلواپس حال و روز ايران خانم هستند.
فقط دور و بري ها حاليشان نمي شود كه چرا اين همه طبيب و دوا و درمان فرنگي را گذاشته اند كنار و خانم بزرگ را بسته اند به آب غوره؟
همين جور از كلهُ سحر تا بوق سگ شيشه سر نيزهُ آب غوره است كه خالي مي شود.
ايران خانم هم توي زيرزمين نشسته است و جُم نمي خورد.
آخر شازده امامقلي ميرزا پسر خاله جان زَرَنگيس از خارجه پيغام و پسغام فرستاده است كه دختر خاله جان من به فدايت! خنكي بخور و جاي خنك بخواب!
نوِهُ دختري عمه بصيرت خانم هم كه مي شود پسر تيمسار و داماد خان دايي بهرام ميرزا , همان كه فرنگ دكتر شده , سفارش كرده پله ها را زياد بالا و پايين نرويد.
براي همين است كه ايران خانم از توي زيرزمين تكان نخورده است اين روزها...
تازه اين پاي چپ هم دوباره شده است عينهو مُتكا!
يك دستش بادبزن است بس كه هي وقت و بي وقت تنش گُر مي كشد يك دست هم كه يا ليوانِ آب غوره است و يا استكانِ نبات داغ.
قدرتِ خداست كه تا حالا زنده مانده و گرنه مگر چه جاني دارد آدميزاد كه سردي اش نكند از اين همه آب غوره و آبدوغ خيار و خنكي هاي ديگر...
نبات داغ لازم است دائم...آن هم با طبع گرم ايران خانم...شازده است ديگر...نوهُ فتحعليشاه بودن اين دردسرها را هم دارد ...هنوز كه هنوز است هي دلش براي آن دمِ صبح هاي تابستاني در بهار خواب و آن شب هاي زمستاني در اطاقِ زاويه ضعف مي رود.
چه گِزگِزي مي كند اين كُندهُ زانو.
يك قُلُپِ ديگر آب غوره را به زور قورت مي دهد. ايران خانم مي داند ديگر توفيري به حالش نمي كند ولي خوب تجويز است آن هم از فرنگ , لابد بهتر مي دانند آنها...
نمازِ ظهر و عصر كه قضا شد هيچ ,اخبار بي بي سي را هم كه گوش نكرده است.
ايران خانم بي حوصله لم مي دهد روي پشتي هاي مخملي. بعد هم آه را با چايي غليظي كه نبات زعفراني شيرينش كرده يك جا سر مي كشد.
بيرون توي حياط , آفتاب بهمن ماه بي رمق اما زرد , روي ساقه هاي پيچِ امين الدُوله و شاخهُ اقاقيا يكدست پخش مي شود.






|
اين براي بامداد است با يك لبخند...



|
حاضر!



|
به علت فوت نسبي اين جانب از شدتِ سردرد بلاگردان ديروز گردانده نشد.
از اداره كه برگردم اگر اين گردكِ دردناك هنوز به گردنم چسبيده بود چيزكي خواهم نگاشت.
پس بگرديد تا بگرديم.



|
    jeudi, février 14, 2002
سرم درد نمي كند.
سرم خود درد است.



|
يه فوووووت
كلاغ پر...
يه فووووت
گنجيشك پر...
يه فوت
قاصدك پرپر.



|
من اينجا نوشتم كه چهارشنبه روزي مثل امروز بيرنگ است.
من اينجا نوشتم كه پنج شنبه روزي مثل فردا زخمي است.
كس جايي بر جانش زخمه زده است تا امروز و فردا رنگ بگيرد.
يك لكه رنگ بر تارك روز.
يك رد خون بر روي تن.
رگِ دستهايش را زده است.
همين.



|
كسي امروز جايي نه چندان دور خواسته ميزان شجاعت و گستردگي تنهاييش را يك جا اندازه كند.
گويا خواسته بوده وجب كند اين گسترهُ بي انتها را چون به نيمهُ راه وامانده از خستگي و جايي نشسته تا كمي فكر كند...
آنجا بي رمق افتاده و از ياد برده بوده كه لكه ها را پاك كند.
عابري رنگ خون را ديده .بوي خون را شنيده.
و همهُ عابران جمع شده اند و او را برده اند به جايي كه وقتي دوباره چشمهايش را باز كرد تازه دستگيرش شود كه سهمش را بايد جوري ديگري تخمين بزند.







|
    mercredi, février 13, 2002
می دونم که يک جايی همين گوشه کنارهاست .بعضی وقت ها آرام و سر به زير به نظر می رسه، يک معصوميت مبهمی در نگاهش هست که آدم رو جذب ميکنه، طوری نگاه ميکنه که دوست داريم باهاش بريم.بعضی وقت ها هم ازش بدمون مياد ، همون موقع ها که سرزده مياد.ميدونه که کسی منتظرش نيست ولی لج می کنه و مياد.چند روز پيش هم باز پيداش شد، نميدونم اون صد و هفده نفری که باهاش رفتند الان کجا هستند ولی می دونم که خودش خيلی زود برگشت.الان هم سر کوچه ايستاده، من که نگاهش نمی کنم، تظاهر می کنم که اصلا نديدمش..




|
امروز روز سفر بي بازگشتِ فروغ فرخزاد است.
روزهايي از اين دست چه بي رنگند.



|
راستي من از اسفناج هم خوشم نمي آيد.
به بازار سبزي كه مي روم از كنار برگهاي اسفناج آرام عبور مي كنم.
نگاهم هم به هندوانه هاست.
آخر برگ لطيف و سبز اسفناج كه طاقتِ تلخي مرا ندارد...



|
براي آنها كه رفته اند ديروز يك امروز بود, كه فردايي نداشت.
براي آنها كه مانده اند ديروز يك روزي مي شود كه هر روز تكرار خواهد شد.
تقويم را از روي ديوار برداشتم.
بي زماني را كه نمي شود ورق زد.



|
    mardi, février 12, 2002
من كه تكليفم با گربه ها معلوم است.از گربه ها خوشم نمي آيد.
و نمي گويم كه آن خاك شكل گربه است.
شما كه گربه دوست داريد و مي گوييد شكل گربه است آن خاك...گربه اي كه نشسته است...
پس شما به منِ سرگشته بگوييد كه خرم آباد كجاست؟
بايد جايي باشد نزديك پنجه هايش...
وگرنه چگونه چنين به خون مي كشد؟
امروز كه پنج شنبه نيست...



|
صد و هفده تن.
صدو هفده جان.
صد و هفده آرزو.
يك پرواز.
يك سقوط.
يك گور.
همين.



|
نه.
اين هم هست
.
امشب تا صبح...



|
همين.
همين است.

همين.



|
    lundi, février 11, 2002
ديگر عرضي نيست.
من كم كم مي روم.
فقط
اگر رسيديد و حوصله كرديد
دلم را پس بدهيد.
همين.



|
س مثل سايه است
سايه مثل سنگ.
سنگ هم سياه است
سياه مثل مرگ.
سايهُ من
سنگ سياهِ مرگ است.



|
نه من با تو.
نه تو با من.
و من
تنهاي
تنها.



|
    dimanche, février 10, 2002
شادخواري وقتي كه تنها باشي و تلخ, چيزي مي شود بي شكل و بي مزه.
تازه فردا هم اداره دارم.
پس بماند.
آرام به آرامي.



|
اين هم دومين.



|
گفته بودم مي خوام براي خودم نوشابه باز كنم...
خوب اين اوَليش...



|
چقدر خوب است كه مردم گذشته دارند و ما كينه!
و گرنه سر كدام مرغ را در عزا و عروسي مي بريديم؟



|
شافعي يكي از پيشوايان چهار فرقهُ اهل سنت , روزي در راهي مي رفت. كودكي به بازي پيش پاي او مي دويد.شافعي گفت بپاي تا نيفتي!
كودك گفت: افتادن من سهل است , چون كسي از پي من نيست. تو بپاي تا نيفتي , كه خلقي از پي تو خواهند افتاد.



|
نكته: نوشتهُ من پراكنده و تلخ است مثل افكارم در اين لحظات.

كاش مي شد تاريخ را هم كم كم كنار اسفناج و گربه بگذارم.
كاش مي شد كه هميشه شعبان نباشد.كاش مي شد براي دل من هم كه شده يك بار رمضان باشد.
كاش مي شد تاريخ را از چشم آسياباني كه به يزد گرد سوم (همان شاهنشاهي كه از ترسِ جان فلنگ را بست) پناه داده بود, ديد و نه از نگاه كتاب تاريخ كلاس چهارم دبستان چاپ 1340 خورشيدي.
كاش مي شد سلطان بن سلطان را از دريچهُ چشم اميركبير و ميرزا رضا و جماعت جمع شده در شاه عبدالعظيم ديد و نه از چشم بستگان من, كه همگي شازدهُ دو نبش اند و سلطنه و ميرزاي طاق وجفت با اسمشان يدك مي كشند.
كاش مي شد همه چيز را جور ديگري هم ديد.
كاش مي شد بگويم كه از اين همه نفرت بيزارم.
كاش مي شد بگويم كه از شنيدن صداي كساني كه هنگام اداي كلماتي مثل پارس و آريايي و اعراب رگهاي گردنشان مثل طناب رخت مي شود رعشه مي گيرم.
كاش مي شد بگويم كه بارها به رستورانها و كافه هاي مصري و الجزايري و مراكشي و لبناني رفته ام و هر چه گشته ام هيچ جاي ليست غذا خوراك سوسمار و مارمولك نيافته ام تا كه براي خودم كه نه( چون بي اصل ونسبم و هر شونصد سال يك بار گوشت مي خورم) كه حداقل براي دوستانم سفارش بدهم.
كاش مي شد بگويم كه كجاي منشور حقوق بشر آن شادروان (كه قرار بود آسوده بخوابد و چرتش به گمانم از زورِِ پاره شدن جر خورده است) نوشته كه دوستان عرب زبان من بدون در نظر گرفتن آشوري, كلداني, بربر و يا عرب بودنشان بايد به جرم كرده يا نكردهُ كساني در هزار و اندي سال پيش ساعت به ساعت جلوي چشمانم قصاص شوند؟
كاش مي شد بگويم كه از اعدام با طناب واژه ها و تيرباران با گلولهُ اصوات بيزارم.
كاش مي شد بگويم كه از دنياهاي كوچك و تنگ و سقفهاي كوتاه و بوي نا و ماندگي بيزارم.
خسته ام.
باز يكي درون دلم رختهاي چركمرده را چنگ مي زند.
خسته ام.
همين.



|
....نوش



|
من اوقاتم دور اِز جوني شوما خيلي تلخ شدهِ س.
ميرم بيرون كه يه تاب بخورم آ بيام.
وقتيَم كه بيام ميخوام يه دوُس تا نوشابه برا خودم واكونم.
كاريَم به احدي ندارم.
اِگه خيلي خوشم بود كه يه وخ ديدين يه ابسُلوت هم به سلامِتي خودم زِدم زيمين.
حالا برم بِي تِرِس. دوباره دارن تو دلم رَخ مي شورن.



|
ديدار
بدين گونه شازده كوچولو روباه را اهلي كرد و همينكه ساعت وداع نزديك شد روباه گفت:
-آه! من خواهم گريست!
شازده كوچولو گفت:
-گناه از خود توست.من كه بدي به جان تو نمي خواستم.تو خودت خواستي كه من تو را اهلي كنم.
روباه گفت:درست است.
شازده كوچولو گفت:در اين صورت باز گريه خواهي كرد؟
روباه گفت:البته.
شازده كوچولو گفت:
ولي گريه هيچ سودي به حال تو نخواهد داشت.
روباه گفت:
به سبب رنگ گندم زار گريه به حال من سودمند خواهد بود.



|
    samedi, février 09, 2002
گرچه مدام سردم است ولي امشب پنجره را باز مي گذارم.
شايد با باد رفتم.
خبر كه نمي آورم هيچ...
خبرم هم نمي آيد.



|
*
يكي بود
يكي...
من همانم
كه نبود.


**
امروز را
نامي ديگر مي دهم
فردا
جيوه نيست
عصب است
پشت آينه ام

عليرضا حسيني
كارنامه- شمارهُ 23-22



|
من وسواس دارم.
زياد مي شورم مي سابم تميز مي كنم مرتب مي كنم...
اما يك چيزي هست...
پاك نمي شود.
يك چيزي مثل يك داغ.مثل يك لكه.
نه با اشك چشم , نه با نوازش دست , نه با نسيم خاطره , نه با رنگ حضور دوست... پاك نمي شود.
همين جور مانده است.
كهنه هم نمي شود. كمرنگ هم نمي شود.
من وسواس دارم.
اما اين يكي كار من نيست.
همين.



|
بعضي چيزها چنان ما را خوش مي آيد كه بيا و ببين!
يكيش اين.



|
توجه:
نوشته هاي كلاس بالاي اساسي كاردرستِ ژيگولي كار ما بچه شهرستاني ها نيست.
پايينش نوشته "شرقي".
خلاصه از ما گفتن بود.



|
آقاي قاسمي خوش آمديد.
ذوق كردم.دور وبرم را نگاه كردم.
نور شمعم كمرنگ شده بود.
ديدم آفتاب مي تابد.



|
..بر ماسه های ساحل قلبم
هر گوشه پيدا رد پای تو
می خوابد هر شب اين دل زخمی
در بستری نرم از صدای تو..

من هم يک صدای مهربان و آشنا می شناسم



|
    vendredi, février 08, 2002
حالا كه صحبت نور و صدا شد...
با من به ميهماني صدايي بياييد كه از جنس مهر است.
مگر نه كه مهر همان نور است؟
آنهايي كه زبان فرانسه مي دانند اينجا را كليك كنند و با من و خالد زمزمه كنند.



|
سالهاست هر وقت كه اين درد لعنتي تمام مي شود تمناي صدا و نور در جانم شعله مي كشد...
بس كه اين درد كه مي آيد همه جا را تاريكي و سكوت مي گيرد.
طنين صداي نفسهاي خودم مي شود ناقوس مرگ در سرم.
درد كه تمام مي شود...
دلم مي خواهد همهُ صداهاي جهان را بشنوم بلندِ بلندِ بلند...
دلم مي خواهد همهُ نور جهان را حس كنم تندِ تندِ تند...
دلم مي خواهد يك تكهُ نور بشوم يا كه يك موج صدا.

همين.



|
هر كس چون من مهر سياوش كسرايي و هوشنگ ابتهاج را بر جان دارد دقايقي به اين صداها گوش بسپارد.



|
كساني كه دوست دارند يك ترانهُ زيبا بشنوند اينجا را كليك كنند.
كساني كه زبان فرانسه مي دانند اينجا را هم كليك كنند.
كساني هم كه هيچكدام را كليك نمي كنند زحمت بكشند هر چه ميگرن در جهان هست را يك نفرين كنند.
اجرتان با جد اطهرم.ما كه فقط وسيله ايم.



|
    jeudi, février 07, 2002
درد.
سرم دوباره درد مي كند.
من مرده ام از بس كه سرم درد مي كند.
من سرم درد مي كند از بس كه مرده ام.



|
بهمن ....و راهی که ناتمام ماند

کشتن امواج نور، منطق ديوارها ست
رويش و بالندگی، رسم سپيدارها ست
هان قدمی همسفر، مانده فقط يک نفس
کعبه موعود ما، در پس پندارها ست
بين که پس از قرنها، بين که پس از سالها
زخم تن عاشقان، روشنی دارها ست
سوخت اگر ريشه ای، ريخت اگر غنچه ای
بذر هزاران گياه، نذر چمنزار ها ست
نيست مرا وحشتی، در دل اين موجها
ساحل بی دغدغه، سهم سبکبارها ست
عشق اگر درد شد، درد اگر اشک شد
حوصله کن کاين فقط، اول ايثارها ست



|
بالاي وبلاگ حامد آقا نوشته بود:
آيا تا به حال دقت كرده ايد كه چه مدت آن لاين هستيد؟
كاش مي شد من هم اين بالا بنويسم:
آيا تا به حال به دل آدمها دقت كرده ايد؟
به جنس دلشان... به رنگ دلشان... به لب پريده گيها و تَرَكها و بَندزده گيهاي دلشان؟






|
راستي...
سرم هنوز به گردنم چسبيده است.
كمتر هم درد مي كند.



|
كاش مي توانستم به همهُ آنهايي كه غم نان نگذاشته تا زبان كشور ميزبانشان را به خوبي بياموزند زبان بياموزم.
در نزديكي خانه يا محل كارشان, در ساعتي از روز كه خسته و نگران خانه و فرزند و همسر نباشند.
همانها كه از فردا روز رسيدن در كارخانه اي , ساختماني , جايي مشغول به كار شده اند.
همانها كه خوب نمي فهمند چون خوب نمي خوانند و خوب نمي شنوند و خوب نياموخته اند.
كاش مي توانستم جايي اعلام كنم كه شعور ميهمان را نمي شود با ميزان اندوخته اش از زبان كشور ميزبان اندازه گرفت.
همين.



|
سرم.



|
    mercredi, février 06, 2002
عجب....
يعني از اين هزار و نمي دونم چند نفر كه به من سر زدند يك نفر هم يك سر فروشي معمولي كه درد نكند سراغ ندارد؟



|
مه در اطرافم.
آسمان كبود بالاي سرم.
رودخانهُ خاكستري در كنارم.
و
يك
آرزو
در
دلم.



|
يك سر فروشي خريداريم.
منورالفكر هم نباشد, نباشد.
فقط درد نكند, كفايت مي كند.



|
سبز است مثل سيب.
جاري مثل آب.
گسترده مثل مهتاب.
ساده مثل مهر.
حضورش را مي گويم.



|
اين قرار بود بلاگردان باشد نه بلارسان...
خودم غصه كم داشتم , حالا ديگر نگران آريا هم هستم كه ترتيب نفسهايش شده مثل طپش هاي اين دل بيمار من و شهرزاد كه چراغ خانه اش دو روز است كه روشن نيست و پارسا كه غبار پنجرهُ رو به اخترك را دير به دير پاك مي كند و شبح كه نكند هنوز جاي آن مشتها درد بكند و سپيده كه دلتنگ پلها و خانه هاست و باران هنگامي كه خودش بر گندمزار دلتنگيهايش مي بارد و تلخون و تلخي ها و شيريني هايش و گنگ خوابديده و ترس من از آنكه مبادا كور شوم و ديگر نتوانم بخوانم و ياس كبود كه ياد ياس را مي آورد كه كوشيده ام پاس بدارمش و حالا انگار راستي راستي ديگر سفيد نيست و كبود است و جايي در ذهنم را به درد مي آورد و نيما , نيما كه بي كلامي رفته انگار و به در كوفتن هاي هر روزه من هم بي اعتناست....
حالا ديگر كامران بزرگ نيا و اكبر سردوزامي نامهاي روي كتابها و كاغذهايم نيستند. همسايه هاي ديوار به ديوار منند...و ديوار هم كه ديوار نيست...شمشاد سبز است...
دلتنگ كه مي شوم مي روم كنار آن حصار سبز و مي گويم: همسايه امروز ما را در نمي يابي؟
بلا روزگاري شده روزگار من و اين بلا گردان...



|
    mardi, février 05, 2002
من سرم درد مي كند از بس كه خسته ام.
من خسته ام از بس كه سرم درد مي كند.



|
اين فارسي هموطنان گاهي چنان شكري است كه من تلخ را هم به خنده مي اندازد...
جواد (با صدايي به اييييين كلفتي):هي مي گن يو-اِن يو- اِن...خودتون از همه بيشتر حقوق بشر را نقض مي كنيد....
من: حالا آروم باشيد و بفرماييد چه مشكلي پيش اومده؟
جواد: نقض حقوق بشر شده!!! خانوم... روز روشن...
ما كه بشر باشيم هفته اي پنجاه يورو حقوق داشتيم حالا قطعش كردن...نقضش كردن....
نقض حقوق بشر تو روز روشن... بعد شوما هي بگو يو- اِن....
نقض حقوق بشر ...
دوبلش كن ديگه خانوم ....



|
اين بخش پاياني متني است كه شش سال پيش , در اندوه سفر بي بازگشت سياوش كسرايي در بامداد هفدهم دي ماه نوشته شده...
فردا هفدهم بهمن است.
اين باشد براي دل هر كس كه مثل من با منظومهُ آرش كمانگير زندگي كرده است.
اين باشد براي دل هر كه خالق اين همه زندگي را دوست داشته است.
اين باشد براي دل اشرف دل بي بي و دل مانلي.
همين.


"من اما تنها به تصويرش خيره ماندم ازپس پردهُ اشك.
و فكر كردم كه تا هميشه , حسرت دوباره شنيدن "چه خبر تازه جانم؟" كوله باري خواهد شد , سنگين , مانده بر دوش دل زخمي تنهايم."




|
هر چي فكر كردم ديدم نمي شه...
زنگ زدم اداره. گفتم يك ساعت ديرتر مي رسم.
خواستم توضيح بدم كه از پشت پنجره ديده ام كه....اما چيزي نگفتم.
همكارم هم چيزي نپرسيد.
در دلم مانده بود كه به كسي بگويم كه از پشت پنجره ديده ام كه همه جا را مه گرفته است.
هنوز هم بعد از اين همه سال اين مه برايم تازه و ناشناخته است.
جادويم مي كند.
مي روم تا غوطه اي بخورم.
همين.



|
دوباره شير قهوه. دوباره وينستون.
امروز هم بايد روزي باشد...
فقط اين فندك من كو؟



|
در بستن سودي ندارد.
ديوار ساختن بيهوده است.
آن كه بخواهد بيايد, مي آيد.
در خواب و بيداري , جوانه مي زند. گل مي كند.



|
    lundi, février 04, 2002
امشب نه آن رز سفيد, نه نرگسهاي نازك , نه آفتابگردانهاي چرخان , نه خوشه هاي مريم , نه سرخگل خونين و نه لاله هاي كبود...
به شبم راه نخواهند يافت.
در بسته ام.
به آن عشقهُ خشك مي انديشم.
تنها...در باد...
به آن عشقهُ خشك مي انديشم.
تا شايد امشب خوابم ببرد.
خوابي بي رويا. خوابي بي كابوس.
همين.



|
اين خانهُ مجازي من گاهي اسباب دردسر مي شود. من هم كه تلخم و كم طاقت و بي حوصله. يك جان مهربان هست كه آرام و بيصدا مي آيد.از آن سر دنيا.به همه جا سركشي مي كند بي آنكه حتي صداي پايش را بشنوم.فقط موقع رفتن يك يادداشت مي گذارد كنار گلدان گل يخ ....
هميشه هم همان جمله را مي نويسد:

..............
شرقي.



|
لاله هاي كبود را چگونه درو كرده است؟
كه به جاي هر ساقهُ سبز خاري درشت از زمين روييده است؟
لاله هاي كبود را چگونه درو كرده است؟
كه خوشه چينان را حتي گلبرگي هم قسمت نشده است؟
لاله هاي كبود را چگونه درو كرده است؟
كه تا چشم كار مي كند بيابان است و خار است و تنهايي؟
لاله هاي كبود من را چگونه درو كرده است؟



|
لاله هاي كبود را چگونه درو مي كنند؟



|
    dimanche, février 03, 2002
اين براي شهرزاد است و روز پانزده بهمن.
اين براي من است و پنج شنبه ها.
و براي هر كس ديگري كه مي خواهد...


اين كه مي گذرد از دل

اين كه آمده است و
مانده است و
نمي گويد
كيست؟

اين كه صداهايش زرد و
گيسوانش زرد و
لبش تاريك ,
كيست؟

اين كه سكوتش سنگين و
چشمانش سنگين و
دلش سنگ ,
كيست؟

اين كه خط مي كشد به شيشه و
مي شكند آبشار و
مي ريزد اندوه ,
كيست؟

اين كه مي رود به كوچهُ پاييز و
مي تكاند خاك و
مي پراكند كاكل ,
كيست؟

اين كه مي گذرد از دل ,
كيست؟

اين كه رفته است
از خم ديروز و
از پس امروز و
سوخته است يادش ,
كيست؟

اين كه گذشته است و
شسته است
ردّ پاها را ,
كيست؟

اين كه نمانده است ,
اين كه نيامده است...!

محمد خليلي



|
امروز پنج شنبه نيست.
روزي كه او رفت هم پنج شنبه نبود.
فروغ را مي گويم.
بامداد داشت مي رفت ظهيرالدوله.
گفتم سلام برسان.
خواستم بگويم گل يادت نرود...
ديدم آنقدر نرگس و مريم و گل سرخ جوان هست... كه عطر سنگين و سرگردانشان تا پيش من سرگشته