-->

*قاصدک

    jeudi, janvier 31, 2002
مقادير متنابهي مطلب:
1-كاش يك مدتي , اين رفيق من جناب شرقي, خدا مي شد... هم حضرت باريتعالي يك استراحتي مي كردند كه خوب ...هم براي خودشون خوبه, هم براي ما و هم اينكه دعاي ما تند نند اجابت مي شد و آرزوهامون برآورده...
2-ديشب دلمون كنتور خواست. امروز دارندهُ برازندهُ يك دونه اش شديم. تازه چه چيزي هم هست...خارجي , شيك , سبز و آبي... توي دستورالعملش نوشته كه در دراز مدت, عربي هم مي رقصه! ولي خوب, ما چون در فرنگ از هموطنان شنيديم كه ايراني اصيل آريايي بايد از عرب و عربي بدش بياد, بنابراين شما اين هنرش را نديده بگيريد!
3-از سپيده كه يادآوري كرد كه شعر از نيماست ممنونم. و وامدار مهر كامران بزرگ نيا مي مانم كه متن كامل شعر را برايم فرستاد و به من اطمينان خاطر داد كه هنوز هم بعدازاين همه سال مي توانم با لهجه بنويسم...
4-براي اندوه از دست دادن اسدالله ملك و براي بغض تلخ سفر قندهار چيزهايي نوشته ام... مانده است انتقالشان به جعبهُ جادو.
5-هيس و سورنا از من گفته اند. مهرباني كرده اند چونان هميشه. يكي از دوستان ميلكي زده بود و پرسيده بود كه چقدر پول بابت اين تبليغات دو نبش داده ام ,نوشتم: من اصفاني يم دادا... اِز اين پولا به كسي نيميدم!
6-بامداد را من به اين بلاگردون نويسي دچار كردم. براي انتقام از دولتسرايش يك سيم كشيده به كلبه خرابهُ من!
7-در ضمن بامداد تشخيص داده كه اين دو تا عمل جراحي روي لهجهُ من بي فايده بوده و هنوز نوك لهجه زيادي سر پايينه و كار كار ليزره و بس. مي گه پرسيده, گفتند: لهجهُ اصفهاني خيلي بدخيمه...
8-راستي هر موقع ديديد , كلاس نوشته ها رفت بالاي ديپلم , پايين نوشته را نگاه كنيد... مي بينيد كه كار شرقي مهربونه...
خلاصه در وصف اين آقاي شرقي هر چه بگم ,كم گفتم... دكتر بگم, كم گقتم. مهندس بگم ,كم گفتم.



|
گفته بودم که بعضی وقت ها بر می گردم.

تکرار می شوم
در حجم يک اتاق
در بعد يک صدا
در طول عرض آينه ای پرغبارو مات
تکرار می شوم
دنيای کوچکم،
هر روز.. ملال اورتر از روز های پيش
در خنده ها و گريه ها.......در حرف های پوچ
يا دست کم، در اشتياق خواندن يک صفحه از کتاب
تکرار می شود
ای باور عظيم........ای رويش مدام
ای عشق....ای مفهوم بی تکرار
تنها به ياد توست که اينگونه پر شکيب
آرام و بی صدا
همراه با کوچ غم انگيز لحظه ها
تکرار می شوم



|
    mercredi, janvier 30, 2002
نه من با تو
نه تو با من
و من
تنهاي تنها.



|
يكي بياد سر جدم , يه دونه از اين كنتورها كه تندتند شماره ميندازه نذر اين بلاگردون من بكنه... ما كه سواتمون نمي رسه... تا حساب بياد دستم كه كسي اين هذيونها را مي خونه يا اينكه دارم با خودم حرف مي زنم...
يادش بخير!! مثل اون موقع ها , اصفهان , كه از بس شب و نصفه شب توي حياط خونه راه رفته بودم و بلند بلند شعر خونده بودم در و همسايه نگران سلامتي روانيم شده بودند...
امشب هم فكر كردم نكنه به همون حال افتادم؟( به به!!! اين جمله چه اصفاني شد)



|
سهم من چيزي بود
كه با مشت بستهُ دست چپم
اندازه اش كردم.
درست
قد دلم بود.



|
سنگ شده ام. سنگ.
ساكت. سرد. سياه.



|
    mardi, janvier 29, 2002
يك, يك. مساوي. او هم بيمار شد.
بگو سلام من را به خدايش برساند.
همين.



|
استريد ليندگرن هم از طوفان زندگي گذشت.
با او بخش ديگري از كتاب و كتابخواني هاي كودكي من هم رفت. گم شد.
بچه كه بودم , با چند تا بچهُ ديگر تو كتابها آشنا شدم...
بچه هايي كه ايراني هم نبودند.
دوست شديم . دوست مانديم.
هر چند آنها كودك ماندند و من... به ناچار بزرگ شدم.
شازده كوچولو , پي پي جوراب بلند و پولينا.(پولينا ,متاُسفانه امشب عكس خوب دم دست نداشت)
دوستان وفادار و همراهي بوده اند... هميشه و همه جا. تا امروز .يقين دارم كه خواهند ماند تا...



|
س مثل سكوت.



|
سياوش كسرايي , در اين غربت غريب دوست, پدر و آموزگار من بود.
تلخي اين شعر او , از جنس تلخي من است.
چيزي مثل زهر ته نشين شده... در تنم... در جانم... در سويداي دلم.


بگو به دوست -اگر حال ما بپرسد دوست-
نمي كشند كسي را , نمي زنند به دار
دگر به جوخه آتش نمي دهند طعام
نمي زنند كسي را به سينه غنچهُ خون
شهيد در وطن ما , كبود مي ميرد.

بگو كه سركشي اينجا كنون ندارد سر
بگو كه عاشقي اينجا كنون ندارد قلب
بگو بگو به سفر مي رويم بي سردار
بگو بگو به سفر مي رويم بي سر و قلب.


بگو به دوست كه دارد اگر سر ياري
خشونتي برساند به گردش تبري
هوا كم است , هوايي , شكاف روزنه اي.

رفيق همنفس! اينك نفس , كه بي دم تو
نشايد از بن اين سينه بر شود نفسي
نه مرده ايم , گواه اين دل طپيده به خشم
نه مانده ايم , نشان ناخن شكسته به خون
بخوان تلاش ما تو از جراحت جان.

نهفته جسم نحيف اميد در آغوش
به قعر شب سفري مي كنيم چون تابوت.



|
    lundi, janvier 28, 2002
من به محسن مخملباف مديونم. اين يكي از مهمترين دلايلش است.



|
گشتن و شمردن سودي ندارد.
هنوز دوستت مي دارم.



|
س مثل سايه
س مثل سرد
س مثل سرگشته
س مثل سوخته
سوخته مثل دل من.



|
جايي كه اين گفتگو صورت مي گيرد, من مترجم هستم و اين جا راوي.
كساني هم كه به صحت حكايت شك دارند زحمت بكشند و با من تماس بگيرند.

-خوب شما بايستي به ما بفرماييد كه چرا از ايران خارج شده ايد؟ با توجه به اين كه ما يك سازمان غيردولتي هستيم, شما با آسودگي خاطر, دليل اصلي خروجتان از ايران را توضيح بدهيد.
جواد (نفسي عميق همراه با آهي بلند): والله آبجي... تو يه جور كه اين بنده خدا حاليش شه واسش بگو كه ما پرابلم داشتيم...
من: ممكنه بفرماييد چه جور مشكلي داشتيد؟
جواد: والله حضورت عارضم كه... همه جورشو داشتيم, اما خدا وكيلي , مولايي , اون جا ديگه حال نمي داد...
من (كماكان خونسرد): اگر براتون امكان داره دقيق تر بفرماييد...
جواد :همين ديگه... حال نمي داد! رفقا همه جوره حال مي دادند ,اما ما ديگه حال نمي كرديم...
من: بله... ولي آيا پيشامد خاصي باعث شد كه شما تصميم بگيريد ايران را ترك كنيد؟
جواد: بله ما خيلي وقت بود طلبه بوديم... اما خوب پا نمي داد... تا اينكه اين ماهواره كار دستمون داد...
(من نفسي مي كشم و همكار حقوقدانم لبخند فراخي مي زند)
من: پس شما به خاطر داشتن آنتن ماهواره دچار مشكل شده ايد؟
جواد: نه آبجي اون كه موردي نداره... ما هر روز اين سريال بي واچ را نگاه مي كرديم ...خلاصه پاك هواييمون كرد جون شوما... گفتيم ديگه اين مملكت حال نمي ده... بساطمون را جمع كنيم راه بيافتيم بيا ييم بالا ...آره خلاصه اين جوريا شد كه ما راهي شديم...
اما شوما آبجي هر جور صلاج مي دونين دوبله كنين!!!
(من آرام و شمرده شروع مي كنم به ترجمه نمي دانم بايد بخندم يا بگريم .مثل يك آدم آهني فقط ترجمه مي كنم)
همكارم به آرامي و با لبخند به من مي گويد:
مي فهمم .نگران نباش... اما تنها يك نكته برايم مبهم است... چرا اين جا آمده كه هشت نه ماه از سال سرد و زمستاني است؟



|
    dimanche, janvier 27, 2002
ترس و شك

شك نكن
به آنكه
به تو مي گويد
مي ترسد
اما بترس
از آنكه
به تو مي گويد
شك نمي كند

شوخي

پسر بچه ها
از سر شوخي
سنگ
به سوي قورباغه ها
پرتاب مي كنند
قورباغه ها اما
به جد
مي ميرند

اريش فريد/ برگردان از: خسرو ناقد




|
*يك

پرهيز كن
از هاي هاي من
بغض زمين
در سينه ام نشسته ترا تلخ مي كند
دستم بگير
با خود به ميهماني لبخنده اي ببر.

**دو

باران
بر ما نمي چكد
گويي جذام زادهُ ابر سترون است
جارو كنيد
از آسمان آبي
خورشيد و ماه را.

باران / اسماعيل رها



|
اين هم دختر خالهُ من كه پست مدرنيسته...



|
دوستاني كه مرا از نزديك مي شناسند توضيح زير را لازم ندارند. ولي حالا خوانند هم خوانند.
از اين پس , شايد , گاهي , چيزكي بنويسم از تجربه ها و برخوردهايم با "گروه خاصي" از هموطنان در مهاجرت...
قصدم اهانت به كسي نيست. تنها روايتي است از روزگار كساني كه "هستند" و شمارشان هم اندك نيست.
كساني كه كسي تاكنون به آنها نپرداخته است.حداقل نه به طور جدي.
نمي دانم چه نام دارند. شايد "جواد در مهاجرت".
گفتم كه من راوي ام , نام قهرمانان را شما انتخاب كنيد.



|
با اجازهُ بزرگترها و با اجازهُ بچه هاي با جنبه و مثبت و كاردرست تهران , ما هم بچهُ اينجاييم...
در ضمن زاينده رودمون هم دوباره آب داره...



|
اينجا كه من هستم , حتي نمي شود ادعاي خويشاوندي دور هم با كسي كرد... نمي شود گفت: "رختهايمان را با فلاني در يك آفتاب خشك مي كنيم"...
آخر آفتاب هم ندارد اين خراب آباد !



|
    samedi, janvier 26, 2002
اين هم يك عكس خانوادگي ...



|
انگار تك تك واژه هايش بر جان مي نشيند اين انگار گفته بودي ليلي ...



|
روزي كه تصميم گرفتم ترجمه بخوانم (البته مثل بقيه تصميمات مهم زندگيم عليرغم مخالفت ضمني خانواده) آرزو داشتم كليدر را ترجمه كنم .
حالا از صدقه سر اين روزگار در مهاجرت (يا غربت يا تبعيد يا هر چه كه اسمش هست) چيزهايي ترجمه مي كنم كه اميدوارم به خواب هيچ مترجمي هم نيايد!



|
ديروز و امروز ياد يكي از دوستان گل دوران دانشجويي در ايران كردم, كه مي گفت, در اين مرز پرگهر همه چيز يا "مودي" است يا "مدي".
وا مصيبتا است اگر كه جماعت در مود آن باشند كه از هنرمندي تمجيد كنند و واويلا مي شود اگر روزگاري
مد شود تكذيب آن گردن شكسته...
جماعت اين چند روزه كلي منشور صادر كرده اند اندر باب حكايت هنرپيشهُ فيلم سفر قندهار مخملباف...
چه خوب بود نوشتهُ اكبر سردوزامي در اين ميانه.
از شر اين بغض تلخي كه نه فرو خورده مي شد و نه چشمها را تر مي كرد نجاتم داد.



|
    vendredi, janvier 25, 2002
" آرام "
س مثل سرخ
سرخ مثل خون
س مثل سرد
سرد مثل پولاد
س مثل سياه
سياه مثل مرگ
س مثل سراب
سراب مثل درد



|
خداي تو, اگر خدا باشد... كه امشب از درد به خدا مي رسد!!!



|
بهار... شهر تو... پنج شنبه... لبخند... مهر... تو و من.
آن شب ندانستم كه بهاي اين عشق چيست.
امشب مي دانم. خوب هم مي دانم.

"بهاي عشق تو"
-پروين جزايري-

اي دل نشين تر از هرم آفتاب!
در سردترين لحظه هاي دي
وي آشناترم از لاي لاي خواب!
اينك منم كه به سحر حضور تو
با بالي از خيال
تا قلهُ بلند عشق تو
پرواز مي كنم
و آنگه به صد سرود خوش عاشقانه ام
حلاج وار
همهُ توشه هاي خويش
من در بهار عشق تو
بر دار مي كنم.




|
خاطره هايم...
رز سفيدي در ميان, براي آغاز و انجام بودن... رزهاي صورتي براي جواني و شادي و شور و غوغا... نرگس هاي زمستاني ,نازك و طناز با رايحه اي بهشتي, براي اميد و نور در
نااميدي و تاريكي... آفتابگردان ها براي چرخشي آرام و ماندني به سوي آفتاب زندگي... مريم ها ساده و استوار, با عطري سنگين و سرگردان, براي همهُ فرازها و فرودها...
ميان همه اما...
شاخه هاي گل سرخ, همه جا ,هر جا, تا سرخي حريق جان, تا سرخي خوناب چشم ,تا سرخي خون دل از يادم نرود .



|
خلاص!



|
قاصدك خانه بر باد دارد.
كجاست خانهُ باد؟



|
يك جا هست, كه هيچ جا نيست. من آن جا هستم.



|
مي گما....
از لهجهُ من پيدا نيست كه من اصفهاني هستم؟
اگه خيلي معلوم نيست, خبرم كنيد!!



|
س مثل سيب
س مثل سبز
س مثل سرخ
س مثل سياه
سياه مثل دل من.



|
    jeudi, janvier 24, 2002
سردم است. عجيب سردم است.
مي لرزم. پنجره ها كه بسته اند, پس اين سوز سرد از كجا مي آيد؟
چرا من مي لرزم؟
سيمين راست مي گفت كه گاهي اين سرمايي كه مي خشكاندت, سرماي درون است .اين سوزي كه نفست را مي برد, گردبادي است كه در جانت مي چرخد و ديگر هيچ شعله اي در جهان گرمت نمي كند.
انگار كه تا بوده و هست سرما ي زمهرير بوده و يخ و برف زمستاني...
و تو در اين ميانه ايستاده اي و نه راه پس داري و نه راه پيش.
مي لرزم.
سردم است.
به سيمين گفتم مگر مي شود كه وجودت طعمهُ حريق باشد و آتش فرو ننشيند ولي تو سردت باشد و بلرزي؟
مگر مي شود؟



|
"رنگ"

به پيش رو
نگاه كردم
و
پنداشتم كه
سرخ
رنگ شكفتن است.
امروز
آنچه پيش رويم بود
در پس سر است
و
سرخ
رنگ خون است.
خون دل نفرين شدهُ من
كه حلالش كرد
به نام خدايش.



|
آرام به آرامى.
همين.
قاصدك



|
رنگين كمان بود...
آبي بود...
سرخ بود...
سبز بود...
درخشان بود.
بود هر چه كه بود.
...
حالا
خاكستري است.
سياه است.
مات است.
...
بيرنگ است.



|
    mercredi, janvier 23, 2002
اين رفيق من هم رفت.
نوشت كه اين جوري بهتر است!
قبول.
من كه نوشتم كه همه مي روند...
تازه... فردا هم پنج شنبه است.



|
فردا دوباره پنج شنبه است.
پنج شنبه......
پنج شنبه.......

"همين"

با سلا مي آمدي
و بي كلامي مي روي.
پنج پيام
در پنج شنبه اي
پنج شاخه گل
در ترمينال پنج...
و
پنج ديگر يك رقم نيست,
پنج
پنجه اي ست
كه چنگ مي زند
مي درد
به خون مي نشا ند
با سلا مي آمدي
و بي كلامي مي روي.
همين.



|
کار من به پايان رسيده و در حال رفتنم. البته دوست خوبم خواهد ماند و خواهد نوشت. شايد دوباره جای ديگه ای بنويسم شايد هم بعضی وقت ها به بهانه آب دادن گل های يخ حياط اين طرف ها آفتابی بشم. پس تا اون موقع.....خدا نگهدار
به قول يک شاعر افغان: ...پياده امده بودم...پياده خواهم رفت
شاد و پاينده باشيد.........



|
در بيداري
خواب ديده ام.
در رويا
خواب بيداري مي بينم.
چشمها يم
بيدار خواب روياي تو اند.



|
هي مي گردم و مي گردم و مي گردم.
مگر مي شود كه همگي رفته باشند؟
هي چرخ مي زنم...
يكي سفر بي بازگشت رفته, يكي رفته كه برگردد و نيست شده, يكي جوانه نزده درو شده, يكي شاخهُ ترش
كه نه, ريشهُ در خاكش سوخته...
يكي بيست و پنج سال است كه رفته. ديگري شانزده سال و آن خوشهُ سبز هم سه سال...
هي مي گردم...
دو سال و سه ماه و يازده روز است كه هي چرخ مي زنم...
مگر مي شود كه با بهار بيايي و با تابستان خزان كني و با پاييز يخ بزني؟
مگر مي شود كه روز و ماه و فصل و سال هم در هم چرخ بزنند؟
هي چرخ مي زنم...
خسته ام بس كه گشته ام, بس كه پرسيده ام .
يكي نيست كه بگويد مگر مي شود كه همگي رفته باشند؟
تا من ديگر هي چرخ نزنم و هي دنبالشان نگردم...
خسته ام از اين روزگار "اي واي" و اين لحظات "داد از اين بيداد"
خسته ام.
حالا مي نشينم. ديگر چرخ نمي زنم. ديگر نمي گردم.
دور و برم را نگاه مي كنم.
همهُ اين سالها همين جا بوده ام.
اين گردباد, اين تندباد, در من چرخيده است.
و من گمان برده ام كه هي مي گردم و مي گردم و مي گردم...



|
يك جا در اين همه جا نيست كه تو در آن نباشي؟



|
    mardi, janvier 22, 2002
از براي من ويران سفر گشته,

مجالي دم ايستادن نيست!

منم از هر كه در اين باديه, غارت زده تر

همه چيز از كف من رفته به در

همه چيزم دل من بود و كنون مي بينم

دل فولادم را گم كردم!!


مي گما...
كسي مي دونه اين شعر مال كيه؟
به من هم بگيد! خدا عوضتون بده.... به حق اين سوي چراغ!
شب همگي, درهم و از دم خوش!!!






|
نقره فام پر مهرم برايم نوشته بود:
...مي خوام بگم كه دلم مي خواست روز تولدت پيشت بودم و مي بوسيدمت و بعد هم برت مي داشتم
مي بردمت كنار پل خواجو اول يه بستني يخ زده تو اين سرما بهت مي دادم بخوري, بعد وقتي از شدت
سرما فلج و لال شدي و لبات كبود شد, مي بردمت توي چايخونه زير پل چوبي و يه دو سه تا چايي قند پهلو
و يه قليون بهت مي دادم تا ذره ذره يخهات آب بشه و زبون باز كني و ساعتها برام حرف بزني!!!...



|
پس شوخي شوخي, موضوع جدي شد...
آدم نميره چه چيزها كه نمي بينه!!!
ما هم نمرديم و گرداننده بلاگردان شديم!
چه خوبه كه خاله ام, تهران, به اينترنت دسترسي داره...
اون كه بدونه كه ما هم بله,مثل اينه كه راديو گقته باشه كه ما هم بله!!!
حالا به چه بهانه اي به خاله هه خبر بدم؟؟؟



|
دوستی از راه رسيده ومن خوشحالم. سفری به پايان رسيده و من خوشحالم. سفری دوباره آغاز شده و من خوشحالم.

هزار بار گفته ام
تو شعر نا سروده ای
نو خط نا نوشته ای
تو آن ره نرفته ای
ببين که دفتر دلم
تهی ز حرف تازه شد
بيا مرا به دست خود.......ورق بزن......ورق بزن

قاصدک
به خلوت سوته دلان و دلشدگان خوش امدی.......



|
اين گفتگوي كسي با كودكي است كه ليلا نام دارد.
كسي كه ديگر حتي نمي دانم كجاست گر چه يادش با من مانده است...


به ليلا گفتم:
وقتي زير بارون راه مي ري چي حس مي كني؟
گفت: خيس مي شم.
گفتم: اما من خيس نمي شم!
گفت: خوب... تو حتماُ چتر داري.
گفتم: مي شه بهش گفت چتر , اما من بهش مي گم عشق...
گفت: چيزي كه كه مي گي شايد پالتو باشه؟
گفتم: آره... ولي پالتو ها همه سوراخند.
گفت: مال تو كه نيست؟
گفتم: نه! يعني... اميدوارم كه نه...



|
قاصدك!
سهم تو از جهان
تند باد است.
نفس تازه كن!



|
صبح بخير!
اين هم براي اينكه امروز جور ديگري آغاز شود...


غمت باوفاتر از توست
تو گهگاه با مني
غمت هميشه

مي روي,
مي دانم.
هر دم مگو كه مي روي.


جانان من سياه است.
جاي طعنه نيست,
پروانه سياه غنچهء سپيد را مي بوسد.


از ترانك هاي اففان
گزينش و ترجمه : محمد آصف فكرت



|
    lundi, janvier 21, 2002
چتر مهرت
بر سرم وا كن!
باران دلتنگي
بي امان
مي بارد.

آرام به آرامى: قاصدك



|
تا كه عطرش اينجا هم بپيچد:


عطر وفا
سياوش كسرايي
1358.10.09

پشتگرمي به چه بودت كه شكفتي؟ گل يخ !
وندر آن عرصه كه سرما كمر سرو شكست
نازكانه تن خود را ننهفتي, گل يخ !

سركشي هاي تبارت را اي ريشه به خاك
تو چه زيبا به زمستان ها گفتي گل يخ!

تا سر از سنگ بر آوردي, دلتنگ به شاخ
از كلاغان سيه بال چه ديدي و شنفتي ؟ گل يخ!
آمدي عطر وقا آوردي
همه افسانه ي بي برگ و بري ها را رفتي, گل يخ!

چه شنفتي تو در اين غمزده باغ؟
كه چو گلها همه خفتند, تو بيدار نخفتي, گل يخ!

راستي را, كه چه جانبخش به سرماي سياه
شعله گون, در نگه دوست شكفتي, گل يخ!


آرام به آرامى: قاصدك



|
من هم فارسي مي نويسم اما تنها خودم مي دانم و اين جعبة جادو كه چه مصيبتي كشيدم تا اين زبان مرز پر گهر اينجا پديدار گشت
بلاگردون نويس اين سرزمين گل و بلبل, كه من باشم , ديگر تكليف تمامي بلاياي دنيوي و اخروي معلوم است
آرام به آرامى: قاصدك



|
مانده

آنچه مانده است
زمزمه اي است
كه مي پيچد در گوشت
زمزمه اي كه دور مي شود
دور و دورتر
مثل درختي دستخوش خزان
كه تنش
خالي از برگ مي شود
خالي و خالي تر
آنچه مانده است
نفسي است
كه مي پيچد در سينه ات
نفسي كه بالا مي آيد
سخت و سخت تر




|


صفحه اصلی
قاصد قاصدک

RSS Feed


*قاصدک های در باد*
This page is powered by Blogger. Isn't yours?