براي بيدارخوابي امشب...
نگاهِ آدمي
مگر آن درياي پاك آرام نبود
كه شب مهتاب را مي خواند
و روز آسمان را نجوا مي كرد.
قلب آدمي
مگر زميني نبود كه تو در آن عاشق مي شدي
و دستانش
آن سپيداري كه تو را مي جُست و از دل تاريكي در گريز بود.
اكنون كه از كنارم مي گذري
نشانِ هيچ اقليمي با تو نيست
و دستانت خنجري ست
كه دريا را مي شكافد
و زمين را در منظر لحظه هايم
به آتش مي كشد.
علي اكبر گودرزي طائمه
قلبهاي كوچك شهر بزرگ
نگاهِ آدمي
مگر آن درياي پاك آرام نبود
كه شب مهتاب را مي خواند
و روز آسمان را نجوا مي كرد.
قلب آدمي
مگر زميني نبود كه تو در آن عاشق مي شدي
و دستانش
آن سپيداري كه تو را مي جُست و از دل تاريكي در گريز بود.
اكنون كه از كنارم مي گذري
نشانِ هيچ اقليمي با تو نيست
و دستانت خنجري ست
كه دريا را مي شكافد
و زمين را در منظر لحظه هايم
به آتش مي كشد.
علي اكبر گودرزي طائمه
قلبهاي كوچك شهر بزرگ


0 نظر:
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
پیوندهای مربوط به این پیام:
ایجاد یک پیوند
<< صفحهٔ اصلی