شنبه ۲۸ سپتامبر ۲۰۰۲



براي بيدارخوابي امشب...

نگاهِ آدمي
مگر آن درياي پاك آرام نبود
كه شب مهتاب را مي خواند
و روز آسمان را نجوا مي كرد.
قلب آدمي
مگر زميني نبود كه تو در آن عاشق مي شدي
و دستانش
آن سپيداري كه تو را مي جُست و از دل تاريكي در گريز بود.
اكنون كه از كنارم مي گذري
نشانِ هيچ اقليمي با تو نيست
و دستانت خنجري ست
كه دريا را مي شكافد
و زمين را در منظر لحظه هايم
به آتش مي كشد.


علي اكبر گودرزي طائمه
قلبهاي كوچك شهر بزرگ

0 نظر:

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

پیوندهای مربوط به این پیام:

ایجاد یک پیوند

<< صفحهٔ اصلی