|
|
|
|
از مرگ اين و آن با من سخن مگو.
من مرگ را ديده ام در هيبت آن داسي كه زندگي ام را درو كرده است.
من مرگ را ديده ام كه به آرامي كنارم نشست.با من از فراز كوهها و درياها عبور كرد.تا خانه همراهي ام كرد.تنهايم نگذاشت.با من يكي يكي شاخه هاي مريم را سوا كرد.دسته كرد.بغل زد.
با من رهسپار آن جادهً سنگي سپيد شد.دستش را روي شانه ام گذاشت .به يك سنگ خاكستري اشاره كرد و گفت:
اين جاست.زندگي ات را من خاك كرده ام.
|
|
|
|