-->

*قاصدک

    mardi, avril 23, 2002
من آدم غريبي هستم.وسواس دارم.به همه چيز.
حالا با اين پاي در گچ تبديل شدم به يک چيز بيخود.براي ساده ترين کارهای روزانه هم به ديگران وابسته ام.روز به روز تندخوتر و تلخ تر مي شوم.پي بهانه مي گردم که بزنم زير گريه.
لوس تر و عصبي تر و بيقرارتر از هميشه ام.
از من پرهيز کنيد.

................................................................................................................................
برادرکم رفت.با بغض.آدم دو متر باشه و بغض کنه هم حکایتی مي شه!
...............................................................................................................................
دلم مي خواهد راه بروم.آشپزي کنم.بلند بلند آواز بخوانم و همه جا را تميز و مرتب کنم.يا سوت بزنم و ظرف بشويم.براي خودم چايي درست کنم و روي کاناپه لم بدهم و فکر کنم.دلم مي خواهد دروان پر از آب داغ دراز بکشم و چشمهايم را ببندم.دلم مي خواهد پله ها را دو تا يکي پايين بروم.
دلم تنگ است.براي ساده ترين و ابتدايي ترين عادات روزانه ام.
شايد براي همين است که اخلاق شده اخلاق سگ.



|


صفحه اصلی
قاصد قاصدک

RSS Feed


*قاصدک های در باد*
This page is powered by Blogger. Isn't yours?