|
|
|
|
من آدم غريبي هستم.وسواس دارم.به همه چيز.
حالا با اين پاي در گچ تبديل شدم به يک چيز بيخود.براي ساده ترين کارهای روزانه هم به ديگران وابسته ام.روز به روز تندخوتر و تلخ تر مي شوم.پي بهانه مي گردم که بزنم زير گريه.
لوس تر و عصبي تر و بيقرارتر از هميشه ام.
از من پرهيز کنيد.
................................................................................................................................
برادرکم رفت.با بغض.آدم دو متر باشه و بغض کنه هم حکایتی مي شه!
...............................................................................................................................
دلم مي خواهد راه بروم.آشپزي کنم.بلند بلند آواز بخوانم و همه جا را تميز و مرتب کنم.يا سوت بزنم و ظرف بشويم.براي خودم چايي درست کنم و روي کاناپه لم بدهم و فکر کنم.دلم مي خواهد دروان پر از آب داغ دراز بکشم و چشمهايم را ببندم.دلم مي خواهد پله ها را دو تا يکي پايين بروم.
دلم تنگ است.براي ساده ترين و ابتدايي ترين عادات روزانه ام.
شايد براي همين است که اخلاق شده اخلاق سگ.
|
|
|
|