|
|
|
|
سوال هر روز..
من در اين جامعه چه بدست آورده ام؟ هدف های ارزشمند ديروز رنگ باخته و آنچه که زمانی به سادگی از کنار ان گذشته بودم در گذر زمان ارزشی بسيار فراتر از گذشته خود يافته است. در جامعه آشفته و بيمار ايران که در آن انسانها نه بر طبق ميل و خواسته خود بلکه بر طبق قرارداد ها و قالب های از پيش ساخته شده به جلو رانده می شوند احساس اندوه و نارضايتی از داشته ها و نداشته ها حسی ملموس و پذيرفتنی به نظر می رسد.
اين احساس آشنا زمانی کشنده و غير قابل تحمل می شود که درمی يابيم بسياری از ايده ال های خود را نه بر اساس ميل و خواست درونی بلکه بر اثر اجبار، نبود قدرت انتخاب و کابوس هميشگی بحران های اجتماعی از دست داده ايم . در بهترين حالت ، افکار و انديشه های ما در گذر زمان در جهت رسيدن به نياز های اوليه زندگی سازماندهی می شود و به تدريج امادگی ورود به ماراتنی را پيدا می کنيم که جوايز ارزشمند آن خانه، ماشين و همسر مناسب می باشد. اهدافی که امروزه از بديهيات اوليه زندگی در جوامع انسانی پيشرفته می باشد.
امروزه نمونه اين تفکر و احساس بطالت و سرگردانی و تاسف سالهای از دست رفته به وضوح در ميان اکثر جوانان ايرانی قابل مشاهده می باشد و بحران های روحی به صورت يکی از مشخصات غير قابل انکار جامعه داخل ايران نمود و تجلی پيدا می کند. و درست به همين دليل من، يک شرقی کوچک در ميان شرقيان بزرگ، بارها و بارها از خود پرسيده ام.
در گريز از يک سرنوشت محتوم و از پيش تعيين شده چه بايد کرد؟ در فرار از زندگی به خاطر عادت به زندگی چه بايد کرد؟... سفر؟تسليم؟عصيان؟عادت؟مدارا؟....و من مسافر کدامين راه و مرد کدام حادثه ام؟ به ياد جمله ای از اسپارتاکوس می افتم
چيزی برای از دست دادن نداريد مگر زنجيرهايتان
تصوير ديروز..
سرخه بازار...کافه تئاتر..ضيافت مهر و توقف دلپذير زمان در فاصله افروختن اولين سيگار تا خاموشی آخرين سيگار
|
|
|
|