|
|
|
|
حضورشان خود زندگی است.خود خوشبختی.با رنگهای رنگين کمان, بوی ياس رازقی و حجم نور.
مادر سبز است.مثل برگ سوسن عنبر .خواهرم بنفش است.انگاری دریايی از خوشه های یاس.و برادرم همهٌ رنگهاست. مثل یک لکهٌ نور.مثل یک موج صدا.حیف که آن قدر بزرگ شده است که در آغوشم جا نمی گيرد.
ديدار با آبی خاکستری چشمان پدر, اما , به قيامت افتاده است. کنار آن سنگ سرد خاکستری هم که می نشينم , دنيا می شود آبی چشمانش و بوی مريم.
حضورش تهی تنهاييم را پر می کند.
|
|
|
|