جمعه ۱۸ نوامبر ۲۰۱۱



قلم می‌زنند
در سرم.
بته جقه‌ای خونین.

برچسبها: ,

پنجشنبه ۱۳ اکتبر ۲۰۱۱





...
صدای گلوله نمی‌آید
و ما  از زخمی نادیده
.نمی‌میریم
.جان می‌کنیم
هوا آفتابی‌ست
و ما قدم می‌زنیم
.تا خود شب
یک روز خوب
.نمی‌آید

برچسبها: , , ,

سه‌شنبه ۲۰ سپتامبر ۲۰۱۱



زار


در سرزمین من
سردار صاحب زمین بازی می‌شود
و سر جوان بر دار می‌رود.
درسرزمین من
دریا هم می‌خشکد
تا هیچ سندی نماند
که مستند شود.
در سرزمین من
مرگ مثل نان است.
به صف ایستاده‌ایم
یا لقمه می‌گیریم
یا لقمه می‌جویم.

برچسبها: , ,

پنجشنبه ۱۵ سپتامبر ۲۰۱۱




برای سمیه توحیدلو
و ما


خدا نبود و
می‌گفتند
حصر خانگی و افسردگی و
درد بی‌درمان دارد.
خدا نبود و
می‌گفتند با صابران است .
خدا نبود و
می‌گفتند با اسیران است.
خدا نبود و
هر چه بود بود، هی نبود شد و
خدا
اصلا صدایش هم درنیامد.
اما خدا هست.
همین کنار گود نشسته است
با چشمانی خشک
بر زمینی خشک
با رد تازیانه
بر رگ‌هایی خشک.
خدا هست
و ما و خدا
به خدا، تنها مانده‌ایم.

برچسبها: ,

چهارشنبه ۸ سپتامبر ۲۰۱۰



کوچ

زندگی
بادبادکی‌ست
باد شمال
باد جنوب
بادهای موسمی
زندگی را
با خود می‌برند.
من
کودکی بودم
با سرنخی
تابیده بر سرانگشتان
سر به سوی آسمان.
به دنبال بادبادک
دنیا را گشته‌ام.
حالا
پیر شده‌ام
اما باد
هنوز در سرم
می‌پیچید.

برچسبها: , ,

یکشنبه ۲۹ اوت ۲۰۱۰



هجر

خدا و من
چمدان می‌بندیم.
او
والعصر می‌خواند
من
صبر می‌کنم.

برچسبها: , ,

چهارشنبه ۱۱ اوت ۲۰۱۰



اعتصاب غذا

خدا
با کیوان
صمیمی شده است و
برای‌ش دعا می‌خواند
اللهم فك كل اسير
شاید
دهان به قطره‌آبی
باز کند.

برچسبها: ,

سه‌شنبه ۲۰ ژوئیهٔ ۲۰۱۰



قصه‌ی آدم‌ها - سوم

بچه‌ی شهرری بود. کوتاه و عضلانی، بیشتر شبیه کشتی‌گیرهای مازندرانی بود تا شاگرد مکانیک تعمیرگاهی در غرب تهران. یکی از رفقای قدیمی از ایران زنگ زده بود و سفارش‌ش را کرده بود. نیم ساعتی برای‌م از رنج کودکی و ترک تحصیل و مادر بیوه و پسر ارشد و نان‌آور و این‌ها گفته بود و من تلاش کرده بودم با دقت گوش بدهم. اصل مطلب را نگفته بود. بعدها روشن شد. مادرش وقتی او چهارده ساله بوده دوباره ازدواج کرده بود. از سر ناچاری. پدرخوانده و رفقا، پسرک را آزرده بودند. سخت. سوء استفاده‌ی جنسی، خشونت و تجاوز.
دو سال آخر را شب‌ها توی اتاق پشتی مکانیکی خوابیده بود. پول‌هایش را داده بود قاچاق‌چی، ، مدتی ترکیه و بعد هم خودش را رسانده بود به این جا که زندگی کند.
اجازه‌ی اقامت و کار گرفت، پرونده‌ی پناهنده‌گی در دست بررسی بود. کلاس زبان می‌رفت که با زن جوان آشنا شد. زن هم‌سایه و هم‌کلاسی و هم‌زبان بود. شوهرش را طالبان زندانی و گم‌و گور کرده بودند. با دو تا بچه و برادر بزرگ‌تر آمده بودند. برادر رفته بود سوئد. خودش مانده بود تا تکلیف‌ش روشن شود. شوهر را همه مٌرده می‌پنداشتند. زن انگار زودتر از همه باور کرده بود.
کم‌کم برای هر کاری دونفری می‌آمدند. گاهی در راهروی اداره می‌دیدم‌شان. گاهی در سالن انتظار. یک روز زن اصرار کرده بود مرا ببیند، گفته بود کاری دارد که وکیل خودش از عهده‌ی انجام‌ش برنمی‌آید. نشانی متخصص زنان و زایمان می‌خواست که فارسی زبان باشد. لبخند زدم و گفتم" به خیر باشد، دو طفل بس‌ت نیست؟" . رنگ به رنگ شد و چیزی نگفت.
چند ماهی خبری خبری نشد. یک روز از راه رسیدند. زن گریه می‌کرد و مرد بی‌قرار بود. گفتند مردم دٌرشت بارمان می‌کنند. می‌خواهیم ازدواج کنیم، نمی‌شود.گفتم تا تکلیف مٌرده یا زنده‌ی شوهر اول روشن نشود، محضر ازدواج رسمی ثبت نمی‌کند. گفتند صیغه می‌خوانیم و رفتند.
تکلیف شوهر اول زود روشن شد. سرٌ و مٌر و گنده از پاکستان برگشت. چه‌گونه از دست طالب گریخته بود، کسی نفهمید. از زنش پانزده بیست سالی مسن‌تر و سخت خشن بود. ده دقیقه بیشتر حرف نزدیم. حرفی نبود.
نمی‌دانم چرا به صرافت افتادم با زن حرف بزنم. گفتم، آمد. جوری که بپذیرد برای‌ش گفتم باید یک سروسامانی به وضع خودش بدهد. شوهر و معشوق را جامعه بپذیرد، دور و بری‌هایش نمی‌پذیرند. گفت خبر می‌کند و رفت.
خبر زود آمد. شوهر و برادر شوهری که از برلین آمده بود، کار را تمام کردند. یک روز صبح زمستانی، بچه‌ی شهرری را گوشه‌ی کریدور خفت کردند. یکی دهان‌ش را گرفت یکی پاهای‌ش را. با قمه تا خورد ، زدند. دنده‌های‌ش خرد شده بود و قلب و ریه‌ها تکه‌پاره. به اورژانس و بیمارستان قد نداد. تمام کرد. تمام شد.
با گردن افراشته خودشان را تحویل دادند. گفتند موضوع ناموس بوده است. شوهر گفت کشیک‌ش را دادم. شب‌ها بچه‌ها را می‌خواباند، با یارو می‌رفت توی زیرزمین. خفت و خواری را تحمل نکردم.
تا همین امروز زندان است. برادرش هم. از زن و بچه‌ها سال‌هاست بی‌خبرم.
خبر مرگ را من به مادرش رساندم. پشت تلفن، مثل حیوان زخمی زوزه می‌کشید.
بعضی‌ها انگار بلاکش دوران‌اند. هم مادر. هم پسر.
همین.

پی‌نوشت:
بی رودربایستی من هیچ علاقه‌ای به شنیدن نظرات مشعشع عده‌ای راجع به این که افغان‌ها قاتل بالفطره هستند ندارم. چنین نیست. خشونت همه جا هست. زیاد و بد. توی قصه‌های من آدم‌های خشن همیشه بوده‌اند. از همه جا.

برچسبها: , ,

یکشنبه ۱۸ ژوئیهٔ ۲۰۱۰



قصه‌ی آدم‌ها - دوم

برادر بزرگ‌ش پیش و خواهر بزرگ‌ش پس از انقلاب اعدام شده بودند. این یکی مانده بود ور دل مادر دل‌شکسته و پدر سال‌خورده. حقوق کارگری پدر به سختی کفاف زندگی را می‌داد. سال آخر دبیرستان عمو و زن‌عمو به خواستگاری می‌آیند. پسرشان از سربازی برگشته بود. تعریف کردند که پسرعموی شر و یاغی به راه آمده است و می‌خواهد صاحب زن و زندگی شود. یک ماه بعد عقدکنان بود. پسرعمو چنان به راه آمده بود که دیپلم گرفتن را قدغن کرد، رفت و آمد هم هفته‌ای یک بار آن هم با دعوت، خانه‌ی پدری و والسلام.
شکم اول را همان سال زایید، پسر عمو بی‌کار شد. عشق خارج زده بود به سرش، به هر دری می‌زد. یک دایی داشت که خدا سال پیش رفته بود اتریش. زن‌عمو پادرمیانی کرد، برادر فرنگی هم تصمیم گرفت بعد ازاین همه سال سوپرمن خانواده بشود. زن عمو چند تا النگو فروخت، خودش همه‌ی طلاهای سرعقدش را، پسرعمو که شب‌ها عرق می‌خورد و یکی دو بست هم تفریحی می‌کشید، چند ماه بعدی راهی فرنگ شد.
او و بچه چند ماهی معطل شدند،‌تا دایی جان دعوت‌نامه فرستاد و راهی شدند.
من اولین بار وقتی دیدم‌ش که شوهر کتک‌ش زده بود. زیر جفت چشم‌هایش بادمجان کاشته بود تا یادش نرود صاحب و سالار دارد. نمی‌خواست شکایت کند، می‌گفت اشکالی ندارد و یک شب که هزار شب نمی‌شود و انسان جائزالخطاست. مثل طوطی این‌ها را برایم تکرار می‌کرد.
از صدقه‌سر خواهر و برادری که جوان‌مرگ شده بودند و خوش‌خدمتی‌های وکیلی که دایی جان اجیر کرده بود، حکم پناهندگی را بعد از دو سال گرفتند.
بعد از آن یکی دو سالی خبری نشد. نگو کتک می‌خورده و صدایش در نمی‌آمده. پسرعمو، دخترعمو جان را برده بود به یک شهرک حومه‌ی وین تا چشم آفتاب و مهتاب هم به زخم‌های سر و گردن و کبودی‌های شکم و ران‌هایش نیافتد.بعدها فهمیدم هفته به هفته از خانه بیرون نمی‌آمده. بچه‌ی دوم را هم زایید. خودش می‌گفت دو ماه آخر حاملگی دیگر دست رویم بلند نمی‌کرد، فهمیده بود بچه پسر است.
بار دوم، شوهر بچه‌ها را زده بود. همسایه‌ای پلیس را خبر کرده بود. پدر را برده بودند زندان و بعد بستری کرده بودند که اعتیادش را ترک کند. پزشک معالج‌ش نام مرا از پرونده درآورده بود، زنگ زد گپی بزنیم. خبردار شدم که اوضاع خراب‌تر از آن چیزی بوده که من در یاد داشتم. گفتند قرارست ترک کند. دادگاه دیدار خانواده را برایش ممنوع کرده است.
خودش حالا با دو تا بچه و بیست و چند سال سن، با حقوق اداره‌ی تامین اجتماعی زندگی می‌کرد. دست‌کم دیگر کتک نمی‌خورد و مرتب سر کلاس زبان حاضر می‌شد. قرار شده بود برای دوره‌ی آموزشی ثبت‌نام کند. دلش می‌خواست آرایش‌گر شود. مرد از بیمارستان مرخص شد، مدتی هم در یک آسایشگاه ماند. مدتی که گذشت دادگاه اجازه داد بچه‌ها را دو هفته‌ای یک بار با حضور نماینده‌ی اداره‌ی جوانان ببیند.
دوره‌ی آرایش‌گری هم داشت تمام می‌شد، دنبال جا بود برای کارآموزی. بچه‌ها مهد کودک می‌رفتند. خودش هم گاهی با دوستان تازه‌اش می‌رفت یک قهوه می‌خورد. به پزشک‌ش گفته بود تازه می‌فهمم مثل آدم زندگی کردن چه طوری‌ست.
یک عصر زمستانی، دیرتر از همیشه از آرایش‌گاه بیرون آمده بود. می‌دانست بچه‌ها را دوست صمیمی‌ش از مهد کودک تحویل گرفته، با این همه پا تند کرد که زودتر به خانه برسد. توی محوطه‌ی جنگلی نرسیده به ساختمان، مرد غافلگیرش کرد. چاقو به دست. مست و نشئه. خواسته بود سرش را ببرد. هر چه بود نتوانسته بود. باقی داستان را هیچ کس درست نمی‌داند. مرد جوانی که در حاشیه جنگل می‌دوید، تن نیمه‌جان زن را پیدا کرده بود.
حالا، هنوز که هنوزست یک رد کلفت روی گردنش خط انداخته است. یادگار پررنگ یک زندگی بی‌رنگ.
همین.

برچسبها: , ,

شنبه ۱۷ ژوئیهٔ ۲۰۱۰



قصه‌ی آدم‌ها- یکم

میانه‌قامت و سبزه بود. روز اول لبخند مهربان‌ش توجه‌ام را جلب کرد. جلوی پای من بلند شد و سلام کرد. جلوی در دفتر هم‌کارم منتظر ایستاده بود. از همه سراغ مرا گرفته بود، جواب داده بودند که من جدی، تلخ و سخت‌گیرم. لبخند زدم و گفتم پر بی‌راه نگفته‌اند. با پسر ده ساله‌اش از ایران آمده بود. زندانی سیاسی دهه‌ی شصت بود، کوه‌نورد و سخت‌جان. هم‌سر و دخترش مانده‌ بودند تهران. گفت پول پس‌انداز به خرج قاچاق چهار نفر نمی‌رسید. قرار شد اگر کارش راه نیافتاد خبرم کند.
ماه‌ها خبری نشد. از دادگاه خبرم کردند که مترجم جلسه‌ی بعدازظهر بیمار است، راه به جایی نداشتند، اگر من قبول کنم کارشان راه می‌افتد. رفتم. این دفعه پشت در راهرو ایستاده بود. این بار با لبخندی کم‌رنگ‌تر. خندیدم و گفتم دیدید گذر پوست به دباغ‌خانه افتاد؟
همان روز حکم پناهنده‌گی‌ش را گرفت. بیرون که آمدیم خوش‌حال بود. گفت که سپاس‌گزار من است. گفتم من فقط دیلماجی کرده‌ام. حق‌ش بوده است. بعد هم یک خطابه برایش خواندم که حالا اوضاع بهتر خواهد شد.
هیچ چیز بهتر نشد. یک روز سخت زمستانی از بیمارستانی در غرب وین به من زنگ زدند و گفتند یک بیمار روانی دارند که اقدام به خودکشی کرده است. پسرش را به قصد کشت زده بوده و بعد می‌خواسته رگ دست خودش را بزند. پسرک به پلیس و اورژانس تلفن زده بود. پرسیدم چرا سراغ من آمده‌اند، خبردار شدم که گفته فقط با من حرف می‌زند.
از آن روز به بعد دیگر همه چیز بد و بدتر شد. دو ماه بستری بود. اداره‌ی جوانان پسرک را به یک خانواده‌ی اتریشی دوست‌داشتنی سپرد تا از او مراقبت کنند. هم‌سر و دخترک در ایران معطل بودند. از بیمارستان که مرخص شد، روان‌پزشک‌ها قرص و دارو به نافش بستند. هی کم و کم‌تر حرف زد. می‌گفتند شب‌ها تا صبح راه می‌رود و اسم هم‌بندی‌های قزل‌حصار و رفقای کوه را بلند‌بلند صدا می‌کند. چند بار به ملاقات‌ش رفتم، تازه خبردار شدم با برادرش با هم دستگیر شده بودند. برادر جوان‌تر، شصت و هفت اعدام شده بود. عذاب وجدان را با خود هم‌راه آورده بود.عذاب وجدان زنده ماندن، بی‌کاری بعد از زندان، بچه‌هایی که پدر تازه از زندان آمده را غریبه می‌پنداشتند.هی از دست خالی می‌گفت و فشار خانواده‌ی هم‌سر و آبروی به زعم دیگران رفته. دل‌داری‌ش دادم، خودم هم می‌دانستم پرت و پلا می‌گویم.
همه چیز بدتر شد. هم‌سر و دخترک آمدند. توی فرودگاه کسی باور نکرد که او خودش است. گله بود و دل‌گیری. قرار شد در اولین فرصت داروهایش را مرتب بخورد و کوه‌نوردی کند و دنبال کار بگردد.
خورد و گشت، بی‌فایده بود. کوه اما نرفت. گفت کوه خالی‌ست. هی تاکید می‌کرد کوه خالی‌ست.
هم‌سری که دخترخاله‌اش هم بود و از روز اول به زور فامیل زن‌ش شده بود، اول اتاق خواب را جدا کرد، بعد خورد و خوراک را، سر یک سال هم تقاضای طلاق کرد. طبق قانون بچه‌ها باید پیش مادر می‌ماندند. پسرک که حالا نوجوان بلندبالایی بود و فارسی را با لهجه‌ی وینی حرف می‌زد تنهای‌ش نگذاشت. هر هفته سهمیه‌ی قدم زدن و شطرنج و روزنامه و کتاب‌خوانی با پدر داشت.
دخترک می‌گفت که دوست‌ش دارد اما از دست‌های لرزان و لکنت زبان و سیگاری که هرگز خاموش نمی‌شود وحشت داشت.
احوالش را می‌پرسیدم. قرار بود از هم بی‌خبر نمانیم. قبل از این که بروم افغانستان، زنگ زدم برای خداحافظی. گفت می‌خواهد برود کوه، شاید شفا بگیرد. تشویق‌ش کردم. صدای خنده‌اش از پشت تلفن هم مثل زهرمار تلخ بود.
یک روز که در مقر سازمان ملل در کندوز، تند و تند ای‌میل‌هایم را می‌خواندم، خبر مرگ‌ش را گرفتم. همه‌ی قرص‌هایش را یک جا خورده و خواب به خواب رفته بود.
به پسرش نوشته بود که کوه خالی‌ست مثل دل و دنیای من.
همین.

برچسبها: , ,