-->

*قاصدک

    mardi, février 17, 2009
برای مینوش








هجوم



پیاده‏رو برفی
پیاده‏رو آفتابی
آدم‏ها شتابان
آدم‏ها سرگردان
شهر
شهر اما خالی‏ست
وقتی تو نباشی.

Libellés : , ,




|
    mardi, décembre 23, 2008
شب‏نشینی در جهنم*









به روزگاری که جوان بودم، شبی در محفلي در اصفهان، رندی از اهالی مرکز، تو بخوان تهران، جمله‏ی قصاری گفت در باب شهر و هم​شهری‏های من. گفت: اصفهان بهشت است به شرط آن که مردم‏اش در جهنم تکانده شوند. خوب یادم است چه برافروخته شدم، به رسم جواني، کم‏طاقت و نازک‏دل بودم. به خانه که برگشتم، حکایت را برای پدر بازگفتم، خندید و گفت:
پس این جهنم می‏باد خٌب جای باشه‏د بابا جونی‏یه.... همه‏ی‏مون دوری همیم اون وخ!
آن شب سخن پدر آرامم نکرد. خشم‏گین بودم از این که یکی همه را به یک چوب می‏راند.
گذشت. سال‏ها. سال‏ها و سال‏ها گذشت.
دیشب نشسته بودم و عکس‏هایی را که از مجلس ترحیم و هفتم آقای ارحام برایم فرستاده بودند نگاه می​کردم. یاد آن شب دور افتادم و طعنه‏ی آن مرد تهرانی.
بعد یاد پدر و نشستم به فکر کردن.
جهنمی را به تصور آوردم که صدای جلال تاج اصفهانی و نی حسن کسایی زیر آسمان‏اش می‏پیچد. آقای میرعلایی در کوچه‏هایش قدم می‏زند و هوشنگ گلشیری سر گذرش قصه می‏خواند. دورتر که بروی ناهید دایی جواد می‏خواند به وقت غروب، دورترکش زخمه‏ی جلیل شهناز صدای تار را جان می‏بخشد. جهنمی که سیاوش کسرایی روزها و کیوان قدرخواه شب​ها شاعر شهرند. تازه این همه را در کوچه و خیابانش می​بینم. شب که بشود، پدر دست دخترکش را می‏گیرد تا بروند دوتایی نمایش آقای ارحام را تماشا کنند و آن قدر به قهقهه بخندند که چشمان خاکستری پدر به اشک بنشیند.
پدر راست می‏گفت. چه خوب است که مردم اصفهان در جهنم تکانده شوند.
با بودن چنین جهنمی مردن هم خوب است.

*نام نوشته را از فیلمی به همین اسم با بازی رضا ارحام‏صدر و کارگردانی موشق سروری وام گرفته‏ام.


Libellés : , ,




|
    vendredi, décembre 05, 2008
دستور زبان


آن چه صرف می‏کنند, فعل است. آن چه می‏کنند, خیلی هم می‏کنند, خوب هم می‏کنند, اگر صرف کند, دوستی‏ست.

Libellés :




|
    mardi, novembre 25, 2008
خبر



عرض شود که بعضی‏ها می‏دانند، بعضی‏ها نه. خوب حالا ما چون اهل برابری هستیم خیر سرمان، همه بدانند، من گاهی این جا هم می‏نویسم. بی اسم​ و رسم البته. اسم و رسم من، از شکل نوشتن‏ام پیداست. نامه است، برای هم، برای همه. سه​تایی می‏نویسیم.
همین.



|
    samedi, novembre 15, 2008
بنویس را ننویس!







خوب سر من را گول مالیده‏اید شما دوتا. اصلآ هیچ خبری ازتان نیست.
مگر قرار نبود نامه‏نگاری باشد، پرسش و پاسخ، گفت​وشنود یا چه می‏دانم چه. راستش را بخواهید خود خودم هم نفهمیدم چه شد که یک جای کار لنگ شد. کار نوشتن را می‏گویم. همه چیز سرجایش بود الا یک چیز بی‏نام در آن میانه که نبود. شاید همان نبودن بود که یک جای کار بودن را لنگ می‏کرد.
خود خودم هم نفهمیدم.
راستش همیشه همین طور است. آدمی‏زاد فکر می​کند فلان کار پیشانی‏نوشت‏اش است، حالا تو بخوان کار من یکی بوده نوشتن، بعد می‏بیند نه بابا این خبرها هم نیست. هی می‏نشیني، نه این که خون جگر بخوری برای نوشتن، خون جگرها را خورده‏اي، حالا خونین‏جگر می‏نویسی و بعد ناغافل، یا به قول تهرانی‏ها یک‏کاره، یکی از راه می‏رسد و شروع می‏کند از روی دستت نوشتن. حالا آن هم نه یک جوری که نفهمی. نه به جان عزیزت، یک جوری که سواد اکابر و هوش متوسط غیرشریفی غیر​مهندسی ​شهرستانی ما هم به آن می‏رسد.
بعد خوب تو چیزی نمی‏گویي، گیرم که حرص هم بخوری یا یکی دوبار، یک گوشه و کناری غری بزنی. بعد هم بگذاری و بگذری. بعدتر می​بینی همان که نصف نوشته‏هایش را از روی نوشته‏های تو رونویسی کرده است می​شود مراد یک کرور مرید. می​شود نمی‏دانم کی‏یک دوران. دلم نمی‏آید اسم آن‏هایی را ببرم که این‏ها گمان می‏برند نوع پست‏مدرن آن‏ها هستند. نوع معاصرترشان. نوع مدرن‏ترشان. نوع چه​می‏دانم هنجارشکن‏ترشان.
نوع ترشان و ترش‏شان.
راست راستش را که بخواهی خود خودم یک روز دیدم مردم، به فتح میم و به ضم دال، روزانه​روزش آسه برو آسه بیای یه نموره محجوب عفیف‏اند اما، صدای اتصال مودم به شبکه (تازگی‏ها هم سیم ای‏دی‏اس‏ال) تبدیل‏شان می‏کند به شورانگیز طباطبایی*.
به گمانم همان وقت، روز و شب‏اش را یادم نیست، اما فکر کردم عجب ساز ناسازی کوک کرده‏ایم. یک جای کار بدجوری می‏لنگد.
همین جوری بود انگار که دیگر ننوشتم.
گرفتی چی شد؟ اما خوب شما دو تا هم عجالتآ بدجوری سر من را گول مالیده‏اید.

* سرکار خانم شورانگیز طباطبایی هنرپیشه‏ی معروف فیلم‏فارسی پیش از انقلاب است. او در فیلم‏هایی مثل اوساکریم نوکرتیم, دکتر و رقاصه, کنیز و آقامهدی پاشنه‏طلا بازی کرده است. خانم طباطبایی یک وقتی همسر محمد صالح‏علا بود, حالایش را نمی‏دانم.



Libellés :




|
    jeudi, novembre 13, 2008
پیش‏نوشت:
این‏ها چندتا نوشته هستند که جای دیگری بودند. هنوز هم البته هستند. جای خوبی بود.البته هنوز هم هست. اشکالش این است که در آن جای خوب قرار بود سه نفر بنویسند. دو نفر نوشتند. بیشتر یک نفر نوشت که من بودم. دست آخر من ماندم و نوشته‏های من. دوست نداشتم.
مثل این بود که با خودم حرف بزنم. یا مثلآ مثل پیغام گذاشتن روی پیام‏گیر تلفن. لجم را در می‏آورد. یاد سردردهای جهنمی‏ام می افتم و صدای خودم که در سرم می‏پیچید.
من از سردرد و پیام‏گیر تلفن و با خودم تنهایی حرف‏زدن لجم می‏گیرد.
همین.





خط

خط‏ها را دوست ندارم. گفته باشم همین اول ماجرا. دوست‏داشتنی هم نیستند راستش را بخواهی. اما این که هستم را دوست دارم، خیلی نه ولی بد نیست. یعنی راستش را بخواهی جان کنده‏ام که این بشود. جان​سخت بوده‏ام. فارسی‏اش می​شود سگ​جان. سگ عزیز نه، نه مثل آن سگ‏ها که باید در عکس‏های اورکات بغلش کرد و بیبی و هانی و مای گرل و مای سان و این حرف​ها خطابش کرد. سگ از همان​ها که در خاطرات کودکی​ات، کودکی​ام فراوان است. که توسری و تیپا می​خورد، صدایش در نمی​آمد. یعنی همیشه در نمی​آمد. اما پارس هم می​کرد. گاز هم می​گرفت. آن سگ​ها را می​گویم.
چریک نبوده​ام. یعنی خودم فکر می​کنم که نبوده​ام. گیلک خوش​چشم​ات می​گوید بوده​ام. هستم.
نمی​دانم.
این که هستم سخت است. هم خودش، هم بودنش. سخت به این رسیده است.
شب​ها تا صبح به هزار و یک چیز فکر کرده و همه را به فارسی برای خودش تکرار کرده است. بدون لهجه. بدون کلمات فرنگی.
هر صبح که نه، اما خیلی از صبح​ها، خط دیگری صورتش را خط انداخته است.
خط​ها را دوست ندارم. اما این که هستم، هر چند خط​خطي، بد نیست.

Libellés :




|
ترس

جوان‌تر که بودم، گمان می‌بردم باید از کسی که نمی‌خواند ترسید. کسی که کتاب نمی‌خواند یعنی. حالا دیگر جوان نیستم. خود میان‌سالی نه، اما دنیای مجازی فارسی‌زبان، یا بهتر بگویم وبلاگستان فارسی، به من آموخت که چیز ترسناک‌تری وجود دارد. باید از آن‌هایی ترسید که خوانده‌اند و می‌خوانند اما واقعیت جهان پیرامون نه به تخم‌شان است و نه به تخمک‌شان. از آن‌ها باید ترسید. سخت ترسید.

مثل سگ ترسید.

Libellés :




|
    vendredi, septembre 26, 2008
هزار و یک کار دارم اما فکر کردم باید بیایم و این جا، درست همین جا، چیزکی بنویسم. این جا را دوست ندارم. یعنی مثل سابق دوست ندارم.
به هزار و یک دلیل. حالا بماند.
آمدم بنویسم که دارم می​روم. همین فردا. برای همیشه. هجده سال و اندی گذشت. نه خانه​ام شد، نه وطن و نه هیچ کوفت دیگری.
دلم برای دوستانم، برای مه بامدادی ،قهوه وینی و نان سیاه تنگ می​شود.شاید برای هزار و یک چیز دیگر هم. حالا بماند.
دارم می​روم. همه​ی دوستانم بیش از من اشک ریختند. این از عجایب روزگار است.
دیگر سرم درد نمی​کند. دست کم مثل سابق درد نمی​کند. با این همه هنوز هم در را هم محکم به هم نمی​زنم.
آمدم بنویسم که رفتن خوب است. قاصدک* می​گفت آدم​ها می​آیند که بروند. خوب من هم قاصدک​ام، هم آدم. این هم از عجایب روزگار است.
کسی، جایی, چشم​​به​راه من است. با لبخندی پرمهر، آغوشی گشوده و چشمانی به رنگ زیتون نارس.
همه​ی این راه آمده را برمی​گردم تا پیش او بمانم.
فردا دوباره باد می​آید.
همین.

Libellés : , , ,




|
    mardi, juin 03, 2008
عشق






وقتی گریبان عدم با دست خلقت می‌درید

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می‌آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می‌کشید

وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می‌چشید

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی‌تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی




Libellés :




|
    mardi, avril 08, 2008
تماس







صد چوق شیتیل تپل مارو ملا کردی که شماره تیلیف دسی طرف رو لو بدی، ندادی. گفتیم خٌب، خیالی نی. حالا اقلندش لوطی‌خورش کن و مٌقر بیا بینیم اون کفتر پلاکی که جلد کرده بودیم تو حیاط‌شون دم پاشوره بیاد پایین... واسه اون دون پاچید؟ آره دیگه همون وخ که گوشی موبایل دسش بود ا این مسجا می‌رفساد دیگه... هان؟ آره؟
الو...بنال...الو.
....
آنتن نمی‌ده بی‌مرام. آنتن نمی‌ده.
الوووووووو....


Libellés :




|
    mercredi, mars 19, 2008
سین هشتم











خانم‌آغا می‌گفت پارچه کٌدری ریش‌ریش شده، بس که لاله و گل‌دان دست‌دلبر و مردنگی و کاسه بشقاب و قاب‌قدح و چینی‌مرغی و بارفتن پس و پیش کرده و غبارشان را روفته است.
دست آخر خودتان سر انگشت مبارک کشیده‌اید روی تک‌تک‌شان مبادا خاک سال کهنه برشان‌ مانده‌باشد.خبر آورده‌اند آدم فرستاده بودید از شمیران برود تا پامنار بگردد و از زیر سنگ هم شده‌است نارنج بخرد بیاورد. سیب هم نوبری باغچه‌ی خان‌عمویتان است، می‌دانم. تصدق‌تان بگردم، نقل کرده‌اند که نهال درخت سیب را به نام شما کاشته بودند اول بهار. سرسلامتی‌تان، همان سالی که شب چله چاییده‌ و سینه‌پهلو کرده بودید. همین است که پوست سیب‌اش معاینه روی شماست، گل‌انداخته گونه‌ی گل‌اندامی.
سمنو را عیال فراش‌باشی مثل هر سال بار گذاشته است و خودتان قدم‌رنجه کرده هفت بار سر زده و سمنو را چشیده‌اید مبادا ته بگیرد و بوی سوختگی بدهد. سیر و سنجد و سرکه و سماق را از گوشه‌ی مطبخ سوا کرده‌اید که علیحده بماند برای شب عید. تخم‌مرغ‌ها را با پوست پیاز جوشانده‌اید رنگ گرفته‌اند انگار برگ گل. غیر سکه‌های طلای شازده و خانم والده‌تان، یک سکه نقره هم گویا از اشکاف درآورده‌اید برای تبرک. آینه که همان قاب نقره‌ی پشت سنگی‌ست که پشت به پشت، بخت سبز و پیشانی بلند به کرات دیده است، گرچه قرص ماه صورت شما...‌ای‌ی‌ی حکایت دیگری‌ست.
از بیرونی درب‌خانه تا اندرونی، ظرف‌های نقره دست به دست گشته و به گرد سفیدآب ساییده و دوباره گردگیری شده‌اند تا خودتان یک به یک همه را بچینید روی ترمه‌ی ملیله دوزی.شمعدان‌های تک‌شاخه‌ی پایه‌بلند را دو طرف سفره گذاشته‌اید، به قاعده، یکی پشت کوزه‌ی سنبل، سوگلی گل‌خانه‌ی پدری، یکی پشت کوزه‌ی گلی که جوانه‌ی عدس مثل مخمل سرتاپایش را سبز کرده است.
قدح آب و نارنج رقصان، گل‌آب‌پاش مرصع و تنگ بلور ماهی سرخ.
قامت راست کرده، سر صبر حافظ و کلام خدا را از سر تاقچه برداشته‌اید، یک به یک به پیشانی گذاشته و آرام بر پشت جلدشان بوسه زده‌اید. قیامت است سفره‌ی بهارتان. انگار باغ بالا به وقت شکوفه‌باران. نفس بلندی کشیده‌اید و چفت پشت درگاه را باز کرده‌اید تا هوای اول صبح بهار تالار را معطر کند.
دوباره سین‌های سفره را هم شمرده‌اید مبادا، ناغافل چیزی از یادتان رفته باشد.
هفت‌سین مهیاست. خیال‌تان جمع.
سین از قلم افتاده، سودای دل ماست که سفرکرده‌ایم‌‌ اما دل در تب ‌و تاب یار و دیار داریم.


Libellés :




|


صفحه اصلی
قاصد قاصدک

RSS Feed


*قاصدک های در باد*
This page is powered by Blogger. Isn't yours?