پنجشنبه ۲ مهٔ ۲۰۱۳




خلاص

خواستم تو را
به خاک بسپارم
دیدم علف هرز می‌پرورانم.
خواستم تو را
به خواب بسپارم
دیدم کابوس می‌سازم.
پس به خدا می‌سپارمت
به خدا
که خود خود فراموشی‌ست.

برچسب‌ها: , , ,

شنبه ۲۷ آوریل ۲۰۱۳



سوخته
سینه چاک می‌داد برای گوشه‌ی راست لبانم. ملالت که پیش آمد،‌ آن چنان شب تا سحر لب گزیدم که زخمش جراحتی شد خون‌ریز.
حالا می‌نشینم چشم در چشم آینه،‌ بر حال خود رحم می‌کنم و می‌خندم. گوشه‌ی راست لبم می‌پرد.
انگار اسفند بر آتش.

برچسب‌ها: , ,

یکشنبه ۲۱ آوریل ۲۰۱۳



می‌گویند غربت، پوست آدم را کلفت می‌کند. می‌گویند اندوه، دل آدم را نازک می‌کند. می‌گویند درد، آدم را به خدا می‌رساند.
می‌گویند....
خیلی‌ها خیلی چیزها می‌گویند.
و من کرگدن دل‌نازکی هستم که به خدا رسیده‌ام.

برچسب‌ها: , , ,



دروغ‌هایت
 
آن قدر راست بودند
که نوشتی
و پای همه‌شان را امضا کردی.
زاینده رود خشک شد
و مرکب روی کاغذ.
آب خزر را گریستم
زنده رود پرآب شد
تو هنوز راست راست دروغ می‌گویی
و من هنوز می‌نویسم.
 

برچسب‌ها: , ,

پنجشنبه ۲۸ مارس ۲۰۱۳




خواب دیدم فرمایش کرده‌اید فرش‌های خانه را جمع کنند.
همه را کوه کرده بودند میان سرسرا.
گفتم: تعجیل برای چه؟ سفر است یا عمارت نو خریده‌اید به سلامتی؟
سر تکان دادید و گفتید: خانه،‌ آن جاست که دل هست. قالی و قالیچه کسی را به ماندن وانمی‌دارد.
رو برگرداندم طرف زرع و نیم نایین محبوب‌تان....
همه گل‌هاش پرپر شده بود.

چهارشنبه ۲۷ مارس ۲۰۱۳



 
عیددیدنی
 
این جا خانه‌ی لاک‌پشتی‌ست
 که لاکش لهیده
قاصدکی‌ست
 که پرهایش را باد برده
و زنی‌ست
که زاینده‌رودش، زنده زنده سرزا مٌرده است.
عید که هیچ،
هیچ وقت دیدنی نیست.

شنبه ۲۳ مارس ۲۰۱۳



سلام
این صدای پیام‌گیر کسی‌ست
که منتظر
هیچ پیغامی نیست.
پس از شنیدن صدای بوق
گوشی را بگذارید،
نفسی عمیق بکشید
و به زندگی‌تان برسید.

پنجشنبه ۲۱ مارس ۲۰۱۳



 
هیچ

با خدا
گل یا پوچ
بازی می‌کنیم.
خدا
پٌشتش خالی‌ست،
من
دست‌هایم.

یکشنبه ۹ سپتامبر ۲۰۱۲



ای همدم آن کس که همدمی ندارد.
 
دم غروب یا دم صبح که می‌شود، در تاریک و روشن اتاق تنهایی‌هایم زل می‌زنم به در و تخته. مثل بچگی روی هر کدام یک نقش، یک نوشته،‌یک چیز خوبی پیدا می‌کنم. پشت در اتاق یک صورتک بدجنس هست که هر دفعه نگاهش می‌کنم چشم‌هایش را ریز می‌کند و رو برمی‌گرداند. روی کمد پاتختی، روی درش که همین دم دست است، یکی نوشته مرا دریاب. به سقف که نگاه می‌کنم یکی اشک ریخته روی نوشته‌هایم و رنگ جوهر پخش شده این ور و آن ور.
 
مثل بچگی،‌ خوابم می‌رود یا روز می‌شود و از سر جایم پا می‌شوم. اما دیگر هیچ کس نیست که دست کوچکم را در دست‌های بزرگش بگیرد و به من بگوید که نترسم.

چهارشنبه ۲۷ ژوئن ۲۰۱۲




برای شقایق

گاهی وقت‌ها دلم می‌خواهد زندگی چراغی،‌دکمه‌ای، چیزی داشت که خاموش می‌شد. تمام می‌شد و خلاص می‌شدی. درست همان‌ وقت که ثانیه‌ها انگار که زیر آفتاب مرداد ماه تهران خشک و داغ باشند، کش می‌آیند و زمان خمیازه می‌کشد و تو خلاص نمی‌شوی.
گاهی وقت‌ها دلم می‌خواهد، همان وقت که کسی روی صندلی کناری یا روبرویی می‌لرزد و صدایش را مثل فتیله چراغ پایین می‌کشد و می‌گوید " من را خواباند به پشت‌،‌کف زمین..." همان وقت فتیله‌ی چراغ دنیا پت‌پت کند و اگر همه نه،‌دست کم خودش که رنگ میت شده،‌خلاص شود.
گاهی وقت‌ها دلم‌ می‌خواهد، از روی صندلی کناری‌اش، از روبرویش،‌از یک گوشه‌ی اتاق بلند شوم و بی‌خیال همه‌ی قواعد حرفه‌ای فقط بغلش، بغل‌شان کنم و بگویم " تمام شده.  رفته است. نترس!" بعد هم چراغ‌های روشن را خاموش و چراغ‌های خاموش را تاریک کنم و دستش،‌دست‌شان را بگیرم ببرم یک جایی که حتی توی تاریکی هم نشود به کسی زل زد.
گاهی وقت‌ها،‌دلم هیچ چیز نمی‌خواهد چون همه فکر می‌کنند،‌حتم دارند که بعد از یک سال دو سال که نه، اما بعد از پانزده سال دیگر لابد عادت کرده‌ام. عادت کجا بود؟ کی به خش صدای گرفته‌ی صورت رنگ‌پریده‌ی کسی که به پشت یا بر شکم کف زمینی، سلولی، خانه‌ای به پشت یا به شکم خوابانده شده تا تاریکی جانش را بدراند، عادت می‌کند؟ کی عادت می‌کند که چراغ‌ها روشن باشند و بمانند و تاریکی از ته حلق جوانکی شانزده ساله نشت کند و گلویت را و چشم‌هایت را بسوزاند؟
خیلی وقت‌ها دلم می‌خواهد،‌ زبان کسی را ندانم و بلد نباشم تجاوز را و خشونت را و درد را ترجمه کنم. خیلی وقت‌ها دلم می‌خواهد دست دخترک را و پسرک را بگیرم و ببرم یک جا که تاریک است بگویم بیا این چراغ را روشن کن تا بنشینیم تا خود صبح به هم زل بزنیم و نترسیم.
خیلی وقت‌ها دلم می‌خواهد، امشب بخوابم و در خواب همه‌ی زبان‌ها را فراموش کنم. بعد صبح بشود و من کارمند سرخوش باجه‌ی پستی بشوم که مهر بلند چوبین‌ش را تق تق تق بر پشت پاکت‌ها می‌کوبد و کارت‌های تبریک و تسلیت و پاکت‌های بزرگ و کوچک را جابه‌جا می‌کند. کارمندی که حتی نمی‌داند نشانی پشت پاکت‌ها به چه زبانی نوشته شده‌اند اما می‌داند سر ساعت شش که چراغ را خاموش کند پاکت‌ها همه به مقصد می‌رسند.
بی ترس ِ از تاریکی.