برای شقایق
گاهی وقتها دلم میخواهد زندگی چراغی،دکمهای، چیزی داشت که خاموش میشد.
تمام میشد و خلاص میشدی. درست همان وقت که ثانیهها انگار که زیر آفتاب مرداد ماه
تهران خشک و داغ باشند، کش میآیند و زمان خمیازه میکشد و تو خلاص نمیشوی.
گاهی وقتها دلم میخواهد، همان وقت که کسی روی صندلی کناری یا روبرویی میلرزد
و صدایش را مثل فتیله چراغ پایین میکشد و میگوید " من را خواباند به پشت،کف
زمین..." همان وقت فتیلهی چراغ دنیا پتپت کند و اگر همه نه،دست کم خودش که
رنگ میت شده،خلاص شود.
گاهی وقتها دلم میخواهد، از روی صندلی کناریاش، از روبرویش،از یک گوشهی
اتاق بلند شوم و بیخیال همهی قواعد حرفهای فقط بغلش، بغلشان کنم و بگویم
" تمام شده. رفته است. نترس!"
بعد هم چراغهای روشن را خاموش و چراغهای خاموش را تاریک کنم و دستش،دستشان را
بگیرم ببرم یک جایی که حتی توی تاریکی هم نشود به کسی زل زد.
گاهی وقتها،دلم هیچ چیز نمیخواهد چون همه فکر میکنند،حتم دارند که بعد از
یک سال دو سال که نه، اما بعد از پانزده سال دیگر لابد عادت کردهام. عادت کجا
بود؟ کی به خش صدای گرفتهی صورت رنگپریدهی کسی که به پشت یا بر شکم کف زمینی،
سلولی، خانهای به پشت یا به شکم خوابانده شده تا تاریکی جانش را بدراند، عادت میکند؟
کی عادت میکند که چراغها روشن باشند و بمانند و تاریکی از ته حلق جوانکی شانزده
ساله نشت کند و گلویت را و چشمهایت را بسوزاند؟
خیلی وقتها دلم میخواهد، زبان کسی را ندانم و بلد نباشم تجاوز را و خشونت
را و درد را ترجمه کنم. خیلی وقتها دلم میخواهد دست دخترک را و پسرک را بگیرم و
ببرم یک جا که تاریک است بگویم بیا این چراغ را روشن کن تا بنشینیم تا خود صبح به
هم زل بزنیم و نترسیم.
خیلی وقتها دلم میخواهد، امشب بخوابم و در خواب همهی زبانها را فراموش
کنم. بعد صبح بشود و من کارمند سرخوش باجهی پستی بشوم که مهر بلند چوبینش را تق
تق تق بر پشت پاکتها میکوبد و کارتهای تبریک و تسلیت و پاکتهای بزرگ و کوچک را
جابهجا میکند. کارمندی که حتی نمیداند نشانی پشت پاکتها به چه زبانی نوشته شدهاند
اما میداند سر ساعت شش که چراغ را خاموش کند پاکتها همه به مقصد میرسند.
بی ترس ِ از تاریکی.