|
|
|
|
برای مینوش
هجوم
پیادهرو برفی
پیادهرو آفتابی
آدمها شتابان
آدمها سرگردان
شهر
شهر اما خالیست
وقتی تو نباشی.
Libellés : ت مثل تو, س مثل سفر, ع مثل عشق
|
|
شبنشینی در جهنم*

به روزگاری که جوان بودم، شبی در محفلي در اصفهان، رندی از اهالی مرکز، تو بخوان تهران، جملهی قصاری گفت در باب شهر و همشهریهای من. گفت: اصفهان بهشت است به شرط آن که مردماش در جهنم تکانده شوند. خوب یادم است چه برافروخته شدم، به رسم جواني، کمطاقت و نازکدل بودم. به خانه که برگشتم، حکایت را برای پدر بازگفتم، خندید و گفت: پس این جهنم میباد خٌب جای باشهد بابا جونییه.... همهیمون دوری همیم اون وخ! آن شب سخن پدر آرامم نکرد. خشمگین بودم از این که یکی همه را به یک چوب میراند. گذشت. سالها. سالها و سالها گذشت. دیشب نشسته بودم و عکسهایی را که از مجلس ترحیم و هفتم آقای ارحام برایم فرستاده بودند نگاه میکردم. یاد آن شب دور افتادم و طعنهی آن مرد تهرانی. بعد یاد پدر و نشستم به فکر کردن. جهنمی را به تصور آوردم که صدای جلال تاج اصفهانی و نی حسن کسایی زیر آسماناش میپیچد. آقای میرعلایی در کوچههایش قدم میزند و هوشنگ گلشیری سر گذرش قصه میخواند. دورتر که بروی ناهید دایی جواد میخواند به وقت غروب، دورترکش زخمهی جلیل شهناز صدای تار را جان میبخشد. جهنمی که سیاوش کسرایی روزها و کیوان قدرخواه شبها شاعر شهرند. تازه این همه را در کوچه و خیابانش میبینم. شب که بشود، پدر دست دخترکش را میگیرد تا بروند دوتایی نمایش آقای ارحام را تماشا کنند و آن قدر به قهقهه بخندند که چشمان خاکستری پدر به اشک بنشیند. پدر راست میگفت. چه خوب است که مردم اصفهان در جهنم تکانده شوند. با بودن چنین جهنمی مردن هم خوب است.
*نام نوشته را از فیلمی به همین اسم با بازی رضا ارحامصدر و کارگردانی موشق سروری وام گرفتهام.
Libellés : ر مثل رنج, ع مثل عشق, میم مثل من
|
|
vendredi, décembre 05, 2008
دستور زبان
آن چه صرف میکنند, فعل است. آن چه میکنند, خیلی هم میکنند, خوب هم میکنند, اگر صرف کند, دوستیست.Libellés : ث مثل ثبت
|
|
خبر
عرض شود که بعضیها میدانند، بعضیها نه. خوب حالا ما چون اهل برابری هستیم خیر سرمان، همه بدانند، من گاهی این جا هم مینویسم. بی اسم و رسم البته. اسم و رسم من، از شکل نوشتنام پیداست. نامه است، برای هم، برای همه. سهتایی مینویسیم. همین.
|
|
samedi, novembre 15, 2008
بنویس را ننویس!

خوب سر من را گول مالیدهاید شما دوتا. اصلآ هیچ خبری ازتان نیست. مگر قرار نبود نامهنگاری باشد، پرسش و پاسخ، گفتوشنود یا چه میدانم چه. راستش را بخواهید خود خودم هم نفهمیدم چه شد که یک جای کار لنگ شد. کار نوشتن را میگویم. همه چیز سرجایش بود الا یک چیز بینام در آن میانه که نبود. شاید همان نبودن بود که یک جای کار بودن را لنگ میکرد. خود خودم هم نفهمیدم. راستش همیشه همین طور است. آدمیزاد فکر میکند فلان کار پیشانینوشتاش است، حالا تو بخوان کار من یکی بوده نوشتن، بعد میبیند نه بابا این خبرها هم نیست. هی مینشیني، نه این که خون جگر بخوری برای نوشتن، خون جگرها را خوردهاي، حالا خونینجگر مینویسی و بعد ناغافل، یا به قول تهرانیها یککاره، یکی از راه میرسد و شروع میکند از روی دستت نوشتن. حالا آن هم نه یک جوری که نفهمی. نه به جان عزیزت، یک جوری که سواد اکابر و هوش متوسط غیرشریفی غیرمهندسی شهرستانی ما هم به آن میرسد. بعد خوب تو چیزی نمیگویي، گیرم که حرص هم بخوری یا یکی دوبار، یک گوشه و کناری غری بزنی. بعد هم بگذاری و بگذری. بعدتر میبینی همان که نصف نوشتههایش را از روی نوشتههای تو رونویسی کرده است میشود مراد یک کرور مرید. میشود نمیدانم کییک دوران. دلم نمیآید اسم آنهایی را ببرم که اینها گمان میبرند نوع پستمدرن آنها هستند. نوع معاصرترشان. نوع مدرنترشان. نوع چهمیدانم هنجارشکنترشان. نوع ترشان و ترششان. راست راستش را که بخواهی خود خودم یک روز دیدم مردم، به فتح میم و به ضم دال، روزانهروزش آسه برو آسه بیای یه نموره محجوب عفیفاند اما، صدای اتصال مودم به شبکه (تازگیها هم سیم ایدیاسال) تبدیلشان میکند به شورانگیز طباطبایی*. به گمانم همان وقت، روز و شباش را یادم نیست، اما فکر کردم عجب ساز ناسازی کوک کردهایم. یک جای کار بدجوری میلنگد. همین جوری بود انگار که دیگر ننوشتم. گرفتی چی شد؟ اما خوب شما دو تا هم عجالتآ بدجوری سر من را گول مالیدهاید.
* سرکار خانم شورانگیز طباطبایی هنرپیشهی معروف فیلمفارسی پیش از انقلاب است. او در فیلمهایی مثل اوساکریم نوکرتیم, دکتر و رقاصه, کنیز و آقامهدی پاشنهطلا بازی کرده است. خانم طباطبایی یک وقتی همسر محمد صالحعلا بود, حالایش را نمیدانم.
Libellés : ر مثل رنج
|
|
پیشنوشت: اینها چندتا نوشته هستند که جای دیگری بودند. هنوز هم البته هستند. جای خوبی بود.البته هنوز هم هست. اشکالش این است که در آن جای خوب قرار بود سه نفر بنویسند. دو نفر نوشتند. بیشتر یک نفر نوشت که من بودم. دست آخر من ماندم و نوشتههای من. دوست نداشتم. مثل این بود که با خودم حرف بزنم. یا مثلآ مثل پیغام گذاشتن روی پیامگیر تلفن. لجم را در میآورد. یاد سردردهای جهنمیام می افتم و صدای خودم که در سرم میپیچید. من از سردرد و پیامگیر تلفن و با خودم تنهایی حرفزدن لجم میگیرد. همین.
خط
خطها را دوست ندارم. گفته باشم همین اول ماجرا. دوستداشتنی هم نیستند راستش را بخواهی. اما این که هستم را دوست دارم، خیلی نه ولی بد نیست. یعنی راستش را بخواهی جان کندهام که این بشود. جانسخت بودهام. فارسیاش میشود سگجان. سگ عزیز نه، نه مثل آن سگها که باید در عکسهای اورکات بغلش کرد و بیبی و هانی و مای گرل و مای سان و این حرفها خطابش کرد. سگ از همانها که در خاطرات کودکیات، کودکیام فراوان است. که توسری و تیپا میخورد، صدایش در نمیآمد. یعنی همیشه در نمیآمد. اما پارس هم میکرد. گاز هم میگرفت. آن سگها را میگویم. چریک نبودهام. یعنی خودم فکر میکنم که نبودهام. گیلک خوشچشمات میگوید بودهام. هستم. نمیدانم. این که هستم سخت است. هم خودش، هم بودنش. سخت به این رسیده است. شبها تا صبح به هزار و یک چیز فکر کرده و همه را به فارسی برای خودش تکرار کرده است. بدون لهجه. بدون کلمات فرنگی. هر صبح که نه، اما خیلی از صبحها، خط دیگری صورتش را خط انداخته است. خطها را دوست ندارم. اما این که هستم، هر چند خطخطي، بد نیست.Libellés : میم مثل من
|
|
ترس
جوانتر که بودم، گمان میبردم باید از کسی که نمیخواند ترسید. کسی که کتاب نمیخواند یعنی. حالا دیگر جوان نیستم. خود میانسالی نه، اما دنیای مجازی فارسیزبان، یا بهتر بگویم وبلاگستان فارسی، به من آموخت که چیز ترسناکتری وجود دارد. باید از آنهایی ترسید که خواندهاند و میخوانند اما واقعیت جهان پیرامون نه به تخمشان است و نه به تخمکشان. از آنها باید ترسید. سخت ترسید.
مثل سگ ترسید.Libellés : ق مثل قاصدک*
|
|
vendredi, septembre 26, 2008
هزار و یک کار دارم اما فکر کردم باید بیایم و این جا، درست همین جا، چیزکی بنویسم. این جا را دوست ندارم. یعنی مثل سابق دوست ندارم. به هزار و یک دلیل. حالا بماند. آمدم بنویسم که دارم میروم. همین فردا. برای همیشه. هجده سال و اندی گذشت. نه خانهام شد، نه وطن و نه هیچ کوفت دیگری. دلم برای دوستانم، برای مه بامدادی ،قهوه وینی و نان سیاه تنگ میشود.شاید برای هزار و یک چیز دیگر هم. حالا بماند. دارم میروم. همهی دوستانم بیش از من اشک ریختند. این از عجایب روزگار است. دیگر سرم درد نمیکند. دست کم مثل سابق درد نمیکند. با این همه هنوز هم در را هم محکم به هم نمیزنم. آمدم بنویسم که رفتن خوب است. قاصدک* میگفت آدمها میآیند که بروند. خوب من هم قاصدکام، هم آدم. این هم از عجایب روزگار است. کسی، جایی, چشمبهراه من است. با لبخندی پرمهر، آغوشی گشوده و چشمانی به رنگ زیتون نارس. همهی این راه آمده را برمیگردم تا پیش او بمانم. فردا دوباره باد میآید. همین.Libellés : ت مثل تو, س مثل سفر, ع مثل عشق, ق مثل قاصدک*
|
|
عشق

وقتی گریبان عدم با دست خلقت میدرید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل میآفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها میکشید
وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم میچشید
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینیتر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
Libellés : ع مثل عاشقی
|
|
تماس

صد چوق شیتیل تپل مارو ملا کردی که شماره تیلیف دسی طرف رو لو بدی، ندادی. گفتیم خٌب، خیالی نی. حالا اقلندش لوطیخورش کن و مٌقر بیا بینیم اون کفتر پلاکی که جلد کرده بودیم تو حیاطشون دم پاشوره بیاد پایین... واسه اون دون پاچید؟ آره دیگه همون وخ که گوشی موبایل دسش بود ا این مسجا میرفساد دیگه... هان؟ آره؟ الو...بنال...الو. .... آنتن نمیده بیمرام. آنتن نمیده. الوووووووو....
Libellés : ت مثل تیریپ
|
|
سین هشتم

خانمآغا میگفت پارچه کٌدری ریشریش شده، بس که لاله و گلدان دستدلبر و مردنگی و کاسه بشقاب و قابقدح و چینیمرغی و بارفتن پس و پیش کرده و غبارشان را روفته است. دست آخر خودتان سر انگشت مبارک کشیدهاید روی تکتکشان مبادا خاک سال کهنه برشان ماندهباشد.خبر آوردهاند آدم فرستاده بودید از شمیران برود تا پامنار بگردد و از زیر سنگ هم شدهاست نارنج بخرد بیاورد. سیب هم نوبری باغچهی خانعمویتان است، میدانم. تصدقتان بگردم، نقل کردهاند که نهال درخت سیب را به نام شما کاشته بودند اول بهار. سرسلامتیتان، همان سالی که شب چله چاییده و سینهپهلو کرده بودید. همین است که پوست سیباش معاینه روی شماست، گلانداخته گونهی گلاندامی. سمنو را عیال فراشباشی مثل هر سال بار گذاشته است و خودتان قدمرنجه کرده هفت بار سر زده و سمنو را چشیدهاید مبادا ته بگیرد و بوی سوختگی بدهد. سیر و سنجد و سرکه و سماق را از گوشهی مطبخ سوا کردهاید که علیحده بماند برای شب عید. تخممرغها را با پوست پیاز جوشاندهاید رنگ گرفتهاند انگار برگ گل. غیر سکههای طلای شازده و خانم والدهتان، یک سکه نقره هم گویا از اشکاف درآوردهاید برای تبرک. آینه که همان قاب نقرهی پشت سنگیست که پشت به پشت، بخت سبز و پیشانی بلند به کرات دیده است، گرچه قرص ماه صورت شما...اییی حکایت دیگریست. از بیرونی دربخانه تا اندرونی، ظرفهای نقره دست به دست گشته و به گرد سفیدآب ساییده و دوباره گردگیری شدهاند تا خودتان یک به یک همه را بچینید روی ترمهی ملیله دوزی.شمعدانهای تکشاخهی پایهبلند را دو طرف سفره گذاشتهاید، به قاعده، یکی پشت کوزهی سنبل، سوگلی گلخانهی پدری، یکی پشت کوزهی گلی که جوانهی عدس مثل مخمل سرتاپایش را سبز کرده است. قدح آب و نارنج رقصان، گلآبپاش مرصع و تنگ بلور ماهی سرخ. قامت راست کرده، سر صبر حافظ و کلام خدا را از سر تاقچه برداشتهاید، یک به یک به پیشانی گذاشته و آرام بر پشت جلدشان بوسه زدهاید. قیامت است سفرهی بهارتان. انگار باغ بالا به وقت شکوفهباران. نفس بلندی کشیدهاید و چفت پشت درگاه را باز کردهاید تا هوای اول صبح بهار تالار را معطر کند. دوباره سینهای سفره را هم شمردهاید مبادا، ناغافل چیزی از یادتان رفته باشد. هفتسین مهیاست. خیالتان جمع. سین از قلم افتاده، سودای دل ماست که سفرکردهایم اما دل در تب و تاب یار و دیار داریم.
Libellés : ن مثل نوروز
|
|