-->

*قاصدک

    mardi, avril 08, 2008
تماس







صد چوق شیتیل تپل مارو ملا کردی که شماره تیلیف دسی طرف رو لو بدی، ندادی. گفتیم خٌب، خیالی نی. حالا اقلندش لوطی‌خورش کن و مٌقر بیا بینیم اون کفتر پلاکی که جلد کرده بودیم تو حیاط‌شون دم پاشوره بیاد پایین... واسه اون دون پاچید؟ آره دیگه همون وخ که گوشی موبایل دسش بود ا این مسجا می‌رفساد دیگه... هان؟ آره؟
الو...بنال...الو.
....
آنتن نمی‌ده بی‌مرام. آنتن نمی‌ده.
الوووووووو....


Libellés :




|
    mercredi, mars 19, 2008
سین هشتم











خانم‌آغا می‌گفت پارچه کٌدری ریش‌ریش شده، بس که لاله و گل‌دان دست‌دلبر و مردنگی و کاسه بشقاب و قاب‌قدح و چینی‌مرغی و بارفتن پس و پیش کرده و غبارشان را روفته است.
دست آخر خودتان سر انگشت مبارک کشیده‌اید روی تک‌تک‌شان مبادا خاک سال کهنه برشان‌ مانده‌باشد.خبر آورده‌اند آدم فرستاده بودید از شمیران برود تا پامنار بگردد و از زیر سنگ هم شده‌است نارنج بخرد بیاورد. سیب هم نوبری باغچه‌ی خان‌عمویتان است، می‌دانم. تصدق‌تان بگردم، نقل کرده‌اند که نهال درخت سیب را به نام شما کاشته بودند اول بهار. سرسلامتی‌تان، همان سالی که شب چله چاییده‌ و سینه‌پهلو کرده بودید. همین است که پوست سیب‌اش معاینه روی شماست، گل‌انداخته گونه‌ی گل‌اندامی.
سمنو را عیال فراش‌باشی مثل هر سال بار گذاشته است و خودتان قدم‌رنجه کرده هفت بار سر زده و سمنو را چشیده‌اید مبادا ته بگیرد و بوی سوختگی بدهد. سیر و سنجد و سرکه و سماق را از گوشه‌ی مطبخ سوا کرده‌اید که علیحده بماند برای شب عید. تخم‌مرغ‌ها را با پوست پیاز جوشانده‌اید رنگ گرفته‌اند انگار برگ گل. غیر سکه‌های طلای شازده و خانم والده‌تان، یک سکه نقره هم گویا از اشکاف درآورده‌اید برای تبرک. آینه که همان قاب نقره‌ی پشت سنگی‌ست که پشت به پشت، بخت سبز و پیشانی بلند به کرات دیده است، گرچه قرص ماه صورت شما...‌ای‌ی‌ی حکایت دیگری‌ست.
از بیرونی درب‌خانه تا اندرونی، ظرف‌های نقره دست به دست گشته و به گرد سفیدآب ساییده و دوباره گردگیری شده‌اند تا خودتان یک به یک همه را بچینید روی ترمه‌ی ملیله دوزی.شمعدان‌های تک‌شاخه‌ی پایه‌بلند را دو طرف سفره گذاشته‌اید، به قاعده، یکی پشت کوزه‌ی سنبل، سوگلی گل‌خانه‌ی پدری، یکی پشت کوزه‌ی گلی که جوانه‌ی عدس مثل مخمل سرتاپایش را سبز کرده است.
قدح آب و نارنج رقصان، گل‌آب‌پاش مرصع و تنگ بلور ماهی سرخ.
قامت راست کرده، سر صبر حافظ و کلام خدا را از سر تاقچه برداشته‌اید، یک به یک به پیشانی گذاشته و آرام بر پشت جلدشان بوسه زده‌اید. قیامت است سفره‌ی بهارتان. انگار باغ بالا به وقت شکوفه‌باران. نفس بلندی کشیده‌اید و چفت پشت درگاه را باز کرده‌اید تا هوای اول صبح بهار تالار را معطر کند.
دوباره سین‌های سفره را هم شمرده‌اید مبادا، ناغافل چیزی از یادتان رفته باشد.
هفت‌سین مهیاست. خیال‌تان جمع.
سین از قلم افتاده، سودای دل ماست که سفرکرده‌ایم‌‌ اما دل در تب ‌و تاب یار و دیار داریم.


Libellés :




|
    samedi, novembre 03, 2007
هنگامه









نه کسی خواب عروسی دیده بوده نه دندان‌افتادن. اهل خانه رفته بودند شام غریبان، خاله‌زاده‌شان می‌گفت صبر هم نیامده، به تعجیل هم سوار اتول نشده بودند. شازده خانم سرسام را بهانه کرده بودند، سابقه داشت خوب. گفته بودند روضه قیل و قال فراوان دارد، تاب نمی‌آورند. سفارش کرده بودند برایشان آب خنک بگذارم دم دست، بس که جگرشان شعله می‌کشید. گفتم هندوانه‌ی محبوبی انداخته‌ایم توی حوض، تا دم پاشویه قدم رنجه کنید. از گوشه‌ی چشم نگاهم کردند اما دم برنیاوردند. رعب کردم .
روضه‌ی علی‌اصغر تمام نشده بود که خبردارمان کردند. خانم والده‌شان سربرهنه‌ دویدند. من ارسی‌هایم را گم کردم. اندرونی شده‌است کانون غم و الم. شازده‌ هنوز از سفر چهارمحال برنگشته‌اند. سفر شکار. آدم روان کردیم پی‌شان. تا دم صبح باید برسند.
گماشته‌ی خان‌عموشان بعد اذان مغرب رسید، همچین که شنید خانم کوچیک خواب به خواب رفته‌اند، سر تکان داد و گفت: شازده... مست لایعقل آهوبچه زده بود. با تک تیر.


پی‌نوشت:
خیال خواب و روضه از فیلم‌نامه‌ی سوته‌دلان به سرم زد.


Libellés :




|
    vendredi, novembre 02, 2007
تست



|
    jeudi, octobre 18, 2007
تمام








شعر
دل‌تنگی
پایان
ندارد
همیشه
سرخط
می‌ماند
نقطه

Libellés :




|
    lundi, octobre 08, 2007
پیشواز







گل‌میز چوبی را گذاشته‌ایم اول سرسرا. داخل عمارت که بشوید ندیده نمی‌ماند. آینه‌ی پشت‌سنگی قاب نقره روی ترمه‌ی ملیله‌دوزی، یک طرف گلدان دست‌‌دلبر پر نرگس‌، یک طرف جام بلور پر آب با نارنجی رقصان به میان. از باغ ساوه چندتایی انار فرستاده بودند، دل‌مان نیامد دانه کنیم، دم دست است غفلتآ اگر هوس خنکی کردید خودتان نوبر کنید.
سر رف جابه‌جا به‌های باغ اصفهان را چیده‌ایم. به وقت بیداری مدهوش می‌کند بوی عطرشان. گلدان محبوبه‌ی شب گوشه‌ی بهارخواب است، لنگه‌ی در که باز باشد، پرده راهم که پس نزنید خواب‌تان می‌شود غرق بوی بهشت.
چراغ سرسرا را هم موقوف کرده‌ایم خاموش کنند، خودمان در همین تاریک و روشنای اتاق زاویه نشسته‌ایم به بیدارخوابی، غنچه‌های یاس به نخ ابریشم رج می‌کنیم.
دل‌دل جایز نیست به جان عزیزتان. ناغافل هم آمدنی شدید بیایید.
خبر هم نکردید، نکردید. راه دور است، ما که دوری نمی‌کنیم.
چشم‌به‌راهیم. به وفا قسم.

Libellés :




|
    samedi, septembre 22, 2007
به نام باران








نام تو را
سکوهای قطار و بلندگوهای فرودگاه
از بر می‌دانند
بی جدول
بی فهرست.
نام تو را
من از حفظ می‌دانم
بی شناسنامه
بی بلیت.
کلید خانه
پیش توست اما
من نشانی‌ها را
حفظ، از بر کرده‌ام.
باران که ببارد
همه‌ی ایستگاه‌ها، خیابان‌ها و جاده‌ها
از تو پر می‌شوند
و راه
کوتاه می‌شود.
پر شوق.
از من.
تا تو.


Libellés :




|
    mercredi, septembre 05, 2007
دل‌برانه








بوته‌ی گل سرخ حیاط خانه‌ی اصفهان خاطرتان هست؟ بله، همان که یک وجب بالاتر از حوض کاشی، بر آبشار طلایی کاشته بودند. ناغافل به گل نشسته است. یک چیزی می‌گویم، یک چیزی می‌شنوید. ساقه عین زمرد، گل گل‌هزار‌پر، لابه‌لا مخمل. دل و دین می‌برد سر سیاه زمستان.
مادر می‌گویند نظرکرده‌است اما حواس‌تان به جا باشد، کار یک دم است و یک تیغ. من اما، دلم قرص است این بار. خواب دیدم اشرفی در آب حوض ریخت. گفت گل سرخ نیست، گل سوری‌ست. پریده‌رنگ مثل خودت.
بعد به دست خودش یک غنچه گل نشاند پشت گوشم.
...
به گمانم همان دم بود که دل برد.


Libellés :




|
    samedi, août 11, 2007
پیش‌نوشت:

این را من ننوشته‌ام. آن که نوشته خود خودش گفت این مال من است.
مال خود خود من.
حالا این جا باشد که مال همه‌ی آن‌هایی بشود که عشق نرگس‌اند.









نرگس




بغضش را فرو داد. آخرین پک عمیقش را به ته‌مانده‌ی سیگارش زد. صورتش از نور سیگار سرخ شد. شیشه را کمی پایین کشید. نگاهی به آیینه کرد و ته‌سیگار را از پنجره بیرون انداخت. ته سیگار خطی سرخ و میرا به موازات جاده رسم کرد. ته مانده‌ی قند توی دهان‌اش را توی لیوان چرک چای برگرداند. جای فلاسک چای را توی سبد زیر پایش محکم کرد و ادامه داد:



- ... بش گفتم اوستا دیگه طاقت‌مون طاق شده .آخه این جوریام نمی‌شه که قربونت برم. اصن تیریپ ناشکری و این صوبتا نیسا ولی جون خودت دیگه بریدیم. بابا به ناموس زهرا دیگه داریم ریپ می‌زنیم. سه کار می‌کنیم اساسی. آخه این چه سری‌یه که نصیب ما فقط سینه‌کشه. من قربون تار سیبیل نداشته‌ت. یه وخ فک نکنی نجنبیدیم. به موت قسم تا شد معکوس خرجش کردیم. هی‌نالید هی رفتیم سه، باز نالید رفتیم دو. بس‌که زور زدیم دیگه دف‌مون می‌خونه به این وقت عزیز. بابا نمی‌کشه دیگه، زور که نیست. تو هم یه رحمی بکن اوسا، انگار تو این جاده‌ی لامروت وقتی داشتن بخت تخس می‌کردن فقط سربالایی‌شو به ما انداختن. بوی دیکس و صفه‌مون دراومد بی‌وجدان. فک نکنی ما خیلی گنده می‌پریما . می‌دونیم خدایی‌ش مال این حرفا نیسیم. اصن ما رو چه به این گو‌خوری‌یا. تو رو جدت بذار پارکابت وایسیم. بیشترم نمی‌خوایم. همین که پلیس را به پلیس را یه چپ نیگامون کنی که یعنی بجنب حیف نون، آچار صندوقو بردار یه تقه به لاستیکا بزن بسمونه. این رگو بزن اگه صدامون دراومد. جا خوابم نمی‌خوایم. همین بوفه از سرمونم زیادی‌یه. یه پتوی زمون اجباری داریم همونو می‌کشیم رو سرمون کپه مرگ‌مون رو می‌ذازیم. خیلی سرد شد کار یه چیکه گازول و کبریته دیگه. چیزی که فراوونه چوب کنار جاده. نمی‌میریم که. بت قول میدیم دنبال دود و دوا و این صوبتا نریم هیچ رقمه. اصن به گروه خو‌ن‌مونم نمی‌خوره. تو فقط بذار ما نوکری تو کنیم...



راننده در آیینه نگاهی به راهروی اتوبوس انداخت. یک مشت تخمه از روی داشبورد برداشت. یکی را به دندان شکست و پوستش را به زیر پا تف کرد. نیم‌نگاهی به شاگردش انداخت و زیر لب غرید:



- حالا بنال بینیم اسمش چیه ؟ کس و کارش کیه؟ کشتی منو بسکه چس ناله کردی...

- اسمش نرگسه. دختر حسن آقا انبار دار گاراژه.

- آخ ، شنیده بودیم عشق فقط عشق نرگس...

- اوسا...

- خب حالا ... رسیدیم ترمینال یادم بیار یه صوبتی با آقاش بکنم.



پسرک با قدر دانی نگاهی به راننده انداخت و لبخندی زد: ای من نوکرتم .آقایی به مولا...



راننده دیگر چیزی نگفت. خم شد و روی داشبورد پاکت سیگار وینستونش را جست.
نور سفیدی تمام اتوبوس را روشن کرد . چیزی غرید.


کنار جاده یک پاکت سرخ وینستون افتاده بود که بوی نرگس میداد.

Libellés :




|
    jeudi, août 02, 2007
سوال بی‌جا







ببخشید آقا!


این دل شما جنسش چیه که هیچ‌وقت تنگ نمی‌شه؟





پانوشت:
خانومای باسلیقه که می‌دونن من چی می‌گم هم می‌تونن به سوال من جواب بدن ها!

Libellés :




|


صفحه اصلی
قاصد قاصدک

RSS Feed


*قاصدک های در باد*
This page is powered by Blogger. Isn't yours?